شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.


ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کامل خدای جنگ ( قسمت دوم )
نویسنده پیام
ghostofsparta آفلاین
کاربر سایت
کاربران

ارسال‌ها: 35
تاریخ عضویت: 2013/03/13
اعتبار: 0
سپاس ها 2
سپاس شده 41 بار در 17 ارسال
ارسال: #1
داستان کامل خدای جنگ ( قسمت دوم )
سالیان سال عذاب، مثل این که نمی خواستند دست از سر روح اسپارتا بردارند. کابوس های جنایاتش هر روز و هر روز در ذهنش نمایان می شد و کریتوس 1 سال آخر خدمتش را در دریای اژه به در یانوردی می پرداخت که ناگهان موجودات عجیب و غریبی به کشتی حمله کردند. کریتوس رفت تا بببیند چه خبر هست. او معاون ناخدای کشتی را دید.

معاون ناخدا : بالاخره شما آمدید. خدایان گفته بودند که قهرمانشان خواهد آمد. ولی این موجودات که معلوم نیست از کجا گورشان پیدا شده، به کشتی حمله کردند و همه را دارند می کشند. دیگر حتی برای شما هم ....


تا معاون نا خدا خواست که بگویید، تیری در گلویش خورد و کشته شد. کریتوس در ادامه راهش با هایدرا برخورد کرد. هایدارا مار بزرگی بود که قدش به اندازه جزیره می رسید. کریتوس در چند راند توانست به هایدرا آسیب برساند ولی شمشیر هایش توان مقابله با هادرا را نداشتند.
در همین حال به او از طرف پسایدون خدای دریا ها وحی الهام شد.

پسایدون : کریتوس، این مار هایدرا هست و مدتی در دریای من ، نا امنی ایجاد کرده است. تو مهارت کافی داری ولی تو به قدرت خدایی نیاز داری. من به تو قدرت رعد و برق را می دهم. برو به همراه خدایان. برو تا الیمپوس نگه دارت باشند.


کریتوس به هایدرا رسید ولی هایدرا ناخدای کشتی را قورت داد که کلید یکی از در ها نزد ناخدا بود و کریتوس می بایست نا خدا را پیدا می کرد ولی حالا مار او را خورده بود. کریتوس با قدرتش هایدرا را کشت و داخل شکمش رفت و به ناخدا رسید.


نا خدا: خدا را شکر که برای نجات من آمدی.
کریتوس : من برای نجات تو نیامدم.

کریتوس این را گفت و کلید را از دست نا خدا گاپید و به راهش ادامه داد. دوباره کابوس هایش به ذهنش آمدند. جنایاتش از فتح دهکده آتنا تا کشتن زن و بچه اش....

کریتوس که توان تحملش را نداشت فریاد زد...
کریتوس : آتنا ! 10 سال هست که من دارم خالصانه خدمت می کنم. پس کی این عذاب های مرا از وجودم پاک میکنی؟
آتنا : کریتوس این آخرین ماموریت تو است. ولی حالا برادرم اریس به آتن حمله کرده و چون زئوس خدایان را از جنگیدن با یکدیگر معاف کرده بنابرین یک انسان که توسط خدایان آموزش دیده می تواند این خدمت را بکند. اریس را بکش و آتن را نجات بده. پیشگوی آتن را هم پیدا کن. فقط او می داند که چطور می شود یک خدا را نابود کرد.
کریتوس : و اگر من این کار را بکنم، کابوس هایم تمام می شوند؟
آتنا : ماموریتت را به پایان برسان و خدایان گناهانت را خواهند بخشید.


کریتوس می بایست پیشگوی آتن را پیدا می کرد. ار به آتن رفت و اریس را دید که مشغول نابود کردن آتن هست.

کریتوس : خدای جنگ، من فراموش نکرده ام که با من آن شب چه کردی؟


کریتوس به راهش ادامه داد و با یک گورکن عجیب و قریبی برخورد کرد که در ویط جنگ قبر میکند. کریتوس به سوی او رفت.

گورکن :خوب هست پسرم خوب هست. ولی تو شمشیر داری.
کریتوس : تو کی هستی؟
گورکن : من دارم قبر می کنم نمیبینی؟
کریتوس : در وسط جنگ داری قبر می کنی؟
گورکن : تو در آینده به این قبر نیاز خواهی داشت. ما هم دیگر را مقلاقات خواهیم کرد. مرا از یاد نبر پسر. و حالا به کارت برس و مزاحمم نشو.

کریتوس فکر کرد که گورکن دیوانه ای پیش نیست و به راهش ادامه داد و توانست پیشگوی آتن را پیدا کن و او را از دست دشمنان نجات دهد.

پیشگو : تو خیلی دیر آمدی کریتوس. شاید امیدی به نجات آتن نباشد.

وقتی که پیشگو ی آتن به روح نفرین شده ی کریتوس نگاه کرد، یک حیوانی را دید که به هر جا می رسید جنایات می کرد. ناگهان کریتوس به خود آمد و پیشگو را کنار زد.

کریتوس : از ذهن من بیا بیرون.
پیشگو : دشمنت را به خوبی انتخاب کن. قدرت های تو برای شکست دادن اریس کافی نیست. فقط یک سلاح در جهان هست که می تواند اریس را شکست دهد : جعبه ی پندورا. ولی یادت باشه کریتوس، خیلی ها رفتند به دنبال جعبه ولی هیچ کدام برنگشتند.


پیشگو در صحرای ارواح گم شده را برای کریتوس باز کرد و کریتوس وقتی که وارد صحرای ارواح گم شده شد، آتنا ظاهر شد.

کریتوس : پیشگوی آتن در مورد جعبه ی پندورا حرف زد. این حقیقت هسن؟
آتنا، جعبه حقیقت هست. این جعبه در صحرای ارواح گم شده درون معبدی هست که به کرونوس زنجیر شده و به همین دلیل هست که خوب مخفی شده است. سفری که تو در پیش رو داری خطرناکه ولی اگر می خواهی امیدی به نجات داشته باشی، باید جعبه ی پندورا را پیدا کنی. تو پیدا کردن شیپور صحرای ارواح گم شده برای سوار شدن به کرونوس، نیاز به پیدا کردن سه سایرن داری کریتوس، سایرن را از بین ببر کریتوس.


پیدا کردن سایرن ها کار سختی بود چرا که همه جا پر بود از شن و ماشه و هوای مه آلود. ولی کریتوس توانست آن ها را با گوش دادن به آهنگشان پیدا کند و از بین ببرد و روحشان را روی دیوار صحرای ارواح گمشده بدمد تا در باز شود. کریتسو داخل در شد و شیپور را دمید و کرونوس ظاهر شد. کرونوس آخرین تایتان زنده بود. پسرش زئوس او را محکوم به زنجیر کردن معبد پندورا روی پشتش کرده بود. 3 روز طول کشید تا کریتوس توانست به معبد برسد. در حین ورود، یک نگهبانی را دید که جسد های سربازانی که وارد معبد شده بودند ولی کشته بودند را می سوزاند. کریتوس پیش نگهبان رفت.

نگهبان : قهرمان خدایان بالاخره آمد. این جسد ها را میبینی؟ این ها هم مثل تو سعی در پیدا کردن جعبه پندورا کردند ولی هیچ کدام موفق نشدندو با سوزاندن آن ها، آن ها به دشمنان معبد تبدیل می شدند تا جلوی کسانی که برای پیدا کردن جعبه ی پندورا آمدند را بگیرند. من در معبد را به تو باز می کنم. امیدوارم موفق باشی.

کریتوس داخل معبد شد و بعد از گذشتن از موانع و اهدا کردن قدرت های خدایی توسط زئوس و هیدیز به کریتوس و حل معما ها بالاخره توانست اولین انسانی باشد که جعبه ی پندورا را پیدا کرده است. در همین حال آتنا ظاهر شد.
آتنا : کریتوس، زود جعبه را به آتن برگردان و آتن را نجات بده.


و بعد از هزاران سال، بالاخره نور به جعبه پندورا خورد و کریتوس سلاح از بین بردن خدای جنگ را پیدا کرد.
ولی اریس فهمیده بود که کریتوس در کارش موفق شده است.

اریس : خب اسپارتان کوچولو، بالاخره تو جعبه ی با ارزش زئوس را پیدا کردی ولی به اندازه ای زنده نخواهی ماند که باز شدندش را ببینی. خداحافظ اسپارتان. روح تو برای همیشه در دوزخ خواهد پوسید.


اریس یک ستون شکسته شده از آتن را برداشت و به سوی کریتوس برتاب کرد و ستون به شکم کریتوس برخورد کرد و جعبه را از دستانش رها کرد. ناگهان کریتوس روز کشته شدن زن و فرزندش را به یاد آورد. نوکران اریس هم به معبد آمدند تا جعبه ی پندو را را پیش اریس ببرند و کریتوس هم با حسرت نگاه کرد و مرد.

کریتوس به جهنم سقوط کرد. ناخدای کشتی که کریتوس کشته بود روی میله های جهنم برای فرار بود که کریتوس روی او افتاد. کریتوس به کمک نا خدا توانست از افتادن به رود نفرین شده استیکس نجات یابد ولی خود ناخدا را دوباره پرت کرد به پایین.
کریتوس از پرتگاه های جهنم به بالا رفت و ناگهان سنگ بزرگی به جهنم فرستاده شد. کریتوس بی اختیار از آن سنگ بالا رفت و به دنیای زندگان برگشت و همان گورکن را دید.

گورکن : آه پسرم. ما دوباره همدگیر را دیدم.
کریتوس : تو کی هستی ؟
گورکن : این سوال خوبی هست ولی تو باید بروی.
کریتوس : بدون جعبه پندورا؟
گورکن : ماموریتت را به پایان برسان کریتوس و خدایان گناهان تو را خواهند بخشید.

کریتوس آتن را دید که ویران شده و آن طرف تر هم جسد پیشگوی آتن بود.
کریتوس توانسته بود از جهنم فرار کند ولی یک کار باقی مانده بود. و اریس را دیدی که سرمست جعبه را به دست گرفته و رو به الیمپوس می کند :
اریس : زئوس ! می بینی پسرت چی کار کرد؟ تو می خواستی آتن را نجات بدی و ولی هم آتن در دست منه و هم جعبه پندورا! می خواهی از این جعبه در برابر الیمپوس استفاده کنم؟

اریس ناگهان متوجه کریتوس شد که از جهنم برگشته!
اریس : کریتوس ! تو حتی از جهنم هم فرار کردی؟

چون کریتوس برای اریس خطری نداشت دوباره رو به زئوس کرد.
اریس : این چیزی بود که میتوانستی بکنی پدر؟ تو یک انسان شکست خورد را فرستادی برای شکست دادن خدای جنگ؟

کریتوس با استفاده از ساعقه ی زئوس، جعبه را از دستان اریس گاپید و باز کرد و پس از هزاران سال قدرت خدایان نمایان شد. و کریتوس به اندازه اریس رسید.
اریس : تو همان انسان فانی هستی که آن روز از من التماس کردی جانت را بدهم!
کریتوس : من مردی نیستم که تو آن روز پیدا کردی! هیولایی که تو درست کردی برگشته تا تو را بکشد.
اریس : درس آخر تو همین جا شروع می شه کریتوس.

جنگ اریس و کریتوس شروع شد و کریتوس توانست در راند اول بر اریس چیره شود. ولی شمشیر های آشوب توسط خود اریس به کریتوس اهدا شده بودند، آیا قادر بودند اریس را نابود کنند؟

اریس کریتوس را به عالم توهم برد.
اریس : خیلی راه ها برای شکست یک انسان هست ولی بهترین آن ها شکست دادن روحش هست.

کریتوس ناگهان به دهکده ای افتاد و در آن را باز کرد و زن و بچه اش را دید.

زن کریتوس : داره چه اتفاقی می افته ما کجا هستیم؟
کریتوس : این واقعیت داره؟

که ناگهان موجودات خیالی شبیه کریتوس به زن و بچه کریتوس حمله کردند ولی کریتوس همه آن ها را نا بود کرد.
کریتوس : می بینی خدای جنگ؟ من خانواده ام را نجات دادم.
اریس : تو نمی توانی آن ها را نجات بدهی کریتوس.

ناگهان اریس شمشیر های آشوب و مابقی قدرت های کریتوس را ازش گرفت و کریتوس به عالم زندگان برگشت. و اریس هم داشت خودش را برای کشتن کریتوس آمده می کرد. ولی خدایان آخرین هدیه شان را به کریتوس اهدا کردند.

کریتوس : شمشیر خدایان؟

کریتوس رفت و آن شمشیر را برداشت و به جنگ اریس رفت و موفق شد اریس را زخمی کند.

اریس : یادت می آید کریتوس ؟ این من بودم که تو را در موقعی که به کمک نیاز داشتی نجات دادم.
کریتوس : من یادم هست اریس یادم هست که چطور نجاتم دادی.
اریس : آن شب، من میخواستم را به جنگجوی بزرگی تبدیل کنی.
کریتوس : تو موفق شدی.

کریتوش شمشیر خدایان را درون شکم اریس قرار داد. او یک کار غیر ممکن را انجام داده بود، یک انسان کسی که یک خدا را شکست داده بود. آتن نجات یافت و دوباره آباد شد. ولی این حرف را نمی شد در مورد کریتوس گفت. او می خواست روحش را به کمک خدایان باز سازی کند. به همین دلیل پیش آتنا رفت.

کریتوس : آتنا، حالا این کابوس ها را از وجود من پاک کن.
آتنا : تو کارت را به خوبی انجام دادی کریتوس، کرچه ما در غم از دست دادن برادرمان هستیم ولی خدایان به تو بدهکاراند. ما به تو قول دادیم که گناهانت را ببخشیم که همینطور هم شد ولی ما قول ندادیم که کابوس هایت را از شرت خلاص کنیم. هیچ انسان، هیچ خدایی نمی تواند خاطرات جنایاتت وحشتناکت را فراموش کند.


و کریتوس هم که دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت به بالای کوه الیمپوس رفت و با گفتن جمله ی " خدایان الیمپوس مرا رها کردند دیگر هیچ امیدی نیست" و کریتوس خودش را از بالا به پایین پرتاب کرد.
10 سال عذاب، 10 سال کابوس، مثل این که نمی خواستند از از سرش بردارند. مرگ تنها راه فرار او از دیوانگی بود. ولی کریتوس زمانی قهرمان خدایان بود. خدایان کریتوس را از داخل آب به بالا بردند.

آتنا : خدایان نتوانستند اجازه بدهند که کسی که این خدمت را برایشان کرده، این روز بمیرد. اریس نابود شد و کار های وحشیانه اش متوقف گردید و یک عرش خالی در الیمپوس هست و به یک خدای جنگ جدید احتیاج دارد. این تاج و تخت را بگیر کریتوس.

کریتوس نیز قبول کرد و به جای اریس بر تخت خدای جنگی نشت و بعد از آن روز ، تمامی جنگ ها چه برای شیطان و چه برای خوبی اعم از جنگ های جهانی، جنگ های صلیبی و همه و همه در زیر نظر خدای جنگ خواهد بود.

ناظم به خاطر ایم مقالم اون 10 د ر صد اخطارو پاک کن









امضا
آن جگجویی به نام کریتوس آن که از دست او در امان نبودند، الیمپوس
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2013/03/17 11:32 AM، توسط ghostofsparta.)
2013/03/17 11:26 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Amir Fenix ، reza assassin
Amir Game آفلاین
x2web.ir
کاربران

ارسال‌ها: 988
تاریخ عضویت: 2012/09/16
اعتبار: 14

پلتفرم‌ها: 
PC
سپاس ها 221
سپاس شده 1041 بار در 440 ارسال
ارسال: #2
RE: داستان کامل خدای جنگ ( قسمت دوم )
هنوز نخوندم.
ولی ظاهر ش خوبه
راستی عکس نداشت زاری؟
ادامه اش رو هم تو سایتم گذاشتم
برای دسترسی به لینک ها ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید .









امضا
فوق العادست!
برای دیدن تصاویر ثبت نام کنید.
2013/03/17 11:53 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
reza assassin آفلاین
Banned

ارسال‌ها: 49
تاریخ عضویت: 2013/02/20

پلتفرم‌ها: 
PC
سپاس ها 60
سپاس شده 34 بار در 21 ارسال
ارسال: #3
RE: داستان کامل خدای جنگ ( قسمت دوم )
عالی بود لامصب عجب چیزی هستی ادامه بدهتصویر: images/smi/s0 (29).gif
2013/03/17 12:24 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان یک حماسه قسمت دوم(نقد و بررسی call of duty6:Modern warfare2) rouch 29 507 2014/07/07 09:54 PM
آخرین ارسال: hossein-hs
  بررسی شخصیت های مورتال کامبت(قسمت دوم:نینجای جهنمی) shadows.boss 27 924 2014/07/04 10:54 AM
آخرین ارسال: A.R.A.$.H
  سه گانه S.T.A.L.K.E.R(قسمت نهایی) Clonel Kovolsky 5 654 2014/06/18 07:51 PM
آخرین ارسال: Clonel Kovolsky
  یادی از گذشته | بررسی کوتاه عناوین به یاد ماندنی (قسمت اول) NS game 9 425 2014/05/30 01:16 PM
آخرین ارسال: Clonel Kovolsky
  بررسی شخصیت های مورتال کامبت(قسمت هفدهم:واحد LK-4d4) shadows.boss 13 327 2014/05/29 01:40 PM
آخرین ارسال: black stone

پرش به انجمن: