امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گفتمان اول آکادمی: هنر نگاه و تماشا
#1
گفتمان اول آکادمی: 
هنر نگاه و تماشا


یحتمل این جملۀ معروف را شنیده‌اید که می‌گوید: «شنیدن با گوش دادن فرق دارد» واقعیت امر هم منظور این جمله درست است. این‌که آدمی گاهی چیزی را می‌شنود ولی توجه خاصی به آن ندارد و گاهی با تمام وجودش، با تک‌تک سلول‌های ژله‌ای موجود در حلزونی گوشی که دارد، به یک صوتی گوش می‌دهد. حالا می‌خواهد صوت عزیزی باشد یا نوای خواندن کلامی. هرچه که باشد، اگر واقعاً شخصی کمر همت ببندد که به چیزی گوش کند، تمام فکر و ذکرش را پای آن صدا خرج می‌کند. سعی می‌کند تا اجزای این صوت را، هر بالایی و پایینی، هر فرکانسی و هر حرف و کلمه‌ای که از آن صوت خارج می‌شود را با تمام ظرافت تحلیل و بررسی کند تا کاملاً متوجه شود آن صوت چه می‌گوید. 
در دیدن و تماشاکردن هم همین قانون حاکم است. حالا من می‌گویم که «دیدن با تماشاکردن فرق دارد» و این را با تمام جدیت می‌گویم. اگر آدمی واقعاً بخواهد چیزی را ببیند، حالا یا منظره‌ای باشد و یا چهرۀ عزیزی، و یا مکانی که در قلبش به‌شدت مهم است، سعی می‌کند با تمام وجود، به هر نقطۀ کور و روشن آن چه می‌بیند خیره شود. با چشمانش نقشه‌ای در خاطره‌اش بسازد و برای فهمیدن هرچه که می‌بینید، نهایت سعی‌اش را به خرج دهد. این «هنر نگاه و تماشا»، هنر مردان بزرگی است که در زندگی‌شان هدف والایی دارند و امید و مقصودی؛ کسانی که به‌سادگی از هرچیزی نمی‌گذرند. افرادی که سعی می‌کنند گوشه و کنار دنیای پیرامون‌شان را به امید یافتن حتی سرنخ کوچکی از معنی نگاه کنند. تماشاکردن از آن‌جایی مهم است که ذات انسان، معنامحور است. همین مسئلۀ کوچک و ساده که رفقایی را دور هم جمع می‌کند تا یاد بگیرند، این آکادمی‌ِ کوچکی که ساخته‌ایم، همه‌اش بیانگر آن است که شمایی که امروز این متن را می‌خوانید، در جستجوی معنا آمده‌اید دنبال این متن و در جستجوی معنا هر حرکتی در زندگی‌تان وجود داشته باشد انجام می‌دهید. برای چنین موجودی، بررسی یک بازی ویدیویی هم لازمه‌اش یافتن معناست. هنر نگاه و تماشا، مهم‌ترین هنری است که یک بازی‌نویسِ درجه یک در دنیای بازی‌های ویدیویی می‌تواند داشته باشد. اگر آموختیم که نگاه کنیم، و در نگاه‌مان به‌دنبال معنی و پاسخ بگردیم، در هر گوشه و کنار دنیا و هرگوشه و کناری، آن‌وقت می‌توانیم هم انسان درجه یکی باشیم، و هم بازی‌نویس درجه‌یکی. و بازی‌نویس درجه یک بودن، محقق نمی‌شود مگر با انسان درجه یک بودن. و انسان درجه یک بودن در زندگی‌اش به‌دنبال معنا، نگاه می‌کند و تماشا می‌کند تا خسته شود. 


تمرین امروزِ آکادمی، در گفتمان اول، از شما می‌خواهد تا
:

به دو اثر نقاشی منتخب، به جای دیدن، نگاه کنید. پس از تماشا کردن، لازم است که هر عضو از آکادمی، شرحی بنویسد از آن‌چه که در این تصویرگری (نقاشی) می‌بیند. هر گوشه و کنار این تصاویر را خوب ببینید، و بعد از آن بنویسید که چه دیدید. مثلا:
سه ماهیگیر دیدم که خسته بودند، کلاغی روی شاخه بود. یک پیرمرد دیدم که نشسته بود. کودکان بازی می‌کردند تا آخر... 

فردی که می‌بینید، فقط سه مرد میبینید که کنار آب نشسته‌اند؛ شاید هم اصلاً آن‌ها را نبیند. شاید سه مرد و یک برکه ببیند. اما شما، سه ماهیگیر می‌بینید که خسته بودند. شما هم حس و حال آن‌‌ها را می‌بینید، هم شغلی که دارند و هم خستگی‌شان را. 

آثاری که لازم است تماشا کنید:

اثر شکارچیانی در برف از پیتر بروگل
نام اصلی:
The Hunters in the Snow از Pieter Bruegel

[تصویر:  Early-Landscape-Painters.jpg]



اثر The Singelbrug Near the Paleisstraat in Amsterdam از George Hendrik Breitner

[تصویر:  Most-Famous-Dutch-Painters-and-Paintings.jpg]



________________________________________________



حدود سه الی چهار روز برای انجام این تمرین زمان وجود دارد. اعضای آکادمی لطفاً نتیجه تمرین‌شان را در همین صفحه و در پاسخ به این تاپیک ارسال کنند. کم‌کاری و بی‌حوصلگی مقبول نیست. 


با تشکر.
The following 4 users Like hosein_ghazali's post:
  • PEYMAN66, mrnimashams2005, ali mir, Dr.Smart
پاسخ
#2
در مورد نقاشی شکارچیانی در برف یک روستای بزرگ میبینم که در منطقه قابل مشاهده پخش شده. سمت راست کوه هایی که میتونه نقش تکیه گاه رو ایفا کنه چه از جهت حمله افراد مهاجم چه از جهت برخورد طبیعت اما باز میتونه یک شمشیر دو لبه باشه که با خودش بهمن بیاره ولی انگار مردم روستا از این موضوع با خبرن و جز یک نقطه که بلندی کوه از سازه روستایی می تونه دفاع کنه, بقیه نقاط خطرناک روستایی ها با فاصله خونه شون رو ساختن. سمت راست هم دشتی می بینم که احتمالا با کمک همون رود خونه کشاورزی می کنند. در نمای نزدیک تر تعداد زیادی ادم میبینم که احتمالا روی یک آبگیر بزرگ یخ زده خوشحال در حال بازی کردن هستن. سمت چپ همین منطقه یخ زده دو نفر نشستن, پشت به جاده اصلی. اشخاصی که ممکنه پدر و مادری باشن و در حالا دیدن بازی فرزند شون هستن یا اینکه دو عاشق که بعد از کلی سٌر خوردن خسته اومدن کنار هم نشستن یا شاید صرفا دوتا پیرمرد در حال غر زدن باشن. درست پشت این دو نفر یکی دیگه در برف قرار داره که مشخص نیست دقیقا داره چکار می کنه. نقاشی می کشه؟ یا شاید منتظره شخصی دیگه ست تا با اون وارد بازی بشه؟ شاید فقط یک بچه ست و در حال جمع کردن گوله برفه تا به اون شخص توی جاده پرتاب کنه؟ شاید گوله برف به سمتش پرتاب شده و خودش رو جمع کرده و برای این جمع شده توی تصویر دیده میشه؟ اما پایین همین منطقه یخ زده یک آبگرفتگی دیگه ست که اونم یخ زده و انگار افراد حاضر روی یخ در حال ماهی گرفتن هستن. یعنی یخ رو سوراخ کردن و در حال ماهی گرفتن هستن احتمالا هم نه برای کمبود غذا, فقط جهت تفریح! چون منطقا اگر کمبود غذا به طور جدی مطرح بود, برای ماهی گیری پخش می شدن اونم در فاصله های زیاد چون شانس بیشتری برای صید داشتن. در صورتی که رودخونه کاملا از این افراد خالیه. یا شاید اصلا ماهی نمیگیرن و دارن این یخ رو برای مراسمی آماده می کنند.
اما خود این آب گیر ها عجیب هستن و بیشتر از اینکه واقعا آبگیر باشن, به شالیزار میخورن. اما از اونجایی که جمع کردن آب به این شکل از دوران باستان یعنی در مصر باستان اتفاق میوفتاده و چیزی نبوده نشدنی. منم فرض رو بر این میذارم واقعا آبگیر مصنوعی باشن و اتفاقا توشون ماهی هم قرار داره. (البته مصری های خیلی کوچیک تر میساختن اما مربوط به خیلی سال پیشه و اینها احتمالا بهتر شدن) در ادامه همین آبگیر ها یک پل قرار داره که قبل اون پل دو نفر با لباس نظامی در حال تمرین روی یخ هستن. مشخصه یکی شون خیلی خوب نمیتونه روی یخ راه بره و پس احتمالا شاگردی هست که استادی با سپر قرمز در حال آموزش دادن مبارزه با اونه. یا شایدم برعکس این استاده و با این کلک قصد غافلگیر کردن شاگرد رو داره.
اما گوشه سمت راست نقاشی کنار یک خونه چند نفر در گیر یک آتیش هستن درست بالای سرشون یک تابلو آویزونه. مشخص نیست تابلو اشاره به چی داره اما من فرض رو میذارم بر اینکه یک غذا خوریه یا مدل کهن رستوران های امروزی. این چند نفر هم انگار در یک گودال آتیش روشن کردن و در حال حاضر مشغول آماده سازی هستن اما چرا گودال؟ به این دلیل که شکل آتیش و دیواره های اطرافش طوری نیست که فرض کنیم قراره قابلمه ای روی قرار بگیره. به علاوه فرد سمت چپی همین افراد درب دایره مانند توی دست داره که احتمالا مخصوص بستن این گوداله. این شیوه غذا درست کردن هم چیزی عجیبی نیست و رایج بوده و هست. احتمالا بعد اینکه اون اتیش ها کاملا تبدیل به ذغال شدن. گوشتی داخلش قرار میدن و درب ش رو میبندن تا چند ساعت بعد غذا آماده شده باشه.
اما درست نزدیک همین گودال آتیش سه شکارچی با کلی سگ حضور دارن و انگار خیلی خسته هستن. شاید شکارچی هایی هستن که تا حالا این روستارو ندیدن و وقتی در جستجوی غذا بودن به این روستا رسیدن. اما خب روستایی به این بزرگی چطور ممکنه ندیده باشن؟ اونم افرادی که شکارچی هستن. منطقی نیست. ممکنه افرادی از همین روستا بودن و دنبال شکاری خاص بودن و خسته از شکست ماموریت, به روستا برگشتن؟ ممکنه اون شکار خاص دقیقا برای همین گودال آتیش قرار بوده تهیه بشه و برای مراسمی سالانه پخته بشه؟ و با شکستشون گند زدن به مراسم و اون گودال آتیش قرار نیست امروز توش گوشتی قرار بگیره.
مهم تر از اون نقش کلاغ ها چیه؟ من یک جستجویی که کردم صفحه ویکیپدیا این نقاشی میگفت در فرهنگ هلندی زاغ یا کلاغ(دقیقا نمیدونم کدوم) پرنده ای هست که به شیطان مرتبطه!
با این حساب ممکنه نشانه ای از پایان خوشی این روستا باشه؟ یک زمستون طولانی که خبر از کمبود غذا رو میده؟ و این خبر رو شکارچی ها در حال آوردن هستن؟ اما خب آخرین عصر یخبندان مربوط به خیلی سال پیشه و در اون سال کشیدن این نقاشی هم زمستان عجیبی نبوده. شاید کلا کلاغ ها فقط هستن و هیچ معنای جز پرنده بودن ندارن و این شکارچی ها صرفا با شکست در ماموریت گند زدن به غذای این مراسم؟
در نهایت فکر می کنم جواب این سوال هیچ کدوم اینها نیست. احتمالا این شکارچی ها با شخصی مثل پادشاه به شکار رفتن که اینم از لباس شکارچی ها و سگ هاشون میشه تا حدی متوجه شد. لباس هایی رسمی که گویی شغل این آفراد اینه و سگ هایی که سیر کردن شون از توانایی یک خانواده روستایی خارجه. پس اینها شکارچی های فرد مهمی یا پول داری هستن و کلاغ نماد مرگ این فرد مهمه. شکارچی ها نه غمگین و خسته از شکار نکردن, بلکه غمگین از مرگ این فرد هستن و در حالی که از بالای تپه در حال تماشای روستای شاد هستن در دل غمگین و حامل یک خبر ناگوار برای کل روستا هستن.



در مورد نقاشی در آمستردام فکر می کنم یک روز کاملا معمولی در برفه. از خانم رنگ روشن پوش سمت راست تصویر که کمی سٌر خورده تا خانم و فرزندش با سگ سمت چپ تصویر. حتی معمولی برای اون دو شخصی که در سمت راست تصویر دارن به مرکز تصویر نگاه می کنند. اما به چی نگاه می کنند؟ به زنی که پوست قهوه یک حیوان رو تن کرده؟ به چه دلیل؟ چون پوست تنشه؟ احتمالا نه چرا که چیزی که از افراد دیگه توی عکس میشه فهمید دیگران حاضر در خیابون دست کمی از این خانم ندارن و مشخصه مردم مرفهی هستن و نباید این خانم در این موقعیت جلب توجه کنه. و این پوست تن شده آنچنان نامتناسبه یا به نوعی اون خانم رو پوشش داده که اگر یک مرد تن کرده بود ما فقط از سرش متوجه جنسیتش می شدیم. تنها موردی که میمونه شخصی خارج از تصویره. کسی که نقاش, نقاشی نکرده و اتفاقا خیابون رو از چشم های اون داره به تصویر می کشه. شخصی  که احتمالا زنه. شاید این روایت هر روزه همسر نقاشه که خانم شکایت از موجودات کثافت داره و نقاش اینطور رنج خانمش رو به تصویر کشیده تا شاید اون دو کثافت بفهمن به همین سادگی یکی رو آزار می دید.
پاسخ
#3
(12-31-2022, 06:27 PM)hosein_ghazali نوشته است:
گفتمان اول آکادمی: 
هنر نگاه و تماشا


یحتمل این جملۀ معروف را شنیده‌اید که می‌گوید: «شنیدن با گوش دادن فرق دارد» واقعیت امر هم منظور این جمله درست است. این‌که آدمی گاهی چیزی را می‌شنود ولی توجه خاصی به آن ندارد و گاهی با تمام وجودش، با تک‌تک سلول‌های ژله‌ای موجود در حلزونی گوشی که دارد، به یک صوتی گوش می‌دهد. حالا می‌خواهد صوت عزیزی باشد یا نوای خواندن کلامی. هرچه که باشد، اگر واقعاً شخصی کمر همت ببندد که به چیزی گوش کند، تمام فکر و ذکرش را پای آن صدا خرج می‌کند. سعی می‌کند تا اجزای این صوت را، هر بالایی و پایینی، هر فرکانسی و هر حرف و کلمه‌ای که از آن صوت خارج می‌شود را با تمام ظرافت تحلیل و بررسی کند تا کاملاً متوجه شود آن صوت چه می‌گوید. 
در دیدن و تماشاکردن هم همین قانون حاکم است. حالا من می‌گویم که «دیدن با تماشاکردن فرق دارد» و این را با تمام جدیت می‌گویم. اگر آدمی واقعاً بخواهد چیزی را ببیند، حالا یا منظره‌ای باشد و یا چهرۀ عزیزی، و یا مکانی که در قلبش به‌شدت مهم است، سعی می‌کند با تمام وجود، به هر نقطۀ کور و روشن آن چه می‌بیند خیره شود. با چشمانش نقشه‌ای در خاطره‌اش بسازد و برای فهمیدن هرچه که می‌بینید، نهایت سعی‌اش را به خرج دهد. این «هنر نگاه و تماشا»، هنر مردان بزرگی است که در زندگی‌شان هدف والایی دارند و امید و مقصودی؛ کسانی که به‌سادگی از هرچیزی نمی‌گذرند. افرادی که سعی می‌کنند گوشه و کنار دنیای پیرامون‌شان را به امید یافتن حتی سرنخ کوچکی از معنی نگاه کنند. تماشاکردن از آن‌جایی مهم است که ذات انسان، معنامحور است. همین مسئلۀ کوچک و ساده که رفقایی را دور هم جمع می‌کند تا یاد بگیرند، این آکادمی‌ِ کوچکی که ساخته‌ایم، همه‌اش بیانگر آن است که شمایی که امروز این متن را می‌خوانید، در جستجوی معنا آمده‌اید دنبال این متن و در جستجوی معنا هر حرکتی در زندگی‌تان وجود داشته باشد انجام می‌دهید. برای چنین موجودی، بررسی یک بازی ویدیویی هم لازمه‌اش یافتن معناست. هنر نگاه و تماشا، مهم‌ترین هنری است که یک بازی‌نویسِ درجه یک در دنیای بازی‌های ویدیویی می‌تواند داشته باشد. اگر آموختیم که نگاه کنیم، و در نگاه‌مان به‌دنبال معنی و پاسخ بگردیم، در هر گوشه و کنار دنیا و هرگوشه و کناری، آن‌وقت می‌توانیم هم انسان درجه یکی باشیم، و هم بازی‌نویس درجه‌یکی. و بازی‌نویس درجه یک بودن، محقق نمی‌شود مگر با انسان درجه یک بودن. و انسان درجه یک بودن در زندگی‌اش به‌دنبال معنا، نگاه می‌کند و تماشا می‌کند تا خسته شود. 


تمرین امروزِ آکادمی، در گفتمان اول، از شما می‌خواهد تا
:

به دو اثر نقاشی منتخب، به جای دیدن، نگاه کنید. پس از تماشا کردن، لازم است که هر عضو از آکادمی، شرحی بنویسد از آن‌چه که در این تصویرگری (نقاشی) می‌بیند. هر گوشه و کنار این تصاویر را خوب ببینید، و بعد از آن بنویسید که چه دیدید. مثلا:
سه ماهیگیر دیدم که خسته بودند، کلاغی روی شاخه بود. یک پیرمرد دیدم که نشسته بود. کودکان بازی می‌کردند تا آخر... 

فردی که می‌بینید، فقط سه مرد میبینید که کنار آب نشسته‌اند؛ شاید هم اصلاً آن‌ها را نبیند. شاید سه مرد و یک برکه ببیند. اما شما، سه ماهیگیر می‌بینید که خسته بودند. شما هم حس و حال آن‌‌ها را می‌بینید، هم شغلی که دارند و هم خستگی‌شان را. 

آثاری که لازم است تماشا کنید:

اثر شکارچیانی در برف از پیتر بروگل
نام اصلی:
The Hunters in the Snow از Pieter Bruegel

[تصویر:  Early-Landscape-Painters.jpg]



اثر The Singelbrug Near the Paleisstraat in Amsterdam از George Hendrik Breitner

[تصویر:  Most-Famous-Dutch-Painters-and-Paintings.jpg]



________________________________________________



حدود سه الی چهار روز برای انجام این تمرین زمان وجود دارد. اعضای آکادمی لطفاً نتیجه تمرین‌شان را در همین صفحه و در پاسخ به این تاپیک ارسال کنند. کم‌کاری و بی‌حوصلگی مقبول نیست. 


با تشکر.
پاسخ
#4
نقاشی The Hunters in the Snow، در نگاه طولانی یک ساعته ای که به این نقاشی داشتم حس های تاریک و اندوه من را فرا گرفت؛ بس شکارچیانی در حال عبور از برف و به سمت دهکده خود پیش می‌رفتند، گویی آنها با سر افکنده و شکست خورده در حال بازگشت به روستا هستن.
تمامی محیط نقاشی القا کننده ای از سرما و یخبندان است که محیط آرامش بخشی را در اولین نگاه، به مخاطب خود القا می‌کند؛ اما این آرامش با نگاهی به شکارچیان و افرادی که در داخل دهکده هستن تغییر می‌کند.
در پس زمینه ما محیطی عمیق و سرشار از برف و سفیدی آن را می‌بینیم ولی بسیار زود در آن تضاد هایی هم هست، افرادی که در عمق و پس زمینه هستن تا شکارچیان و........ با رنگ های تیره و گویی اندوه خود تضادی اضطراب آور را شکل می‌دهند.
افرادی از دهکده در سمت چپ نقاشی گویی در حال بر پای کردن آتش هستن، در روبه‌رو جایی که آنان در حال بر پای کردن آتش هستن کلبه ای هست که نسبت به دیگر کلبه های روستا بسی متفاوت هست.
اثر The Hunters in the snow، دارای داستان و روایت هست ما میتوانیم شخصیت های اصلی این اثر را در ژرفای پس زمینه ببینیم شخصیت هایی چون پرنده های در حال پرواز و مردم دهکده که تا انتها بالا نقاشی ادامه یافتن که همه نشانه ای جداگانه از اعمال نقاش را به اثر خود نشان می‌دهد. 
افرادی بر روی رودخانه یخ زده گویی در حال اجرا نوعی مراسم یا بازی یا کاری هستند، کلبه های دهکده بسی از هم دور هستند و در میانی از انبوه برف قرار گرفتند و تا اعماق بسیار نقاشی این کلبه ها و اعضا داخل آن دهکده ادامه دارند.
نقاشی The Singelbrug Near the Paleisstraat in Amsterdam، اثری که در نگاه های خود حس شلوغی از آن در خود حس می‌کنم، سوژه ی اصلی نقاشی دختری با کلاه مشکلی بر روی خود هست که بخش بزرگی از پس زمینه را به خود اختصاص داده است.
دختر گویی در این نقاشی خجالت زده یا در حال ژست گرفتن برای خود هست... در پشت او زنی به همراه بچه خود در حال راه رفتن هستن پس زمینه نقاشی سرشار از برف و سرما هست ولی گویی با نگاه کردن آن این حس به من القا نمی‌شود:/
شهر بسیار شلوغ هست و تا ژرفای پس زمینه می‌شود این شلوغی را دید خیلی انبوه از جمعیت است اما این ازدهام بیشتر در مرکز اصلی نقاشی روبه‌رو ساختمانی بلند که در پشت دختر قراردارد هست، محیط اطراف پس زمینه نرده هایی دارد و در طی مسیر که ازدهام بالایی در آن وجود دارد درختانی خشک شده وجود دارد....
آسمان مملو از ابر هست و پس زمینه سفید برفی نقاشی انگار در پنهان شدن از مخاطب قراردارد ولی فقط این نیست... داستانی در این نقاشی هست شخصیت اصلی آن در پس زمینه دختر هست نکته آن است تعداد کمی از افراد داخل نقاشی به سمتی که دختر نگاه می‌کند، نگاه می‌کنند.
پاسخ
#5
اولین چیزی که از دیدن این تصویر به ذهنم رسید "وایکینگ‌ها" بود که فکر می‌‍کنم با توجه به ملیت و دوره زندگیِ نقاشِ این عصر خیلی هم بی‌ربط نباشه (البته عصر وایکینگ‌ها تا قبل از قرن 13 تموم شده  بود و آقای بروگل گویا در دوران گذار اروپا زندگی می‌کرده.)
معماری خونه‌ها بی‌شباهت به خونه‌های وایکینگی نیست؛ خونه‌هایی از چوب با سقف‌های بلند که در مرکز شهر یک city hall بزرگ داره که روش سازه‌ای مثل مناره جا داره. و البته مثل وایکینگ‌ها، این شهر/روستا از یک طرف با کوه‌ها و از طرفی دیگه توسط آب (رود، دریا) محاصره شده که مشخصا به دلیل سرمای هوا این آب‌ها یخ زده و به رنگ سبز نمایش داده شده. (واقعا خوشحالم که به سری بازی Assassin's Creed علاقه دارم؛ با وجود پرایراد بودن، اطلاعات تاریخی آدم رو بالا میبره.)
نقاشی رو به طور کلی میتونیم به سه بخش تبدیل کنیم: 1- سمت چپ تصویر که به ما نزدیک‌تره و جزئیات و رنگ‌ها قابل درک هستن 2- سمت راست و وسط تصویر که فاصله‌ش از ما بیشتره اما همچنان افراد و خونه‌ها قابل تشخیص هستند و 3- بالای تصویر که به دلیل فاصله زیاد جزئیاتش به سادگی قابل فهم نیست.

قبل از بررسی این سه بخش به طور مجزا میشه فهمید که نقاشی مربوط به یکی از روزهای کوتاهِ زمستونه که با توجه به فاصله سرزمین‌های نورس از استوا بیشتر روز رو توی تاریکی میگذرونن و آسمون هم به نوعی رنگی بین آبی و بیشتر سبز داره (کمی ملایم‌تر از رنگِ یخ‌هایی که افراد روش قرار دارن).

(تقسیم بندی نقاشی)
https://freeimage.host/i/525px-pieter-br...pr.Hu5T09R

بخش 1: در این بخش سه شکارچی رو میبینیم که لباس‌های زرد، قهوه‌ای و قهوه‌ای پررنگ (یا شاید زیتونی) به تن دارن، لباس‌هاشون بلند هست و کلاه به سر دارن و به خاطر ارتفاع برف کفش‌هاشون دیده نمیشه و یک سری سگ شکاریِ کوچیک و بزرگ دنبالشون هست که البته خیلی شبیه سگ های امروزی نیستن. بعضیاشون خیلی کوچیکن و بیشتر شبیه بُزن و به این فکر میکنم که شاید این یه گله هست و این افراد چوپانن ولی این نظرم خیلی با عنوان نقاشی (hunter...) و سلاح‌هایی که حمل می‌کنن نمیخونه پس همون شکارچی و سگ‌های شکاری درست‌تره. از بین این سگ‌ها دو سگ که رنگشون vibrant تره بیشتر چشم رو به خودشون مجذوب میکنن؛ دو سگ دارچینی و قهوه ای رنگ (تقریبا همه سگ‎‌ها سرشون پایینه و انگار دیگه نای راه رفتن ندارن.) شکارچی‌ها با خودشون ادوات شکار مثل نیزه، تیر و کمان و شاید هم تله (دور کمرشون) حمل میکنن.
در همین بخش تصویر درخت‌های بلندی رو میبینیم که تو زمستون برگی روشون نمونده، روی درخت اول یک پرنده و روی درخت سوم دو پرنده نشسته و پرنده‌ای هم در حال پرواز به سمت راست هست و دو پرنده هم در بخش پایینی تصویر دیده میشن؛ یکی روی سقف خونه پایین تصویر و دیگری روی برف. پرنده‌ها دم بلند و باریکی دارن (که هرچی سرچ کردم نتونستم این نوع پرنده رو توی گونه‌های رایج هلند پیدا کنم.)
خونه‌هایی رو میبینیم پوشیده از برف که با چوب‌هایی به رنگ قهوه‌ای روشن و با تعداد طبقات مختلف ساخته شدن و هر چه به وسط تصویر نزدیک میشیم خونه‌ها ارتفاعشون از سطح زمین و فاصلشون از مرکز شهر کمتر میشه. از ساختمون اول یه نشان آویزونه که البته یه ورش انگار پاره شده به خاطر همین کجه و میشه حدس زد که یه pub یا inn هستش و در جلوش آتشی به پا شده که به دلیل وزش باد شعله‌هاش به سمت چپ سرکشده و پنج نفر در نزدیکی این آتش حضور دارن؛ یک کودک، دو نفر که با آتیش ور میرن، یک نفر داره از inn خارج میشه (و انگار روی دوشش کاه حمل میکنه) و یک نفر هم داره با خودش یه چیزی مثل میز رو حمل میکنه (به دلیل طولانی شدن متن سعی میکنم لباس‌هاشون رو توصیف نکنم.) در پشت خونه‌ها تپه‌ای قرار داره که توسط برف و درختا (و شاید هم بوته‌ها) پوشیده شده.
در مرکز تصویر تنها گیاهی رو میبینیم که توی نقاشی رنگش قابل تشخیصه (طلایی رنگ) که البته به دلیل محل قرارگیریش و شباهت رنگش به بخش‌های بالای نقاشی، خیلی راحت میشه ندید گرفتش و بهش توجه نکرد. اگر از این گیاه/بوته به سمت راست بریم چند تا خونه دیگه می‌بینیم که البته به دلیل وجود رودِ یخ‌زده بینشون با یه پل به هم متصل شدن (ورودیِ خونه سمت راستی که شاید اسطبلی چیزی باشه به دلیل برودت پر از یخ نیزه : ) شده و کنارش هم یه سری پله هست برای ورود به ساختمون کناری.) یک ساختمون متروکه کوچیک هم در سمت راست و روبه‎‌روی اسطبل قرار گرفته)  یه نفر روی پل در حال حمل هیزم هست و دو پرنده هم در زیر پل قرار گرفتن. پایین‌تر از اون‌ها سه نفر حضور دارن. فردِ سمت چپی انگار به ما نزدیک‌تره و روی برف‌ها قرار داره (البته نصف بدنش مشخصه) و داره با شاخه یکی از درختا ور میره (یا شاید چیزی ازش میچینه ولی خب درخت که لخته.) سمت راست این فرد دو خانوم هستن (با توجه به پیش‌بندای سفید و قرمز و روسری سفیدشون میشه جنسیتشون رو تشخیص داد.) یکی روی یه سازه چوبی نشسته و یکی دیگهداره با یه طناب یه چیزی رو از اون یا از داخل یخ میکشه؛ اگر حدسم درست باشه و این‌ها روی یخ قرار گرفته باشن به نظرم فعالیتی که این دو نفر دارن انجام میدن یه نوع ماهیگیریه.

بخش 2: در سمت راست و بالاتر از پل، دو بخش یخی دیده میشه که حایلی از برف بینشون هست. بعضی مشغول سرخوردن و رقصیدن، بعضی مشغول هاکی، بعضی مشغول ماهیگیری، بعضی درحال نشستن و صحبت و بعضی مشغول قدم زنی هستن . یه عده‌ای هم یه وسیله‌ای که کوچیکه، گرده و دسته داره روی یخ گذاشتن و نمیتونم بفهمم برای چیه. یک سگ کوچیک هم در بخش یخی دورتر دیده میشه. از دور فقط میشه لباس‌های سیاه رو تشخیص داد ولی وقتی زوم میکنیم میتونیم رنگ‌های قهوه‌ای، قرمز و سفید رو از لباس‌های افراد ببینیم. یه جایی از یخ هم انگار شکستن، به شکل دایره.
در سمت چپِ بخش یخیِ دورتر، یه جاده کوچیک وجود داره و یه گاری که توسط یه فرد هدایت میشه و به نظر بارش هیزمه به سمت مرکزیِ شهر در حال حرکته. بخش مرکزی شهر مملو از خونه و درختای کوتاه و بلنده که همون طور که گفتم ساختمون بلندِ city hall چشم رو بیشتر به خودش میگیره و به طور کلی چیز متفاوتی راجع به این بخش تصویر وجود نداره.

بخش 3 :کمی که از مرکز شهر (به هر جهتی) فاصله بگیریم خونه‌ها و درخت‌های پراکنده و یه سری افراد دیده میشن که بعضیاشون انقدر دورن که دیگه کاملا نقطه شدن... .
در سمت راست و بالای تصویر صخره‌ها و کوه‌های نه چندان بلند دیده میشن که در جلوی اون‌ها یه مجموعه ای از ساختمون‌ها دیده میشه که شبیهِ یه قلعه کوچیک هست و  سمت چپ اون هم انگار یه روستای کوچیک وجود داره که به جز ترکیبی از رنگ‌های سفید و قهوه‌ای و سیاه و خاکستری چیز زیادی ازش قابل فهم نیست.
به سمت چپ که حرکت کنیم، بعد از گذر از راه‌های پر از برف و درخت به شهر/روستای دیگه‌ای میرسیم که هرچند فاصله زیادی از ما داره اما میشه حدس زد که شهر بزرگتری به نسبت شهر‌های قبلی هست و یه ساختمون بلند در وسط اون توجهِ ما رو به خودش جذب میکنه.
سمت چپِ این شهر تقریبا به طور کامل از یخ پوشیده شده و در محل اتصال شهر به دریا (یخ‌ها) میشه یه سری قایق کوچیک رو دید که البته به نظر ساکن هستن.

ببخشید که طولانی شد.
پاسخ
#6
برداشت من از تصویر The Singelbrug Near the Paleisstraat in Amsterdam 
من درختان به خواب رفته زمستان که روی سینه هایشان با انبوهی از برف پوشیده شده را میبینم
پنجره های بسیار که هرکدام از هر ساختمان نمای مشترکی به دیده میرسانند 
خانه های آپارتمانی با معماری آشنای خانه های اروپایی تشکیل شده از دیوار های آجری که خانه ها را به رنگ قهوه ای در آورده اند 
سقف های شیب دار مملو از برف و دودکش های شومینه بر فراز ساختمان ها
و تابلو های قدیمی با پس زمینه زرد و آبی و همچنین مغازه های زیرشان و مغازه سمت چپی که به نظر جواهر فروشی می آید
بالکن های زیبا با نرده های سفید و پرده های سلطنتی و قدیمی پشت پنجره های شیشه ای و در نهایت نرده های مشکی کنار پل سینگل در آمستردام 
انگار همه اینها هویت واقعی آمستردام در قرن نوزدهم را به تصویر می کشد
از آن سمت زندگی را میبینم تصویری که حالت سکون به خود گرفته ولی در ذهن زنده تصور می شود
حالت کلی تصویر رنگ سفید به خود گرفته انگار قصد دار حس سرما و برف را به بیننده منتقل کند
حیوان یا سگ کوچک خاکستری رنگ نمیدانم شاید از گشنگی و یا شاید از احساس نیاز به جلب توجه دم  خود را تکان میدهد
در صورت دختری که لباس های بلند صورتی پوشیده و موهای خود را با پارچه ای قرمز رنگ پوشانده انگار میتوان غمی پیدا کرد شاید هم نه شاید این برداشت شخصی من است
دختری که دستان مادرش را در دستان خود گرفته شاید میخواهد گرمای دست مادرش را تصاحب کند
و مادری با لباس بلند مشکی این صورت انزجار دارد یا فقط من اینطور حس میکنم؟
همانطور که قبلا گفتم زندگی در این تصویر مشهود است
درشکه هایی که حکم خودرو را برای جامعه آن روز ها دارند و اسب هایی که این درشکه ها را حمل میکنند
این تصویر حتی میتواند نمونه ای از نوع پوشش مردم آن دوران نیز باشد 
مردان سیاه پوش با کت های بلند و کلاه های لبه دار یا تریلبی که به نظر ترند آن روز ها بوده اند
زنی خسته در سمت راست تصویر که رنگ لباسش متفاوت تر از  دیگر انسان های موجود در تصویر است لباسی با  رنگ آبی آسمانی 
سه دختر چکمه پوش یکی با شال قرمز و دیگری با موهای حنایی و یکی هم باز با همان کلاه های آشنا
به غیر از چند مورد استثنا بقیه افراد از پیرهن های یکدستی استفاده کرده اند پیرهن هایی که یا به رنگ مشکی یا به رنگ قهوه ای هستند 
 و زنان و مردان و جمعیتی که هست نشان از ازدحام جمعیت در آن منطقه میدهد
این تصویر انسان هایی را نشان میدهد که از فرط سرما دستان خود را به جیب فرو برده اند شاید کمی از سوز سرما کم شود 
رد پای انسان ها دانه های ریز برف  آسمان مملو از سفیدی و سرما دیگر مواردی است که در تصویر دیده می شود 
اما در آخر مهم ترین چیزی که به نظر شخصی من در تصویر دیده میشود گذر زمان است انسان هایی که روزگاری بوده اند اما از این دنیای به ظاهر بزرگ تنها تصویری نا معلوم در تکه ای از نقاشی روغنی از آنها به جا مانده است گویا آن ها از دنیا دو سهم گرفتند یکی این نقاشی و دیگری تکه ای خاک در قطعه ای یک متری از این زمین اما هر چه که باشد رفتند و کسانی دیگر در این زمین روییدند کسانی دیگر شکفتند و فرای رویا هایشان پرواز کردند و این رسم روزگار است 
نمیدانم اگر ادامه متن را بنویسم و بخوانید خوب خواهد شد یا نه اما ناگهان یاد این شعر از مرحوم هوشنگ ابتهاج افتادم 
میبینم آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را 
کیوان خندان به سایه میگوید 
دیدی به تو میگفتم؟
آری تو همیشه راست میگفتی 
می بینم می بینم....


پایان متن




کاربر farid از گیمفا 
Feri_gfmfg 
تکه ای از ذهن حقیر ما امیدوارم مورد پسند قرار بگیره
The following 2 users Like feri_gfmfg's post:
  • PC FAN, Dr.Smart
پاسخ
#7

گفتمان اول آکادمی
تمرین دوم





تمرین دوم گفتمان اول آکادمی، از شما می‌خواهد تا: 

یک بازی جهان‌بازِ تقریباً پرجزئیات را اجرا کنید و پس از تجربۀ مدتی در جهان بازی، متنی را آماده کنید و در آن، از مشاهدات خود به کامل‌ترین شکل ممکن و جزئیات بنویسید. فرض کنید به سفری دیجیتال رفتید و باید پس از آن، سفرنامۀ خود را بنویسید. از مشاهدات‌ خود در شهرهای تاریخی قدیم یا امکان خیالی موجود در جهان بازی بنویسید. از هر برخوردی که توجه شما را جلب کرد و هر منظره و هرشخصیتی که دوست داشتید توصیفی بنویسید و خصوصیاتش را مشخص کنید. 

مثال:

به شهر ولنتاین رفتم؛ در بدو ورود چوپانی دیدم که گله‌ گوسفندش را به چراگاه می‌برد. در ورودی شهر دوباره به انبوه گوسفندان و گاوهای نگه‌داری شده برخورد کردم و مزرعه‌داران و دام‌دارانی که با لباس‌های گِلی و خاکی، در حال تماشای دام‌های خود بودند و .....


برای انجام این تمرین یک هفته زمان وجود دارد. با تشکر
The following 2 users Like hosein_ghazali's post:
  • NobodyNobody123, Dr.Smart
پاسخ
#8
نقاشی Hunters in the snow منظره ای روستایی را در زمستانی بسیار سرد و پس از طوفانی شدید،  به تصویر میکشد.سوژه اصلی همانطور که از روی اسم اثر پیداست،سه شکارچی را که در سمت چپ با حالتی از ناامیدی و سرافکندگی همراه با گله ای از سگان شکاری بزرگ و کوچک پس از ساعت ها گشت و گذار با خستگی زیاد  که از پا های خم شده آنها معلوم است، همراه با تنها شکار خود، روباهی بخت برگشته که برای توله هایش در دشت دنبال غذا بود،بر دوش مردی درشت هیکل با کتی به رنگ خردلی تیره شده واز تپه ای که دارای منظره ای بی انتهاست به سمت روستا و خانه خود در حال حرکت اند.در کنار آنها خانواده ای در جلوی خانه سنگی و قهوه ای رنگ خود آتش روشن کرده اند و می خواهند برای ناهار غذایی را بپزند. تابلویی که بالای خانه انها نصب شده پس از طوفان شدید دیشب دچار آسیب شده و آویزان است ولی خانواده سخت مشغول درست کردن آتش و پختن غذا هستند و اصلا متوجه نشده اند.شکارچیان از میان درختانی بی برگ که برف رو ساقه ها و شاخه ها انباشته شده و همچنین کلاغ های گشنه رو شاخه نشسته اند ولی در همان نزدیکی ها پرستوی مشغول پرواز و در حال تلاش برای یافتن غذایی برای جوجه های خود است. تقریبا در مرکز روستا کودکان زیادی در حال بازی و تفریح هستند. به تازگی رودخانه ای که از کوه های اطراف روستا سرچشمه میگیرد یخ زده و همرنگ آسمان شده است و مناسب بازی های مثل هاکی و اسکی رو یخ و ... است.چاله ای برای ماهیگیری در آن مکان بوجود آمده تا مردم در این زمستان سخت حداقل بخشی از غذای خود را با ماهیگیری بدست آورند. خانه های زیادی در کنار کودکانی که در حال بازی اند وجود دارد که از دودکش آنها دود آتش به هوا بلند شده برخلاف خانه های روی تپه،میتوان گفت در آن خانه ها زنان روستا مشغول آشپزی اند. در کنار آن خانه ها نیز کالسکه ای پر از هیزم وشاخه های درختان در حال خارج شدن از روستا است.شاید به سمت کلیسایی که در نزدیکی کوه های سر به فلک کشیده قرار دارد میرود که امروز خیلی خلوت است و کسی به آنجا نمیرود احتمالا امروز یکشنبه و آخر هفته نیست و مردم مشغول انجام کار های روزمره اند، یا شاید به سمت شهری میرود که در دور دست ها در پشت درختانی که شکارچیان از آن بین آنها عبور میکنند دیده میشود تا هیزم های خود را به شهر بفروشد و پولی بدست آورد. به نطر می آید مردم شهر زمستان سختی را سپری نمی کنند زیرا اگر نقاشی را زوم کنیم رو شهر کالسکه ها یکی پس از دیگری از روستا های اطراف برای فروش اجناس خود به شهر میروند و مردم شهر راحت با پول چیز های مورد نیاز خود را بدون سختیِ کار کردن در روستا و شکار کردن می خرند.متاسفانه خانه ای که در جایی دور و زیر پرستو در حال پرواز‌ وجود دارد در حال آتش سوزی است،مردم همسایه با نردبام های خود در حال حرکت به سمت خانه و خاموش کردن آتش هستند. در سمت راست و پایین تصویر دو خواهر به همراه وسیله ای که روی یخ سُر می خورد به سرعت در حال حرکت اند تا به دوستان خود که روی رودخانه یخ زده در حال بازی اند بپیوندند، در کنار آنها مردی زحمت کش که از شدت سرما به خود پیچیده است در حال جمع آوری شاخه هایی برای آتش روشن کردن در خانه اش است، خانه او در پشت سرش است خانه ای که از شدت سرما قندیل بسته است. بروی پلی در کنار خانه های قندیل بسته  شیر زنی زحمت کش با پیش بندی کثیف در حال جابه جایی شاخه های درختان به سمت خانه اش است تا خانه را برای پسر مریض خود گرم کند تا زودتر خوب شود. این نقاشی،یک نقاشی رئالیسم است که زندگی مردم روستایی را به تصویر می کشد.نقاشی نشان می دهد که حتی در سرد ترین روز ها هم حرکت،پویایی و زندگی وجود دارد و تا وقتی امید هست زندگی هم وجود دارد.

ممنون که تا انتها متن همراه بودید سعی کردم که اکثر جزئیات را با پیش زمینه داستانی تعریف کنم تا متن جذاب بشه.
پاسخ
#9
بعد از ده‌‌ها ساعت تجربه عنوان Red Dead Redemption 2 بازی را از ابتدا شروع کرده و خود را برای گشت و گذاری عمیق‌تر در دنیای زنده‌ی بازی آماده کردم.
در مراحل اولیه بازی در شهر کوچک Emerald Ranch، پشت اسطبلی قرمز رنگ، Hosea با غریبه‎‌ای مشغول صحبت درباره "اعتماد" بودند. به جای نزدیک شدن به آن‌ها تصمیم گرفتم چرخی در این شهر کوچک بزنم و زندگی مزرعه‌داران و کشاورزان آن را از نزدیک تماشا کنم.

[تصویر:  20230105105103_1_2k2i.jpg]

پیش از دقیق‌شدن بر حرکات افراد و اینکه چه فعالیت‌هایی انجام می‌دهند تصمیم گرفتم دوری در شهر بزنم. شهر به طور کلی از کم‌تر از 20 ساختمان(شامل خانه و مزرعه) تشکیل شده بود و البته یک مزرعه بزرگ نیز با کمی فاصله در خارج از شهر قرار داشت و کشاورز خانه خود را نیز در کنار مزرعه بنا کرده بود. ایستگاه قطاری نیز در شمال Emerald Ranch قرار داشت و صدای بلند و دائمِ بوق و حرکت قطار خبر از شلوغی این ایستگاه می‌داد. خیابان‌های معدودِ شهر بسیار باریک بودند به قدری که تنها دو اسب یا یک گاری می‌توانستند از آن عبور کنند و اگر گاری از سمتی می‌آمد، فرد سواره باید کمی از خیابان خارج می‌شد تا بتواند عبور کند. مزارع ساختاری یکسان داشتند و خانه‌ها نیز همه به رنگ قهوه‌ای پررنگ بودند با همان شیروانی‌های همیشگی. اما دو ساختمان بودند که ظاهری متفاوت داشتند: یکی خانه دو طبقه و قرمز رنگ بود که مشخصا متعلق به شخصی بود که وضع مالی بهتری از سایر اهالی شهر دارد و دیگری آسیاب بادی بود که در مزرعه‌ی کنارِ خانه قرمز رنگ قرار داشت و به نوعی نمادِ Emerald Ranch محسوب می‌شد؛ زیرا که وقتی از فاصله زیاد به این شهر کوچک نزدیک می‌شدم، این آسیاب بادی بود که مانند چشم شهر با حرکتِ پره‌هایش چشمک می‌زد.
بعد از گشتی کوتاه به جنوب شهر رفتم، جایی که دو مزرعه پرورش گوسفند روبه‌روی هم و مزرعه پرورش گاو و اسب نیز در کنار آن‌ها قرار داشتند.

[تصویر:  20230105155800_1_lv8k.jpg]
(بیشتر وقت خود را در کنار مزرعه پرورش گوسفند سر کردم اما به دلیل الگو‌های رفتاریِ یکسان دام‌ها و مزرعه‌داران، مشاهداتی که از این مزرعه داشتم را می‌توان به طور کامل به مزارع دیگر تعمیم داد.)
گوسفندان این مزرعه که 8 راس بودند پوست سفید داشتند. واضح بود که پشم‌های بدن آن‌ها برای ماه‌هاست که چیده نشده و وقتی در مزرعه حرکت می‌کردند وزنِ بالایشان احساس می‌شد. مشغولِ خوردن علوفه بودند اما مزرعه به جز در مناطقی، خالی از هر نوع علوفه بود (احتمالا لول دیزاینرهای عزیز گوسفندان این مزرعه را فراموش کرده بودند.) صدای بع بعِشان قطع نمی‌شد و دائم جای خود را عوض می‌کردند. چرخه فعالیت‌های یک گوسفند در این مزرعه اینطور بود: خوردن علوفه، عوض کردن جا، خوردن علوفه، خوردن آب (در آبشخوری که در گوشه‌ای از مزرعه تعبیه شده بود)، نشستن و دور و بر را نگاه کردن.
صاحب این مزرعه فردی بود مُسن، با کلاهی کهنه به سر، پیراهنی سفید رنگ داشت با آستین‌های بالا زده، شلواری خاکی به رنگ قهوه‌ای تیره که به آن دو بند وصل کرده بود؛ با پارویی در دستش دائم از یک گوشه‌ی مزرعه به گوشه‌ای دیگر میرفت و به جان زمینِ نرم و کم طاقت می‌افتاد (هر چه فکر کردم این کارش برای چیست جوابی نیافتم تا اینکه متوجه شدم این کار برای زیر و رو کردن زمین است اما همانطور که گفتم علوفه‌ای روی زمین نبود که زیر و رو شود؛ بنابراین مزرعه‌دار کمی احمق به نظر می‌رسید!) در میانِ پاروزدن، گاهی عرق خود را پاک می‌کرد، گاهی از روزگار ناله می‌کرد و وقتی هم می‌خواستم با او هم‌صحبت شوم (greet) عصبانی می‌شد و از من می‌پرسید که از جان او چه میخواهم (و یک‌بار هم که دیگر خیلی عصبانی شد بددهنی کرد.)
(نکته‌ای که دریافتم این بود که NPC‌ها وقتی مشغولِ کار هستند علاقه‌ای به صحبت کردن ندارند و هر گاه در این حالت با آن‌ها صحبت می‌کردم جوابی آمیخته به خشم دریافت می‌کردم اما خارج از حالتِ کار، ممکن بود هر جوابی بدهند؛ خشونت‌آمیز یا محترمانه.)
در این میان افرادی نیز از کنار مزرعه گذر کردند. یک بار شخصی آمد نزدیک مزرعه و شروع کرد به ور رفتن با دروازه‌ی آن (به نظر داشت آن را تعمیر می‌کرد!) و پس از اتمام کارش سیگاری روشن کرد و از راهی که آمده بود برگشت. باری دیگر فردی با کت و شلوار تمام سیاه و کلاه به سر آمد و مشغول تماشای مزرعه و عرق ریختنِ مزرعه‌دار شد؛ فرد چند دقیقه‌ای آن‌جا ماند (به زمان بازی می‌شود یکی دو ساعت!) و در انتها با گفتن "Days get longer and longer" آن جا را ترک کرد؛ انگار او بود که زیر تیغِ تیز خورشید دارد عرق می‌ریزد. سگی هم که به نظر صاحب خاصی نداشت و به طور خودمختار از تمامی مزارع شهر محافظت می‌کرد نیز در آن نزدیکی بود که مرتب به من نزدیک می‌شد و با پارس کردن از من می‌خواست که او را نوازش کنم و من هم نه نمی‌گفتم.
مزرعه‌دار در میانه روز به مزرعه روبه‌رویی رفت و همه کارهایی که در مزرعه اول کرده بود را در آن‌جا تکرار کرد. کمی که حوصله‌ام سر رفت سری به دو مزرعه دیگر زدم. تفاوتی که مزرعه گاوداری با مزرعه پرورش گوسفند داشت این بود که صاحب آن علوفه بسته بندی شده را در جای جایِ مزرعه قرار داده بود اما گاوها هیچ تعاملی با آن‌‌ها نداشتند! در مزرعه پرورش اسب نیز فعالیت یا شی‌ء منحصر به فردی نیافتم.
ساعت 6 غروب (به وقت Emerald Ranch!) دیدم که صاحب گاوداری پس از تقسیم کردنِ بسته های علوفه به دسته‌های 3 تایی، سطل کوچکی را برداشت و با آن از مزرعه خارج شد. تصمیم گرفتم که دنبالش کنم و ببینم تا فردا که به مزرعه بازمی‌گردد چه فعالیت‌هایی انجام می‌دهد و آیا می‌تواند به من ثابت کند که مردی واقعی‌ست یا به مقام NPC بودن عزل می‌شود. وقتی شروع به حرکت کرد چند قدم با او برداشتم؛ شاکی شد که چرا دنبالش می‌کنم بنابراین از او فاصله گرفتم. مسیر نه چندان طولانی را با قدم‌های کوتاه طی کرد؛ به پشت خانه‌ای در سمت دیگر شهر رفت، از پس زمینی زراعی گذشت و در کمال تعجب به مزرعه خود بازگشت و سطل را زمین گذشت. این فعالیتِ کاملا بیهوده از ساعت 6 غروب تا 9:30 شب طول کشید. سپس مجددا از مزرعه خارج شد و به خانه خود (که پیش‌تر از آن گذشته بود) بازگشت. در جلوی خانه دو مرد نشسته بودند و گاودار نیز روی صندلی کوچکی نشست و به آن‌ها ملحق شد.

[تصویر:  20230105161022_1_uu0n.jpg]

(در مسیری که به دنبال گاودار طی کردم متوجهِ چراغ‌هایی شدم که از تیرهای چوبیِ کنار خیابان آویزانند و دقت کردم که آیا کسی آن‌ها را روشن می‌کند ولی متوجه شدم که با تاریک شدنِ هوا آن‌ها به صورت خودکار کم‌کم روشن می‌شوند که البته انتظار هم نداشتم که سازندگان یک سری کارمند شهرداری را طراحی کرده و کلی زحمت بکشند که برایشان انیمیشن روشن کردن چراغ را ایجاد کنند.)
گاودار و رفقایش نشسته بودند که شنیدم صدای عجیبی از یکی از آن‌ها می‌آید. سازی در دست داشت که خوب در آن تاریکی شمایل آن مشخص نبود اما صدایی که از آن میامد شبیه صدای اغراق‌آمیزِ باز شدن فنر بود! این آلت موسیقی کلا 4 نُت هم نداشت و در کمال تعجب از ساعت 12 شب تا 6 صبح گاودار و رفیقش بدون گفتن حتی یک کلمه آن‌جا نشستند و به اجرای گوش‌خراشِ مردِ موسیقی‌دان گوش کردند. هنرمندِ ما گاهی تند می‌زد؛ گاهی کند می‌زد؛ گاهی برای لحظاتی توقف می‌کرد... و دوباره می‌زد. در این میان هم گربه‌ای بود، بی‌خیالِ دنیا، که از وسطِ پاهای آن‌ها رد می‌شد؛ از سمت چپ به سمت راست می‌رفت و پس از دقایقی همان مسیر را برمی‌گشت. صدای حرکت قطار در تمام شب به گوش می‌رسید. ساعت 4 صبح بود که هوا کم‌کم شروع کرد به روشن شدن. با روشن شدنِ هوا چراغ‌های خیابان شروع کردند به کم‌نور شدن (باز بدون دخالت فردی و به صورت خودکار.) در همین حین که برگشتم به چراغ‌ها نگاه کنم متوجه شدم مردِ موسیقی‌دان ناپدید شده. کمی بعد نفر دوم از جایش بلند شد و رفت. صبح شده بود و صدای حیوانات دوباره به گوش می‌رسید. مردی که رفته بود برگشت؛ کمی نشست و این بار رفت که رفت! سگِ لوسِ شهر را دیدم که جلوی خانه مزرعه‌دار در حال قدم زدن بود. به من نزدیک شد و دوباره تقاضای نوازش کرد و من هم دریغ نکردم. مزرعه دارِ ما هم‌چنان نشسته بود. به او صبح‌به‌خیر گفتم و عصبانی شد. ساعت 8:30 بود که او هم از جایش پا شد و رفت سر کارش و روز از نو، روزی از نو.

در پایان نیز این نکته را اشاره کنم که هرچند NPC های شهر در اتفاقی غیر واقعی شب تا صبح را بیدار بودند و همه وقت را جلوی خانه‌هایشان سپری کردند، این طراحی (به زعم بنده) از این جهت انجام شده بود که بازی‌باز (Arthur Morgan) در هر زمانی از روز وقتی از شهری گذر می‌کند زندگی و پویایی آن شهر را احساس کند و تنها نباشد؛ حتی اگر ساعت 3 صبح باشد.
The following 1 user Likes man1523's post:
  • PEYMAN66
پاسخ
#10
تمرین اول:
نقاشی اول شکارچیان در برف
 
اولین چیزی که تو نقاشی اول به چشمم خورد کنتراست زیبای بین دورنگ سیاه و سفیده، با وجود سرما و برف و یخبندان سنگینی که تو قاب هست ولی توجه نگاهمو به درختان،اهالی‌روستا،پرندگان،سه شکارچی نزدیک تصویر و سگ هاشون جذب کرد که در کل حس زندگی و نشاط این روستا دور افتاده رو بهم میده.گوشه پایین سمت چپ تصویر سه شکارچیو میبینم،یکیشون که جلوتره به نظر جوان تر و کم سن و سال تر میاد چون جثه ی کوچکتر داره و شکارچیه دوم پشتش کمانش رو گذاشته و افسار یکی از سگ ها به دستشه،به‌همراه این ها ۱۴ تا سگ میبینم که سه‌تاشون توله اند.بالاتر چپ سه تا زن سن بالا به همراه یه دختر کوچولو که محو نگاه کردن به آتیشه،اون سه نفر دارن وسایل چوبی اضافه این خونه رو که یکیشون یه میز هست روی آتیش میندازند و آتیش‌بازی میکنند،تابلوی این خونه شاید به خاطر طوفان در مرز افتادنه و کج شده.مرکز پایین تصویر علف هرز بزرگیو میبینم که با وجود این برف زیاد داره خودنمایی میکنه.درمجموع 9 کلاغ میبینم که روی شاخه ی درختای خشک نشسته اند.در طول عکس سیاهی‌هایی گرد گرد میبینم که اولش فکر میکردم برای دود هیزم خونه هایه روستاست ولی کمی دقت بیشتر این سیاهی ها دوکار تو تصویر میکنند که یک نشون دادن تداوم زیاد شاخه درختانه که نوید آمدن یه بهار بسیار زیبا و سرسبز رو میده و دومین کار اگه مسخره بنظر نیاد به کنتراست رنگ توی این قاب خیلی کمک کرده‌ و روستایی شلوغ و پر نشاط درکل به نظر نگاهم میاد. رنگ قهوه ای تیره و بعضا روشن ساختمان ها سریعا حس دنجی میده و آرامش بخشه.تون رنگ آسمان، رودخونه و دریاچه ای که یخ زدس بجای اینکه به سمت آبی و سفیدی بره بیشتر به سبزی میخوره که تمرکز بیشتری بر زیبایی تصویروبشارت دهنده رسیدن بهاری سرسبز و خوشگل هست. در پایین سمت راست تصویردو نفر رو میبینم که یکیشون داره دیگریو با طنابی روی یخ میکشه و به پایین سمت پل سر میخورند.
دربالای تصویر بادبادکیو میبینم که فکر میکنم بچه‌ای که روی پل قرار دارد بازی میکنه.
پایینتر دو شالیه برنج میبینم که یخ زدس و مردم روی آن دارند اسکیت میکنند.روی شالی اولی که به قاب ما نزدیک تره دو بچه دارند مسابفه میدند،سه نفر وایستادن و از تماشای بازیگوشی سگ‌های بسیار ریزشان لذت میبرند.دونفر دیگر با سگ کوچکی آن طرف تر ایستادن م یکی منتظر دیگریست تا بند های کفشش را محکم کند.میان دو شالی پسر بچه ای دارد با گریه مادرش را که کمی بالاتر سمت چپ اوست صدا میکند.روی لبه‌ی شالی دوم دونفر به همراه سگ درشتشان درحال پوشیدن و آماده شدن برای اسکیت هستند،راستشون یه خانواده کوچک قرار داره که یکی به دیگری داره اسکیت کردن یاد میده،سه بچه راستشون هستند که دارند به یکیشون که با صورت به زمین خورده میخندن،بالاتر دختر جوانیو میبینم که داره به کسی که بیرونه شالیه دست تکون میده،شیش نفر هستند که با یه ژست دارند اسکیت میکنند انگار که همشون از یه نفر یاد گرفتند که بالاشون سه نفر دیگه دارن وارد شالی میشن،تصویر 6 پرنده رو میبینم که روی نقاشی شالی اول افتادن،بالای شالی یه نفر‌با سرعت درحال اسکیت دور شالی است که مردی قدبلند نیز با کمی فاصله ایستاده،پایینشون ۴ تا دختر بچه درحال رقصیدن به طور هماهنگ هستند که یکیشون که بزرگتر به نظر میاد جلوتر درحال رهبری گروه میباشد،دونفر سمت چپ روی نیمکتی نشسته اند پایین تر سه برادر‌که جوون تره کمی عقب تر از آنهاست رو میبینم که دو نفر جلویی باهم درحال صحبت هستند،بر روی جاده یه نفر دارد یک کالسکه را هدایت میکند،جلوتر یه بچه دارد از مادرش دور میشود و بین جاده و شالی دوم یه پسر بچه‌ دارد درخچه‌ای را آ‌ذار میدهد و به زور به طرفی هولش میدهد.در تمامی روستایی که در تصویر پیداست ۴ تا ساختمانی رو میبینم که حالت مخروطی شکلی دارند.
 
 
نقاشی دوم
 
نگاه به این تصویر برام بسیار آرامش‌بخش میباشد و دوست دارم خودم اونجا باشم میان بقیه رهگذران،هرچه که به گوشه و کنار تصویر دقت میکنم یا قاب تک تک آدم‌ها هیچ خط‌ کشی تیز و بریدگی ای نمیبینم و بیشتر احساس و اتمسفر فضا رو میتونم حس کنم دمای تصویر بسیار گرم و چشمام رو نوازش میکنه جوری که میتونم با نگاه به این تصویر به خواب برم و حتی فکر میکنم که برف روی زمین هم قراره نرم و گرم باشه! به سراغ شرح جزئی خود عکس میرم،در قسمت پایین راست تصویر مردی رو میبینم که لباس سیاهی پوشیده و ریش خیلی بلندی دارد،پشت همین مرد زنی رو میبینم که روسری بر سر دارد و موهایش بلند میباشد،و پشت همین دو زنی به صورت نیم‌رخ درحال زل زدن به خود دوربین میباشد که موهای سیاه و کوتاه دارد،عقب تر دو مرد و زن را میبینم که خلاف جهت در حال حرکت میباشند و دست به دست هم قفل کردند که جلوتر آنها نیز خانمی کنار خیابان ایستاده،
سمت راست تصویر دو بانویی که یکی با لباسی تیره ایستاده و دیگری با لباسی زیبا که رنگ آبی آسمانی دارد درحال تکاندن دامن خود از برف میباشد، در مرکز تصویر زنی با لباس گرم و نرم را میبینم که کلاهی سیاه با پشم سیاه دارد موهای خودش قهوه‌ای تیره و انگار که خیلی سردش باشد دستانش را نزدیک صورتش بهم میمالد و یقه‌ی لباسش را گرفته،پشتش مادر و فرزندی میبینم که سگ کوچکی همراه دارند و رنگ داخلی لباس مادر قرمز است،چپ ترروی پیاده‌رو سه تا دختر دبستانی رو میبینم که باهم دوست‌اند،روبه‌روی آنها دو خانم که یکی خردلی و دیگری لباسی مشکی بر تن دارند و جلوی اینها زن دیگری که آبی آسمانی پوشیده میبینم،روی جاده‌ی روی پل دو مرد و دو دختر دانش‌اموز میبینم که از قاب دور میشوند و درشکه ای به آرامی در حال حرکت خلاف جهت آنها میبیاشد،نوع معماری ساختمان به نظر مربوط به فرانسه یا آمستردام میرسد،عقب تر مرد سفید پوشیو میبینم که پشت دو بچه هست(مدرسه ای)و دارد همراهیشان میکند.
پاسخ


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گفتمان دوم آکادمی: ترجمه و هنرمندی موجود در برگرداندن کلام hosein_ghazali 9 140 دیروز, 07:09 PM
آخرین ارسال: ali mir

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان