امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گفتمان اول آکادمی: هنر نگاه و تماشا
#11
(01-03-2023, 08:57 PM)hosein_ghazali نوشته است:
گفتمان اول آکادمی
تمرین دوم





تمرین دوم گفتمان اول آکادمی، از شما می‌خواهد تا: 

یک بازی جهان‌بازِ تقریباً پرجزئیات را اجرا کنید و پس از تجربۀ مدتی در جهان بازی، متنی را آماده کنید و در آن، از مشاهدات خود به کامل‌ترین شکل ممکن و جزئیات بنویسید. فرض کنید به سفری دیجیتال رفتید و باید پس از آن، سفرنامۀ خود را بنویسید. از مشاهدات‌ خود در شهرهای تاریخی قدیم یا امکان خیالی موجود در جهان بازی بنویسید. از هر برخوردی که توجه شما را جلب کرد و هر منظره و هرشخصیتی که دوست داشتید توصیفی بنویسید و خصوصیاتش را مشخص کنید. 

مثال:

به شهر ولنتاین رفتم؛ در بدو ورود چوپانی دیدم که گله‌ گوسفندش را به چراگاه می‌برد. در ورودی شهر دوباره به انبوه گوسفندان و گاوهای نگه‌داری شده برخورد کردم و مزرعه‌داران و دام‌دارانی که با لباس‌های گِلی و خاکی، در حال تماشای دام‌های خود بودند و .....


برای انجام این تمرین یک هفته زمان وجود دارد. با تشکر
تمرین دوم:
 
!!هشدار اسپویلر از الدن رینگ!! (اگر هنوز به مناطق آخر بازی نرسیدید یا صرفا مثل خودم روی اسپویل کوچیک مثل منطقه،اسلحه‌ و... حساسید)
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 متن رو از ابتدای Forbidden lands شروع میکنم تا اوایل Mountain of the Gaints.
بخش اولForbidden Lands 
وقتی از آسانسوری پایین رفتم و از شاید آخرین سازه شهر لیندل خارج شدم هوای بیرون حسابی سرد شد و مه غلیظی اطرافمو گرفت و پس از کاووش در محیط های مختلف با شرایط آب‌وهوایی متفاوت برای اولین بار به زمینی پوشیده از برف رسیدم،با وجود روز بودن ولی محیط بسیار تیره و راز‌آلود به نظر رسید. بعد از استراحتی طولانی به راه ادامه دادم و درخت های خشکیده و مرده که شکل آنها در میان این مه اول چشمم رو میگرفت و حواسم را کامل از وجود محافظان ریزجثه ای که دیدنشان کمی سخت بود پرت میکرد و مدام گرفتار خود آنها و تله های سمی شان میان بوته‌ها میشدم واین سوال تو ذهنم شکل گرفت که چرا ورود به اینجا نیاز به محافظت دارد.کمی وسط راه ایستادم و از این شفق قطبی عجیب که جایی نظیرشو ندیده بودم لذت میبردم که رنگ قرمز‌آجریش منو مجذوب خود کرده بود و یاد اسکارلت رات مینداخت تو طول مسیر مدام این نورغمناک مست کننده نگاهم را خیره میکرد، روی زمین سلاح های مختلفی که درهم آمیخته اند مداوم دیده میشد که چیز عجیبی نبود ولی به هالبرد تیکه پارچه‌ای روبان مانند قرمزبه آن وصل بود که در اثر باد به حالت غم‌انگیزی میرقصید انگار که آخرین آرزوی دارنده این سلاح رقصی برای آخرین بار بوده اما هیچوقت نتونست...بعضا تیکه‌هایی درشت از ستون‌های سیمانی که احتمالا متعلق به قلعه‌ای شناور بر آسمان است روی زمین دیده میشد،به‌صورت مرتب ستون‌های زیادی که هرچند با ابهت اما به صورتی خرابه بر زمین استوار در مسیر دیده میشد که نوید وجود پلی باشکوه که روزی واسط بین کوهستان و شهر مرکزی بوده.
[تصویر:  HRN5urx.jpg]

 
وقتی داشتم از صخره‌های کوچک و بزرگ بالا میرفتم متوجه چیزی شدم که کمی منو به شک برد،سنگ بزرگی که جلوم بود در اصل یه اسکلت عظیم بود که انگار متعلق به دیوی عظیم بوده که شبیهشو (از لحاظ بزرگی) تو ماجراجویی ندیده‌بودم.جلوتر به یک گارگویل رسیدم.که سریعا به استقبالم آمد و با مهارت از سلاح تویین بلید خود استفاده میکرد بعد از شکستش دو سلاح از تنش برداشتم یک تبر بزرگ و تویین بلید سیاهش که با بررسی دقیق تر دیدم هردو از جنس برنز‌اند واین سیاهی تیغه‌ها در اصل متعلق به جسد‌های سیاه‌گوشت بود، در ادامه دیدم که پشت این نگهبان آسانسور رولد قرار داشت،پیرزنی بسیار پیر و گوژپشت کنار این آسانسور نشسته بود و گفت که انگشتانم را نشانش دهم تا طالع ببیند،بعد طوری که انگار متوجه هدفم شده سریعا هشدار داد که سمت آتش غول‌ها نرم چرا که آتش‌زدن اردتیری اولین گناه اساسی است و از مسیر دو انگشت فاصله دارد بی اعتنا به نصیحتش روی این آسانسور رفتم، طبق گفته‌ی ملینا باید از این استفاده میکردم تا به کوهستان غول‌ها برسم.شبیه این سازه را قبلا هم دیده بودم چهار مجسمه دوبه‌دو روبه‌رو هم بودند که دوتا شاخه درخت و دوتا هم تبر بزرگ با نگاه به آنها دیدم که لباس عطرساز ها را بر تن دارند و با ریش بلندشان به نظر میرسید که حکیم باشند. حالا با داشتن دو نیمه مدال وقت به کارگیری این‌ها رسیده بود،بعد از بالابردن مدال کامل،دو‌مجسمه اولی که در ابتدا روبه‌روی هم بودند روبه من کردند و چشمانشان برق زد ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و کل سازه شروع به بالارفتن کرد.
[تصویر:  HRNl3RR.jpg]

 
بخش دومMountain of the Gaints 
وقتی به مقصد رسید نور شدید منعکس شده برف‌ها چشمم را زد و هوای پاک و روشن به خوش‌آمد گویی ام آمد.شهر باشکوه لیندل و اردتیری منظره‌ی پشت و هلال کریستالی ماه در آسمان قاب های نفس‌گیری ایجاد کرده بودند.درختان اینجا به معنای واقعی کلمه مانند روحی سرگندان به زمین متکی نبودند و شناور و بی‌جسم با تنی سفید که انگار سرما اینکار را باهاش کرده محیط را آراسته بودند.جلوتراز بوته ها بلوبری برای همراهم و شکفته ‌آتشین برای درست کردن بمب قوی‌تر برداشتم،آهویی آبی رنگ دیدم و وقتی برای شکارش رفتم فهمیدم که ماهیتی مشابه با درختان دارد یعنی عاری از جسم فیزیکی.تیکه نقشه محیط را برداشتم و به ادامه مسیر پرداختم،
[تصویر:  HRNYUe2.jpg]

آشنایی به صخره‌ای تکیه داده‌ بود و به صحبت باهاش که پرداختم خبر ناراحت کننده مرگ صاحب زره را داد و گفت که اسمش شبریری است.در ادامه صحبت گفت که پی فرنزی فایرو سه انگشت رو بگیرم که زیر زمین لیندل قراردارد،در ادامه برای نجات ملینا از فداکاری خودش پیشنهاد داد که به جای تبدیل شدن به الدن لورد به لورد اف کی‌آس تبدیل بشم که مسیری شرافتمندانه تره... همانجا در سایت اف گریس ملینا درمورد مادرش و احترامی که برایش قائله صحبت کرد.جلوتر به خرابه های زمور رسیدم که در وسط راه فردی سیاه پوش در حال پاترول بود که سلاحی داس مانند در دست داشت ...
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 
!!هشدار اسپویلر از الدن رینگ!! (اگر هنوز به مناطق آخر بازی نرسیدید یا صرفا مثل خودم روی اسپویلر های کوچیک هم حساسید)

The following 3 users Like Farhad7598's post:
  • NobodyNobody123, PEYMAN66, Dr.Smart
پاسخ
#12
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام و عرض ادب خدمت جناب غزالی و دوستان گرامی 
 
این متن براساس مواردی هست که از AC:Odyssey یادم مونده. چون راستش در دسترس نداشتم.

  • والا ما که کاری نداشتیم. ولی فقط کافی بود از بغل دستش رد بشوی. می گفت: "هی! میسثیوس! جلو نیا!" آخر نامسلمان! بعد هم دست می گذاری روی شمشیرت که بروم عقب!؟ مگر من با شما دعوا دارم!؟ بی خیال شو! اصلا شاید بخواهم این نصفه شبی، از تپه رو به رویی بالا بروم! ولی خب این افکار واضح در مخش تاثیرگذار نبود. خب البته تقصیری هم ندارد؛ باید دید این یوبیسافت... اوهوم!... این یوبیسافت چقدر پول خرج کرده تا اینطوری خشن رفتار کند!
  • ادامه راهم را در آن مسیر خاکی گرفتم و به قلعه‌شان نگاهی انداختم. قلعه بزرگی بود. گمانم ده تا آدم را روی سر هم بگذاریم می شود قد دیوارهایش. شاید هم این مبالغه هست. به هرحال، هرچقدر هم قدبلند باشد، به ارتفاع تپه روبه رویی که نیست. ضمن اینکه زیبایی تپه کجا و قلعه کجا؟ تپه خاکی پر از درختان کوتاه و بلند... قلعه پر از آدم های نیم وجبی... منتها این نیم وجب بودن برای حضرت مادر طبیعت هست؛ نه برای من بیچاره که خود نیز در این عرصه نیم و یک وجبم! اما چرا نیم و یک وجب؟ چرا یک وجب بیشتر از نیم وجبی های توی قلعه؟
  • دروازه قلعه خیلی بزرگ و قشنگ بود. ولی راه مناسبی برای داخل رفتن نبود. هرچند خیلی حسودی می کردم به سربازها که از طریق این دو درب شیک و پر از تزئینات (پرچم ها و شعله ها) هی وارد و خارج می شدند. ولی باکی نیست! ما فقرا از دیوار بالا می رویم! بله! اینجاست که ما یک وجب از نیم وجبی ها جلوتریم! دو دستی چسبیدم به دیوار و همچون اسپایدرمن بلا بالا رفتم...
  • واو! عجب نمایی بود! دیدن آسمان از آن بالا تماشایی بود. ماه کامل پشت مقدار اندکی ابر نسبتا شفاف! از آسمان بگذریم، زمینش هم که  از جنس سنگ بنای بزرگ و سفیدی بود. اطراف را نگاه انداختم. انگار وارد یک راهرو شده‌ام. یک راهرو که نه سقف دارد و نه دیوار های خیلی گودزیلا. البته احتمالا بهتر بود می گفتم دیواری که موقع نشستن، تماما هیکل یک آدم را می پوشاند،نه؟ بهترتر بگویم: نشستم، به دیوار چسبیدم و دیدم تمام هیکلم پوشیده شد پشت دیوار! بعد هم یواشکی قدم برداشتم به سمتی که انتهایش می رسید به یک راه پله. سربازها خیلی حرف نمی زدند. ساکت بودند و با شعله‌ای در دست، گشت می‌زدند. از پله‌ها آرام  پایین آمدم و در نزدیکترین بوته پنهان شدم. سپس ذهن فعال خویش را به یاری عجائب الخلقة فی یوبیسافت، با عقابم همگام سازی نموده، به جاسوسی از بالا پرداختم. از امکانات مفید دیگر، برچسب زدن از آن بالا به سربازها بود! اینطوری بهتر می شد تک تکشان را دید. حتی اگر یکی‌شان هم پشت دیوار باشد.  القصه که با بررسی دقیق از آن بالا، فهمیدم که انگار اینها یک خط خاصی را همگانی با نظم و ترتیب طی می کنند. هوم! پس فقط کافیست این الگو را در ذهن داشته باشم، آن وقت کار آسان تر می شود. خب، حالا وقت اجرای یک نقشه اسب گونه هست! با این فکر خوب، زود همگام سازی با عقابم را غیرفعال کردم و با توجه به ضوابط تصویب شده در فرودگاه های سراسری فرنچایز AC یوبیسافت، از همان بالا با خوشحالی و خیال راحت پریدم پایین و بعد طبق انتظار همه‌ی شما عزیزان، همه جا تیره شد و آغشته به قرمز سیاه! عجب! دروجودم احساس کردم نوار سفید زندگی‌ام ته کشیده و قلبم چقدر بلند پوم و تاک می کند! پس سریعا در پنل های خیالی ذهنم بررسی بیشتر کردم. دیدم متاسفانه از مهارت پرش های خرکی برای level 13 اصلا موجود نیست؛ ضایع شدم! چنین شد که جسم و تن بنده...
    «لنگ لنگان قدمی برمی داشت»سوت زداسبِ خود همی می خواست...!مثل همیشه، از وسط ناکجاآباد، اسب غیور یوبیسافتی مثل روح در نقشه ظاهر شد و از درون درختان تپه، یک راست به سمت پایین دوید؛ درست طرف من. پس رستم وار بر اسب نشسته، دست از پا درازتر، دوباره از جلوی قلعه رد شدم. یک فحشی هم دوباره از سرباز دم در خوردم که الهی شکر چون سرعت اسب زیاد بود و حواسم به سرباز نبود، نشنیدم! تازه می شنیدم هم ذکر نمی کردم! باری، دور قلعه دوری زدم و رفتم آن طرف معرکه. معمولا سربازها طبق دید عقاب جادویی یوبیسافت، به آنجا حتما تشریفشان را می بردند. پس نقطه خوبی برای شکار بود. از قضا آن طرف هم که تپه نبود. به جایش کوه بود و آب! آن طرف می رسید به لب ساحل. البته به احتمال زیاد شما الان انگشت به دهان مانده اید و می گویید: "من خودم همچین قلعه ای آنجا ندیدم! کجا تو این را دیدی؟" من هم می گویم : "من هم ندیدم! لیکن مشکل اینجاست که یادم نمی آید به جز گاری پر از کاه کنار کوه کنار قلعه دیگر چه بود. فلذا گفتم آب بود و ساحل بود و دریا و عشق!"
  • دیوار آن قسمت از قلعه در هایی داشت که سرباز ها با شعله ای در دست از میان آنان عبور می کردند. پس بهترین فرصت بود برای امر ............   .  آهسته و آرام پریدم داخل کاه و منتظر شدم. به محض آمدن اولین سرباز، سوت زدم. حیران شد و گفت: "هان!؟" یک سوت دیگر هم زدم. عصبانی تر شد. از حرف های محترمانه و نیکویش فهمیدم که قسم خورد اگر پیدایم کند، صدایم را خفه بنماید! یک سوت دیگر هم زدم. روانی شد و گفت : "بس کن!" و دوباره رجز خوانی کرد و آمد سمتم تا ببیند این سوت های روی مخ از کدام بلبل خوش صداست. بنده هم لحظه ای درنگ نکردم. بیرون جهیدم و امر .............. انجام شد و جسد همان جا رها گردید! برگشتم درون کاه ها. دیری نپایید که سرباز بعدی آمد. از قضا چشمش افتاد به همکارش و وحشت زده آمد برای بررسی جسد. این سرباز درحالی که مشغول بررسی بدن همکارش بود، از پشت برایش امر .............. مثل رفیقش تکرار شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. بقیه ماجرا همین طور شد. همه تک تک می آمدند تا اجساد رفقا را چک کنند. ما هم از پشت، امر ................. انجام می دادیم. این عمل تا جایی پیش رفت که تنها فرد ساکن در قلعه، سکوت و شعله ها شد. حقیقتش دلم می خواست بروم داخل، اما وقت ضیق بود. پس وارد پنل ذهنم شدم و بالا غیرتا پس از عمل مستحب save از بازی خارج گردیدم و دیدم زیادی توهم زدم. اینجا خانه هست. قلعه و یونان کجا بود!؟
  • بله دیگر! گاهی آدم دنیای واقعی را با مجازی قاطی می کند. بس که مجازی ها واقعی تر و به قول بزرگی، نزدیکتر هستند؛ نزدیکتر از آنچه که ما فکر می کنیم...

پایان
The following 2 users Like NobodyNobody123's post:
  • PEYMAN66, Dr.Smart
پاسخ
#13
[تصویر:  2023-01-04_21-32-58.mkv_-_vlc_media_play...m_c4i9.png]

سن دنیس فریبنده! همیشه سن دنیس زیبا بود. به این دلیل که با ماد شهر رو تبدیل به شب می کردم و بعد با مه تزیین! این باعث شده بود همیشه زیبا بمونه. npc های  پر تعداد در حال رفت و آمد و چراغ های شهری, همه باعث تولید تصویری فوق العاده و لذت بخش می شد. برای تمرین دوم فقط نگاه کردم. چراغ هایی که سوسو میزد و شهر آلوده از دود و انبوده زباله, آدمی هایی که قدم میزدند اما اصول ابتدایی قدم زدن در شهر رو بلد نبودن. یکی از پیاده رو یهو وارد خیابون میشد و دیگرانی خسته از کار گوشه ای از خیابون خوابیده بودن. آشپزی با لباس های کار یا موزیسینی که با ویولن در خیابون می چرخید. میرفت بالا و بعد برمیگشت و به دیوارهای بلند خونه ها نگاه میکرد.دنبال چی بود؟ آیا دنبال خونه ی یکی از اقوامش بود که در شهر زندگی می کنه؟ یا دنبال یک هتل؟ یا شاید دنبال کافه ای که قبل تر برای اجرا هماهنگ کرده؟ شاید دیشب بعد از مزاحمت چند مرد, مردی کمکش کرده ؟ شاید امروز بهش فکر کرده و الان دنبال این قهرمان می گرده یا شاید فقط دنبال برادر می گرده؟ گم شده؟ اون یا برادرش؟

[تصویر:  2023-01-04_21-32-58.mkv_-_vlc_media_play...m_9ehk.png]

شاید این مردم که در شهر قدم میزدن, فقط گم کردن! و حالا دنبال برادر میگردن. برای همین شهر نشینی رو نفهمیدن؟ گم شده هایی روستایی که خیلی متوجه تندیس برابری که از دل انقلاب صنعتی بیرون اومد, نیستن و از سر عادت و به شکلی ناخوآگاه دنبال برادر می گردن. اما نه برادر تنی,  عشق برادرانه! رابطه برادرهایی که نسبت به هم احساس مسئولیت می کنند, احساس دلسوزی, مراقب, احترام و آرزوی سالی پر محصول یا موفق در دام داری. عشقی که در انجیل متی اینطور توصیف میشه: همسایه ات را مانند خود دوست بدار
اما شهر اینو نداشت. انقلاب صنعتی و بعد تر جهان مدرن دنبال برادر نبود. برای تولید بیشتر عشق لازم نبود. کشف؟ هویت مستقل؟ کاربردی نداشت! تنها برابری لازم بود تا همه افراد همسان شده در خدمت کارخونه ها تولید کنند. فریاد روزنامه فروش خبر از این اتفاق رو میداد که تو ای خانم, آقا دیگه لازم نیست کشف کنی, من برات دنبال می کنم و کشف می کنم و در بسته ای آماده جلوی تو قرار میدم. کتابت رو انتخاب می کنم و وقتی خواستی بازی جدید انجام بدی با نقد هام که در سراسر اینترنت پخش شده, تو رو راهنمایی می کنم و عشق هم با اندکی هزینه برات فراهم می کنم. تصویری که سن دنیس ارائه می داد این بود, برابری آدم آهنی ها, انسان هایی که هر یک تبدیل به  پیچ کارخونه های تولید شدن و این عظمت رو با جان خویش حرکت میدن. انگار کثیفی شهر و چراغ های لرزان صحبت از این نیاز و خانم های معترض برای حق رای زنان, خبر از روند اجتناب ناپذیر این شدن رو داشت! اما این به این معنی نبود که شهر دروغ می گه. تنها کسی نگاه نمی کرد. به کارگر های خسته و رها شده کنار خیابون. اونهایی که روحی درون شون دیده نمیشد. یا حتی چراغ های شهر که این همه دود براشون کافی نبود و با سوسو زدن طلب دود بیشتر میکردن, جان بیشتر.

[تصویر:  2023-01-04_21-32-58.mkv_-_vlc_media_play...m_vi5v.png]


با این همه اینبار سن دنیس زیبا نبود اما خب گریزی هم از این شدن نبود. شاید مثل گروه داچ که به واسطه روح زمانه متولد شد و بعد مرد. این حال و آینده صرفا مرحله ای از یاد گرفتن بود. شاید سال ها بعد واقعا سن دنیس زیبا شد... شاید واقعا عاشق شد.
The following 2 users Like PEYMAN66's post:
  • NobodyNobody123, Dr.Smart
پاسخ
#14
در حالی این متن را مینویسم که می‌دانم تا چند ساعت آینده زنده نخواهم بود چرا که تمام پلیس های شهر قصد شکار من را دارند ولی مگر من چه کار کردم که سزای آن چنین پایان غم انگیزی باشد؟ من فقط میخواستم هم محلی ها،همشهری ها و در پایان انسانیت را نجات بدهم ولی حالا در این کلبه بی در و پیکر وسط جنگل در انتظار مرگ نشسته ام چرا که این مردمان قدرشناس قهرمانان نیستند. وقت تنگ است داستانم را خواهم نوشت و قضاوت را بر عهده شما خواهم گذاشت.
بعد از ۵ سال دوری از خانه ام قرار بود برای تشییع جنازه مادرم که به‌طرز رمزآلودی کشته شده بود به شهر بازگردم پرواز به خوبی انجام شد و به لوس سانتوس رسیدم. از فرودگاه خارج شده و سوار تاکسی شدم راننده تاکسی مردی مکزیکی و وراج بود که مدام در مورد دلایل مهاجرت خود صحبت می کرد.در همین حین و درحالی که تقریباً به مقصد رسیده بودم ناگهان پلیس به ما ایست داد،تنپنی لعنتی!
پول هایم را گرفت و برایم پاپوش درست کرد آن هم از نوع قتل آن هم قتل افسر پلیس. تهدیدم کرد که هر موقع که بخواهد مرا در چنگ خواهد داشت. مشخص است می‌خواهد در آینده کارهایی برایش انجام بدهم. بدترین کاری که این افسر فاسد در حقم کرد این بود که مرا در قلمرو بالاسا رها کرد. بالاس ها دشمنان خونین ما هستند، گذشته هیچگاه دست از سر انسان ها بر نخواهد داشت و این در مورد من هم صدق میکند. در همین حین دعا کردم که ای کاش خدا کسی را برای کمک بفرستد ولی بعد از چند دقیقه فهمیدم که خدا این طور به کار ها رسیدگی نمی‌کند پس دوچرخه ای را که در آن نزدیکی بود دزدیدم و از خدا طلب بخشش کردم.همین که از کوچه رد شده و به خیابان رسیدم یک تاکسی با من تصادف کرد و نقش بر زمین شدم در حالی که به سختی روی پاهای خودم ایستاده بودم چند نفر از اعضای بالاسا مرا دیده و شناختند و به سرعت خودشان را به من رساندند اما نه برای کمک. در همین بحبوحه راننده تاکسی که کلاه قرمزی بر سر داشت فرصت را مغتنم شمرده و فرار کرد سه بالاس مرا محاصره کرده و شروع به فحاشی کردند ناگهان یکی از آنها که موهای بلند و عینک دودی بر چشم داشت اسلحه‌اش را کشید و شروع به تیراندازی کرد به طرز معجزه آسایی زنده مانده و فرار کردم.
مردم در پیاده رو ها جیغ میکشیدند و از ترس جان خود به هر سمت‌وسویی در حال دویدن بودند. خسته و بی‌رمق از میان کوچه ها گذشتم تا در نزدیکی بیمارستان یک ماشین هاچ بک را دیدم بدون معطلی در سمت شاگرد را باز کرده و به راننده تاکسی که مردی چاق و عینکی بود گفتم:(از ماشین پیاده شو).با ماشین به گروو استریت گریختم.
قبل از اینکه به گروو استریت برسم از ترس اینکه نکند پلیس ها ماشین را ردیابی کنند و تمپنی به سراغم بیاید ماشین را در فاضلاب رها کرده و با پای پیاده خودم را به گروه رساندم. حال می توانستم وضعیت را ببینم و بفهمم که چه اتفاقی افتاده و آن امپراتوری بزرگ چگونه از هم فرو پاشید؟
تا همین چند سال پیش هیچ یک از اعضای گنگ های دیگر جرئت نمی کردند به یک نفر از گروو استریت چپ نگاه کند چه برسد به اینکه او را تهدید کنند یا اینکه اعضای گنگ شان در چند ده متری محله اصلی گروو استریت دیده شود.
مواد فروشان تقریباً در همه جای این شهر فعالیت می کنند ولی چیزی که به‌نظرم عجیب جلوه می کند حضور بسیار پر شمار این بزهکاران در محله است.
آنها در گوشه‌ای از پیاده‌رو می ایستند و منتظر می مانند تا کسی بیاید و از آنها خرید بکند. تمام مدت کمتر از چند متر حرکت می کنند همواره به صورت کاملاً ایستاده فعالیت می کنند بدون آنکه روی صندلی یا نیمکت بنشینند.
اعضای گروه یکی پس از دیگری می آیند و مواد می خرند. هم پولشان را هدر می‌دهند و هم خودشان که سربازان محل هستند را به ورطه نابودی می کشانند. روند معامله مواد مخدر بدین صورت است که مشتری و فروشنده همدیگر را دیده به یکدیگر نزدیک می شوند و به صورت نمادین با یکدیگر دست میدهند مشتری به سرعت پول را به مواد فروش می دهد و مواد فروش نیز همزمان به سرعت مواد را به مشتری می دهد به این صورت کسی متوجه این معامله نخواهد شد.
در همین بین که من در حال بررسی شرایط موجود هستم یکی از اعضای گنگ مرا شناخته و به من میگوید چه خبر cj?
از او درخواست می کنم تا به من کمک کند ولی می گوید کارهای مهمتری دارم که باید انجام بدم.
مگر چه کاری می تواند مهم تر از این باشد که محل را پاکسازی کنیم و هم محله ای هایمان را از مرگ نجات بدهیم؟ خواهم فهمید.
کناری ایستادم و زیر چشمی اورا زیر نظر گرفتم دیدم که بطری الکلی را از جیبش بیرون کشید و شروع به نوشیدن کرد بطری را به دیگر دوستانش نیز می داد تا آنان نیز الکل بنوشند.
هر بار که بطری بین آنها رد و بدل می شد به یکدیگر می گفتند تو یه دوست واقعی هستی!
فهمیدم برای پاکسازی محله نمیتوانم از آنان کمک بگیرم حداقل الان نه.
در حالی که داشتم در خیابان قدم میزدم چیزی توجه مرا به خود جلب کرد یک بیل در حیاط پشتی خانه رایدر بود که آن را برداشتم و به سمت مواد فروش حرکت کردم دیدم که چند نفر آمدند و از او خرید کردند از جمله یک زن سالمند، منتظر فرصت مناسبی ماندم تا دوروبر خلوت شود سپس از پشت به او نزدیک شده و با بیل ضربه ای سنگین به او زدم همین که نقش بر زمین شد شروع کردم با بیل ضربه زدن، آنقدر ادامه دادم تا مطمئن شوم که او مرده سپس به سرعت محله را ترک کردم.
چند خیابان آنطرف تر داشتم در سکوت گام بر می داشتم و غرق در اندیشه های خود بودم که ناگهان مردی گفت خدای من! نگاه بسیار بدی به سر و وضع من انداخت خود یک کت و شلوار پوشیده بود و عینکی هم بر چشم داشت به نظر میرسید که فردی تحصیل کرده باشد سر و وضع من را مسخره کرد ولی به این فکر نکرد که ما الان در اواسط دهه نود در اوج موسیقی رپ هستیم این پوشش من بیانگر آن فرهنگ اعتراضی است.
راستش را بخواهید کنجکاو شده و او را تعقیب کردم سوار بر ماشین شد. از چراغ قرمز با بی‌توجهی عبور کرد و با ماشینی دیگر تصادف کرد پیرزنی نحیف پشت فرمان آن یکی ماشین نشسته بود اما در همین حین پیرزن پیاده شد و دستش را به نشانه اعتراض بالا آورد مرد بسیار خشمگین شده بود و از ماشین به همراه یک چوب بیسبال پیاده شد و به پیرزن حمله کرد و در کمال ناباوری او را کشت! و خیلی خونسرد دوباره سوار ماشین شده و به راهش ادامه داد نکاتی ذهنم را درگیر کرده بود: چرا آن مرد منتظر پلیس نماند؟چرا چراغ قرمز را رد کرد؟ چرا انقدر عصبی برخورد کرد؟ هیچ کدام از جواب سوال ها را نیافتم ولی فقط توانستم این نتیجه را بگیرم که مردم این جامعه به خشونت عادت کرده اند.
مجبور شدم ماشینی را که چند خیابان آن‌طرف‌تر پارک شده بود را بدزدم در حالی که چند نفر در حال مشاهده من بودند ولی در کمال ناباوری هیچ‌کدامشان هیچ کاری نکردند!اسکیت سواری راهش را ادامه داد زن و مردی که دست یکدیگر را گرفته بودند حتی به خودشان زحمت این را ندادند که به من نگاهی بیندازند تا شاید بعداً بتوانند مرا به پلیس معرفی بکنند آنها حتی به این فکر نکردند که شاید با زنگ زدن به پلیس بتوانند جامعه ای را که قرار است بعدها فرزندشان در آن بزرگ شود را نجات بدهند فقط مسیرشان را ادامه داده و رفتند.
ماشین را روشن کرده و حرکت کردم. در همین حین فهمیدم که در قلمرو گنگ vagos هستم چند نفری مرا شناخته و به سرعت در حالی که به گروو استریت و خودم فحاشی می‌کردند به من نزدیک شدند.آنها چهار نفر بودند دور ماشین را گرفته و از من خواستند که از ماشین پیاده شوم بعد از بی محلی های من آنها شروع کردند به مشت و لگد زدن به ماشین. گلگیر سمت راننده و در شاگرد را شکستند من به سرعت از آنجا دور شدم. در هیچ کجای این شهر لعنتی جسمم در امان نخواهد بود مگر در گروو استریت ولی آنجا نیز روانم پریشان خواهد بود.
در حالی که داشتم فکر میکردم به کجا بگریزم یکی از اعضای گنگ vagos که پیراهن نداشت ولی به جایش بدنش را با خالکوبی های فراوان پوشانده بود با اسلحه ای به سمتم آمد من که دستپاچه شده بودم پایم را روی پدال گاز گذاشته و او را زیر گرفتم و به سرعت از لوس سانتوس خارج شدم و به شهر پلامینو کریک گریختم.
ماشین را در میان بوته هایی در جنگل پنهان کردم و با پای پیاده وارد شهر شدم.شهری کوچک با جمعیتی تقریباً ۷ هزار نفری.
شهری که در آن زنان و مردان با کلاه های وسترن به سر در شهر پرسه می‌زنند،کشاورزان با تراکتور هایشان در رفت و آمد بودند،مردم هر از چندگاهی به ویترین اسلحه فروشی شهرشان نگاهی می انداختند و به گورستان سر می‌زدند.فروشگاه ها را چک می کردند و جالب تر از همه اینکه هر بار به فروشگاه می رفتم بیشتر مشتری ها افراد مسن بودند و مدام فروشنده را بابت قیمت سرزنش می کردند. ((این جنسا قیمتشون به دلاره یا به سنت؟))
هر بار که می خواستند چیزی بخرند با دقت و وسواس بالا آن را انتخاب می کردند از طرفی پوشش مردمان شهر نشان می داد که از لحاظ اقتصادی قدرتمند نیستند.
در این مدت که به مسافرکشی مشغول هستم با هنری پیر اشنا شدم. هنری پیرمردی بد خلق است که پیراهن و کفش نمی‌پوشد خوشه گندمی در دهان دارد و شلواری جین به پا. از طناب زرد رنگی به جای کمربند استفاده می کند تنها دارایی‌اش از دار دنیا یک تراکتور قدیمی و یک خانه نقلی است او در مزرعه آقای ردفیلد که در رد کانتی واقع شده است مشغول به کار می باشد.
هر روز صبح با تراکتورش به مزرعه نیشکر میرود و تا غروب آنجا کار می کند و پس از آن به خانه باز میگردد و این چرخه ادامه دارد. امروز یک مسافر به تورم خورد که قصد داشت به منطقه جفرسون در لوس سانتوس برود. اورا سر وقت رساندم و ۲۸۶ دلار نصیبم شد حالا وقتش است که سری به گروو استریت بزنم.
خیال میکردم با آن بلایی که به سر موادفروش آورده باشم دیگر کسی جرئت نمی‌کند در گروو استریت مواد مخدر بخرد یا بفروشد.
در بین راه جسد مواد فروشی را در منطقه east los santos دیدم که مردم دورش جمع شده بودند و احتمال می دادند کشته شدنش کار رقبا است.
قبل از عملیات جستجویم تصمیم گرفتم به ten green bottles بروم تا نفسی تازه کنم. مثل همیشه شلوغ و پر جمعیت بود. جودی با خوش اخلاقی مشتریان را رواج می داد و به حرفهایشان گوش می سپرد.مردی را دیدم که چندین لیوان الکل نوشید و سپس مانند دیوانه‌ها شروع کرد روی مبل ها را رفتن.
در آنجا از همه قشری بودند پیر و جوان زن و مرد همه آمده بودند تا به خودشان آسیب بزنند و به قول خودشان خوش بگذراند! بدون توجه به مسئولیت هایشان بدون توجه به جامعه شان و بدون توجه به انسانیتشان...
در سمت چپ و انتهای راهرو فلوید ایت پول ایستاده که همواره به صورت شرطی با مشتریان بیلیارد بازی می‌کند نگاهی به جیبم میندازم379 دلار پول دارم ولی وقت بازی کردن با اورا نه.
همین که از فروشگاه خارج میشوم چشمم به مواد فروشی می افتد که در حال معامله مواد با یکی از اعضای محل است. سوار ماشین شده و تصمیم گرفتم او را نیز مثل همکارش سر به نیست کنم.واقعاً پول ارزش این را دارد که جامعه را به تباهی بکشانی و خودت را در معرض کشته شدن قرار بدهی؟
اتفاق جالبی می افتد فردی که پیراهن نپوشیده و عضلات ورزیده اش مشخص می کند که اهل ورزش است به سمت مواد فروش رفته و مواد می خرد، هرچه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک!
خلاصه که منتظر ماندم تا دور و بر خلوت شود ناگهان با ماشین اورا زیر گرفته به سرعت از ماشین پیاده شده پول ها و اسلحه اش را برداشته و متواری شدم.
به ساحل شرقی لوس سانتوس رفتم تا کمی از دیدن مناظر لذت ببرم.
همین که از ماشین پیاده شدم مرد میانسالی در حالی که شکمش از میان دکمه های پیراهن مردانه اش و زانویش به دلیل پارگی شلوارش نمایان بود را دیدم که به من نزدیک شد و گفت خیلی بوی بدی میدی قربان!
حاضرم شرط ببندم که نسیم ساحلی باعث شده بود بوی بدی که از خودش به محیط انتشار می‌یافت به مشامش برسد. به هر حال آب تنی که ضرر ندارد رفتم و کمی آبتنی کردم.
در ساحل عده ای فارغ از هیاهو مشغول آفتاب گرفتن هستند گویا به‌خوبی به اهمیت ویتامین دی پی برده اند.
یک نفر سعی داشت نیمه گمشده اش را پیدا کند ولی هر چه تلاش کرد با نشان دادن سیکس پک یا شیرین زبانی و هزار کوفت و زهر مار دیگر راه به جایی ببرد موفق نشد. البته شاید آن دختر نژادپرست بوده باشد چرا که فرهاد قصه ما سیاه پوست بود!
در اثر چشم چرانی بعضی مردها زنی گفت مردها فقط به یک چیز فکر می کنن!
واقعاً چه شد که مردان اینقدر خوار و خفیف شدند؟البته هستند اندک مردانی که بی‌توجه به هیاهوی در جریان در حال ورزش کردن و قویتر کردن خودشان هستند.احساس می کنم اگر کمی بیشتر اینجا بمانم مجبور می‌شوم چند نفر را بکشم پس سوار ماشین شده و به سمت پلامینو کریک حرکت کردم.
در بدو ورود به شهر هنری پیر را دیدم.هنری بیچاره یک لحظه کنترل تراکتور از دستش خارج شد و با موتوری که جلوی او در حال حرکت بود تصادف کرد و از ترس اینکه مبادا به تراکتور آسیبی رسیده باشد از تراکتور پیاده شد تا وضعیت را بررسی کند ولی موتور سوار که فکر می‌کرد پیرمرد به قصد دعوا از تراکتور پایین پریده باشد به صورت ناگهانی اسلحه اش را کشید و چند بار شلیک کرد مردم که ترسیده بودند شروع کردند به جیغ کشیدن و فرار کردن در همین حین کلانتر بی توجه به درگیری شکل گرفته از صحنه رفت!یکی از گلوله ها به باک ماشین پشت تراکتور خورد و سلسله انفجارهایی به راه انداخت.
هنری،مرد تیرانداز و چندین نفر دیگر زنده زنده سوختند.
آمبولانس به صحنه رسید ولی به جای دوای درد زخمی عمیق تر به جا نهاد چرا که دوعابر را زیر گرفت و کشت. راننده آتش نشانی نیز با پارک در جای اشتباه باعث شد ماشین آتش نشانی آتش بگیرد، پلیس با بی محلی باعث شده بود درگیری شدت بیشتری به خود بگیرد.عجب دنیای غریبی!
من اینطور فکر می کنم که دلیل بی محلی پلیس وابستگی تیرانداز به دسته های خلافکاری باشد. فردای آن روز به مزرعه آقای ردفیلد رفتم و دیدم شخصی دیگر جای هنری پیر را گرفته و با دقت با تراکتور جدیدش مشغول کار در مزرعه نیشکر بود.
اینها باعث شد دوباره به محله برگردم تا کاری را که نا تمام گذاشته بودم تمام کنم.وقتی بازگشتم متوجه شدم حضور زنان خیابانی در گروو استریت اثری به مراتب مخرب تر از مواد فروشان داشته و باعث شده نیروها آن طور که باید و شاید نسبت به گروو انگیزه نداشته باشد.
این زنان چشم خود را بر روی این حقیقت که انسان هستند پوشیده اند و خود را چون کالایی بی ارزش می فروشند.
برای انجام نقشه نیاز به تفنگ دارم ولی برای خرید اسلحه مقداری پولم کم است. به همین دلیل به یک ایستگاه شرط بندی در down town los santos رفتم تا شاید بتوانم پول مورد نیاز خود را بدست بیاورم.
به محض ورود به باشگاه دو مرد را می بینم که به دقت در حال بررسی مانیتور ها و نتایج هستند چند لحظه بعد به سراغ مسئول فروش بلیط می روند،پول هایشان را از جیب بیرون کشیده و چند بلیط می خرند یکی از آنان با دیدن نتیجه حسابی برافراشته شده و شروع به خودزنی می کند. به راستی که انسان ها دارند چه بلایی بر سر خود می آورند؟ اگر مجبور به اصلاح جامعه نبودم هرگز به چنین مکانی پا نمی گذاشتم.
۵۰۰ دلار روی اسب شماره سه شرط بندی کردم در کمال ناباوری سه هزار دلار بردم.
از باشگاه خارج شده و وارد اسلحه فروشی شدم.بی توجه به فروشنده سلاح به طبقه بالا رفته و سه نفر را دیدم که در حال تمرین تیراندازی اند. یک پیرمرد یک مرد جوان یک خانم جوان. همه آنها با ولع خاصی سمت اهداف شلیک و آنها را نابود می‌کردند‌.هر از چند گاهی به یکدیگر نگاه می‌انداختند از سر رضایت لبخندی تحویل یکدیگر می دادند.
این سه نفر فهمیده بودند که اگر می خواهمند زنده بمانند باید خشن باشند. باید بخورند تا خورده نشوند. از آنها فاصله گرفتم و به نزد فروشنده رفتم.مردی با ظاهر خشن و سیبیلی کلفت. به من گفت:(همه تفنگ های اینجا قانونی هستند). از او درخواست یک اسلحه کمری ۹ میلیمتری با خفه کن کردم. نگاهی به اطراف انداخت مقداری خم شد و تفنگ مورد نظر را روی میز گذاشت. حدود ۲۷۰۰ دلار
خرید کردم فروشنده به من گفت:(این انتخاب حرفه ای هاست، راستی یادت باشه من این اسلحه رو بهت نفروختم)
در راه بازگشت به گروو استریت نگاهی به خیابانها انداختم،شب شده بود. نور زرد چراغ های شهرحس دلتنگی عجیبی به من داد.احساس کردم شهر از من کمک میخواهد، شهر فریاد می کشید و منتظر ناجی خود بود.
به محله که رسیدم چراغ تاکسی را روشن کردم ناگهان یک مسافر دست بلند کردن یک زن خیابانی، یک طعمه.
می خواست به هتل جفرسون برود.
در این مدتی که راننده تاکسی بودم دو چیز را به خوبی یاد گرفتم:1_اینکه همه مردم عجله دارند2_ کوچه پس کوچه های لوس سانتوس.
او را در یکی از کوچه های خلوت نزدیک هتل جفرسون با شلیک گلوله به سرش به قتل رسانده جنازه‌اش را همانجا رها کردم و رفتم.
روزها و شبهای پس از آن کارم شده بود همین،گشتن، شناسایی و کشتن. جسد قربانیان را بیشتر در منطقه north park رها میکردم در همین بین کلبه ای بی در و پیکر را یافتم و ناخودآگاه احساس کردم که این کلبه نقش پر رنگی در زندگی من بازی خواهد کرد.
یک شب در حال پرسه زدن در خیابان های شهر بودم که عده‌ای از اعضای بالاس ها را دیدم. آن‌ها را زیر نظر گرفتم تا ببینم چه می کنند. یکی از آنها سیگاری روشن کرده بود دیگری بطری الکلی در دست داشت و آن را به دوستانش نیز قرض می داد، زن و مردی در حالی که دستان یکدیگر را گرفته بودند از کنار آنها رد شدند یکی از اعضای گنگ متلکی پراند ولی نه مرد جرئت کرد حرفی بزند و نه پلیس موتور سواری که آن طرف خیابان ایستاده بود. اعضای گنگ حتی به پلیس نیز توهین کردند ولی پلیس فقط راهش را کشید و رفت چرا که می دانست آنها عضو بالاسا هستند. عضویت در این گروه تبهکاری برای آنان مصونیت در پی دارد حتی در برابر قانون.
واقعاً چگونه می توان انتظار داشت که این پلیس های فاسد و ترسو فکری به حال شهر بکنند؟
طاقت از کف دادم با تمام توان آن چهار نفر را زیر گرفتم در همین حین افسر پلیسی که در آن نزدیکی ایستاده بود به من فرمان ایست داد ولی او را هم زیر گرفتم، همان پلیس موتورسواری که جرات نکرده بود به اعضای بالاسا هشداری ساده بدهد به سمت من حرکت کرد ولی حتی قبل از اینکه بتواند از موتور پیاده شود با شلیک گلوله ای به مغزش به زندگی فلاکت بارش پایان دادم.
حالا دیگر تمام پلیس های ایالت حتی اف بی آی نیز در پی دستگیری و کشتن من هستند.
در این مدتی که راننده تاکسی بودم ۳۷ علف هرز را از این جامعه پاکسازی کردم و حالا با تمام سرعت به سمت همان کلبه بی در و پیکری می گریزم که در موردش نوشته بودم.
الان درون کلیه مستقر شدم.صدای آژیر و هلیکوپترها را میشنوم،می دانم که به زودی خواهم مرد ولی من تا آخرین لحظه برای اصلاح جامعه تلاش کردم...
The following 3 users Like larten93's post:
  • Dr.Smart, PEYMAN66, NobodyNobody123
پاسخ
#15
درود،larten93 هستم با نام کاربری cyrus the greate در گیمفا(کوچیکتون رضا(: )
تمرین دوم
در حالی این متن را مینویسم که می‌دانم تا چند ساعت آینده زنده نخواهم بود چرا که تمام پلیس های شهر قصد شکار من را دارند ولی مگر من چه کار کردم که سزای آن چنین پایان غم انگیزی باشد؟ من فقط میخواستم هم محلی ها،همشهری ها و در پایان انسانیت را نجات بدهم ولی حالا در این کلبه بی در و پیکر وسط جنگل در انتظار مرگ نشسته ام چرا که این مردمان قدرشناس قهرمانان نیستند. وقت تنگ است داستانم را خواهم نوشت و قضاوت را بر عهده شما خواهم گذاشت.
بعد از ۵ سال دوری از خانه ام قرار بود برای تشییع جنازه مادرم که به‌طرز رمزآلودی کشته شده بود به شهر بازگردم پرواز به خوبی انجام شد و به لوس سانتوس رسیدم. از فرودگاه خارج شده و سوار تاکسی شدم راننده تاکسی مردی مکزیکی و وراج بود که مدام در مورد دلایل مهاجرت خود صحبت می کرد.در همین حین و درحالی که تقریباً به مقصد رسیده بودم ناگهان پلیس به ما ایست داد،تنپنی لعنتی!
پول هایم را گرفت و برایم پاپوش درست کرد آن هم از نوع قتل آن هم قتل افسر پلیس. تهدیدم کرد که هر موقع که بخواهد مرا در چنگ خواهد داشت. مشخص است می‌خواهد در آینده کارهایی برایش انجام بدهم. بدترین کاری که این افسر فاسد در حقم کرد این بود که مرا در قلمرو بالاسا رها کرد. بالاس ها دشمنان خونین ما هستند، گذشته هیچگاه دست از سر انسان ها بر نخواهد داشت و این در مورد من هم صدق میکند. در همین حین دعا کردم که ای کاش خدا کسی را برای کمک بفرستد ولی بعد از چند دقیقه فهمیدم که خدا این طور به کار ها رسیدگی نمی‌کند پس دوچرخه ای را که در آن نزدیکی بود دزدیدم و از خدا طلب بخشش کردم.همین که از کوچه رد شده و به خیابان رسیدم یک تاکسی با من تصادف کرد و نقش بر زمین شدم در حالی که به سختی روی پاهای خودم ایستاده بودم چند نفر از اعضای بالاسا مرا دیده و شناختند و به سرعت خودشان را به من رساندند اما نه برای کمک. در همین بحبوحه راننده تاکسی که کلاه قرمزی بر سر داشت فرصت را مغتنم شمرده و فرار کرد سه بالاس مرا محاصره کرده و شروع به فحاشی کردند ناگهان یکی از آنها که موهای بلند و عینک دودی بر چشم داشت اسلحه‌اش را کشید و شروع به تیراندازی کرد به طرز معجزه آسایی زنده مانده و فرار کردم.
مردم در پیاده رو ها جیغ میکشیدند و از ترس جان خود به هر سمت‌وسویی در حال دویدن بودند. خسته و بی‌رمق از میان کوچه ها گذشتم تا در نزدیکی بیمارستان یک ماشین هاچ بک را دیدم بدون معطلی در سمت شاگرد را باز کرده و به راننده تاکسی که مردی چاق و عینکی بود گفتم:(از ماشین پیاده شو).با ماشین به گروو استریت گریختم.
قبل از اینکه به گروو استریت برسم از ترس اینکه نکند پلیس ها ماشین را ردیابی کنند و تمپنی به سراغم بیاید ماشین را در فاضلاب رها کرده و با پای پیاده خودم را به گروه رساندم. حال می توانستم وضعیت را ببینم و بفهمم که چه اتفاقی افتاده و آن امپراتوری بزرگ چگونه از هم فرو پاشید؟
تا همین چند سال پیش هیچ یک از اعضای گنگ های دیگر جرئت نمی کردند به یک نفر از گروو استریت چپ نگاه کند چه برسد به اینکه او را تهدید کنند یا اینکه اعضای گنگ شان در چند ده متری محله اصلی گروو استریت دیده شود.
مواد فروشان تقریباً در همه جای این شهر فعالیت می کنند ولی چیزی که به‌نظرم عجیب جلوه می کند حضور بسیار پر شمار این بزهکاران در محله است.
آنها در گوشه‌ای از پیاده‌رو می ایستند و منتظر می مانند تا کسی بیاید و از آنها خرید بکند. تمام مدت کمتر از چند متر حرکت می کنند همواره به صورت کاملاً ایستاده فعالیت می کنند بدون آنکه روی صندلی یا نیمکت بنشینند.
اعضای گروه یکی پس از دیگری می آیند و مواد می خرند. هم پولشان را هدر می‌دهند و هم خودشان که سربازان محل هستند را به ورطه نابودی می کشانند. روند معامله مواد مخدر بدین صورت است که مشتری و فروشنده همدیگر را دیده به یکدیگر نزدیک می شوند و به صورت نمادین با یکدیگر دست میدهند مشتری به سرعت پول را به مواد فروش می دهد و مواد فروش نیز همزمان به سرعت مواد را به مشتری می دهد به این صورت کسی متوجه این معامله نخواهد شد.
در همین بین که من در حال بررسی شرایط موجود هستم یکی از اعضای گنگ مرا شناخته و به من میگوید چه خبر cj?
از او درخواست می کنم تا به من کمک کند ولی می گوید کارهای مهمتری دارم که باید انجام بدم.
مگر چه کاری می تواند مهم تر از این باشد که محل را پاکسازی کنیم و هم محله ای هایمان را از مرگ نجات بدهیم؟ خواهم فهمید.
کناری ایستادم و زیر چشمی اورا زیر نظر گرفتم دیدم که بطری الکلی را از جیبش بیرون کشید و شروع به نوشیدن کرد بطری را به دیگر دوستانش نیز می داد تا آنان نیز الکل بنوشند.
هر بار که بطری بین آنها رد و بدل می شد به یکدیگر می گفتند تو یه دوست واقعی هستی!
فهمیدم برای پاکسازی محله نمیتوانم از آنان کمک بگیرم حداقل الان نه.
در حالی که داشتم در خیابان قدم میزدم چیزی توجه مرا به خود جلب کرد یک بیل در حیاط پشتی خانه رایدر بود که آن را برداشتم و به سمت مواد فروش حرکت کردم دیدم که چند نفر آمدند و از او خرید کردند از جمله یک زن سالمند، منتظر فرصت مناسبی ماندم تا دوروبر خلوت شود سپس از پشت به او نزدیک شده و با بیل ضربه ای سنگین به او زدم همین که نقش بر زمین شد شروع کردم با بیل ضربه زدن، آنقدر ادامه دادم تا مطمئن شوم که او مرده سپس به سرعت محله را ترک کردم.
چند خیابان آنطرف تر داشتم در سکوت گام بر می داشتم و غرق در اندیشه های خود بودم که ناگهان مردی گفت خدای من! نگاه بسیار بدی به سر و وضع من انداخت خود یک کت و شلوار پوشیده بود و عینکی هم بر چشم داشت به نظر میرسید که فردی تحصیل کرده باشد سر و وضع من را مسخره کرد ولی به این فکر نکرد که ما الان در اواسط دهه نود در اوج موسیقی رپ هستیم این پوشش من بیانگر آن فرهنگ اعتراضی است.
راستش را بخواهید کنجکاو شده و او را تعقیب کردم سوار بر ماشین شد. از چراغ قرمز با بی‌توجهی عبور کرد و با ماشینی دیگر تصادف کرد پیرزنی نحیف پشت فرمان آن یکی ماشین نشسته بود اما در همین حین پیرزن پیاده شد و دستش را به نشانه اعتراض بالا آورد مرد بسیار خشمگین شده بود و از ماشین به همراه یک چوب بیسبال پیاده شد و به پیرزن حمله کرد و در کمال ناباوری او را کشت! و خیلی خونسرد دوباره سوار ماشین شده و به راهش ادامه داد نکاتی ذهنم را درگیر کرده بود: چرا آن مرد منتظر پلیس نماند؟چرا چراغ قرمز را رد کرد؟ چرا انقدر عصبی برخورد کرد؟ هیچ کدام از جواب سوال ها را نیافتم ولی فقط توانستم این نتیجه را بگیرم که مردم این جامعه به خشونت عادت کرده اند.
مجبور شدم ماشینی را که چند خیابان آن‌طرف‌تر پارک شده بود را بدزدم در حالی که چند نفر در حال مشاهده من بودند ولی در کمال ناباوری هیچ‌کدامشان هیچ کاری نکردند!اسکیت سواری راهش را ادامه داد زن و مردی که دست یکدیگر را گرفته بودند حتی به خودشان زحمت این را ندادند که به من نگاهی بیندازند تا شاید بعداً بتوانند مرا به پلیس معرفی بکنند آنها حتی به این فکر نکردند که شاید با زنگ زدن به پلیس بتوانند جامعه ای را که قرار است بعدها فرزندشان در آن بزرگ شود را نجات بدهند فقط مسیرشان را ادامه داده و رفتند.
ماشین را روشن کرده و حرکت کردم. در همین حین فهمیدم که در قلمرو گنگ vagos هستم چند نفری مرا شناخته و به سرعت در حالی که به گروو استریت و خودم فحاشی می‌کردند به من نزدیک شدند.آنها چهار نفر بودند دور ماشین را گرفته و از من خواستند که از ماشین پیاده شوم بعد از بی محلی های من آنها شروع کردند به مشت و لگد زدن به ماشین. گلگیر سمت راننده و در شاگرد را شکستند من به سرعت از آنجا دور شدم. در هیچ کجای این شهر لعنتی جسمم در امان نخواهد بود مگر در گروو استریت ولی آنجا نیز روانم پریشان خواهد بود.
در حالی که داشتم فکر میکردم به کجا بگریزم یکی از اعضای گنگ vagos که پیراهن نداشت ولی به جایش بدنش را با خالکوبی های فراوان پوشانده بود با اسلحه ای به سمتم آمد من که دستپاچه شده بودم پایم را روی پدال گاز گذاشته و او را زیر گرفتم و به سرعت از لوس سانتوس خارج شدم و به شهر پلامینو کریک گریختم.
ماشین را در میان بوته هایی در جنگل پنهان کردم و با پای پیاده وارد شهر شدم.شهری کوچک با جمعیتی تقریباً ۷ هزار نفری.
شهری که در آن زنان و مردان با کلاه های وسترن به سر در شهر پرسه می‌زنند،کشاورزان با تراکتور هایشان در رفت و آمد بودند،مردم هر از چندگاهی به ویترین اسلحه فروشی شهرشان نگاهی می انداختند و به گورستان سر می‌زدند.فروشگاه ها را چک می کردند و جالب تر از همه اینکه هر بار به فروشگاه می رفتم بیشتر مشتری ها افراد مسن بودند و مدام فروشنده را بابت قیمت سرزنش می کردند. ((این جنسا قیمتشون به دلاره یا به سنت؟))
هر بار که می خواستند چیزی بخرند با دقت و وسواس بالا آن را انتخاب می کردند از طرفی پوشش مردمان شهر نشان می داد که از لحاظ اقتصادی قدرتمند نیستند.
در این مدت که به مسافرکشی مشغول هستم با هنری پیر اشنا شدم. هنری پیرمردی بد خلق است که پیراهن و کفش نمی‌پوشد خوشه گندمی در دهان دارد و شلواری جین به پا. از طناب زرد رنگی به جای کمربند استفاده می کند تنها دارایی‌اش از دار دنیا یک تراکتور قدیمی و یک خانه نقلی است او در مزرعه آقای ردفیلد که در رد کانتی واقع شده است مشغول به کار می باشد.
هر روز صبح با تراکتورش به مزرعه نیشکر میرود و تا غروب آنجا کار می کند و پس از آن به خانه باز میگردد و این چرخه ادامه دارد. امروز یک مسافر به تورم خورد که قصد داشت به منطقه جفرسون در لوس سانتوس برود. اورا سر وقت رساندم و ۲۸۶ دلار نصیبم شد حالا وقتش است که سری به گروو استریت بزنم.
خیال میکردم با آن بلایی که به سر موادفروش آورده باشم دیگر کسی جرئت نمی‌کند در گروو استریت مواد مخدر بخرد یا بفروشد.
در بین راه جسد مواد فروشی را در منطقه east los santos دیدم که مردم دورش جمع شده بودند و احتمال می دادند کشته شدنش کار رقبا است.
قبل از عملیات جستجویم تصمیم گرفتم به ten green bottles بروم تا نفسی تازه کنم. مثل همیشه شلوغ و پر جمعیت بود. جودی با خوش اخلاقی مشتریان را رواج می داد و به حرفهایشان گوش می سپرد.مردی را دیدم که چندین لیوان الکل نوشید و سپس مانند دیوانه‌ها شروع کرد روی مبل ها را رفتن.
در آنجا از همه قشری بودند پیر و جوان زن و مرد همه آمده بودند تا به خودشان آسیب بزنند و به قول خودشان خوش بگذراند! بدون توجه به مسئولیت هایشان بدون توجه به جامعه شان و بدون توجه به انسانیتشان...
در سمت چپ و انتهای راهرو فلوید ایت پول ایستاده که همواره به صورت شرطی با مشتریان بیلیارد بازی می‌کند نگاهی به جیبم میندازم379 دلار پول دارم ولی وقت بازی کردن با اورا نه.
همین که از فروشگاه خارج میشوم چشمم به مواد فروشی می افتد که در حال معامله مواد با یکی از اعضای محل است. سوار ماشین شده و تصمیم گرفتم او را نیز مثل همکارش سر به نیست کنم.واقعاً پول ارزش این را دارد که جامعه را به تباهی بکشانی و خودت را در معرض کشته شدن قرار بدهی؟
اتفاق جالبی می افتد فردی که پیراهن نپوشیده و عضلات ورزیده اش مشخص می کند که اهل ورزش است به سمت مواد فروش رفته و مواد می خرد، هرچه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک!
خلاصه که منتظر ماندم تا دور و بر خلوت شود ناگهان با ماشین اورا زیر گرفته به سرعت از ماشین پیاده شده پول ها و اسلحه اش را برداشته و متواری شدم.
به ساحل شرقی لوس سانتوس رفتم تا کمی از دیدن مناظر لذت ببرم.
همین که از ماشین پیاده شدم مرد میانسالی در حالی که شکمش از میان دکمه های پیراهن مردانه اش و زانویش به دلیل پارگی شلوارش نمایان بود را دیدم که به من نزدیک شد و گفت خیلی بوی بدی میدی قربان!
حاضرم شرط ببندم که نسیم ساحلی باعث شده بود بوی بدی که از خودش به محیط انتشار می‌یافت به مشامش برسد. به هر حال آب تنی که ضرر ندارد رفتم و کمی آبتنی کردم.
در ساحل عده ای فارغ از هیاهو مشغول آفتاب گرفتن هستند گویا به‌خوبی به اهمیت ویتامین دی پی برده اند.
یک نفر سعی داشت نیمه گمشده اش را پیدا کند ولی هر چه تلاش کرد با نشان دادن سیکس پک یا شیرین زبانی و هزار کوفت و زهر مار دیگر راه به جایی ببرد موفق نشد. البته شاید آن دختر نژادپرست بوده باشد چرا که فرهاد قصه ما سیاه پوست بود!
در اثر چشم چرانی بعضی مردها زنی گفت مردها فقط به یک چیز فکر می کنن!
واقعاً چه شد که مردان اینقدر خوار و خفیف شدند؟البته هستند اندک مردانی که بی‌توجه به هیاهوی در جریان در حال ورزش کردن و قویتر کردن خودشان هستند.احساس می کنم اگر کمی بیشتر اینجا بمانم مجبور می‌شوم چند نفر را بکشم پس سوار ماشین شده و به سمت پلامینو کریک حرکت کردم.
در بدو ورود به شهر هنری پیر را دیدم.هنری بیچاره یک لحظه کنترل تراکتور از دستش خارج شد و با موتوری که جلوی او در حال حرکت بود تصادف کرد و از ترس اینکه مبادا به تراکتور آسیبی رسیده باشد از تراکتور پیاده شد تا وضعیت را بررسی کند ولی موتور سوار که فکر می‌کرد پیرمرد به قصد دعوا از تراکتور پایین پریده باشد به صورت ناگهانی اسلحه اش را کشید و چند بار شلیک کرد مردم که ترسیده بودند شروع کردند به جیغ کشیدن و فرار کردن در همین حین کلانتر بی توجه به درگیری شکل گرفته از صحنه رفت!یکی از گلوله ها به باک ماشین پشت تراکتور خورد و سلسله انفجارهایی به راه انداخت.
هنری،مرد تیرانداز و چندین نفر دیگر زنده زنده سوختند.
آمبولانس به صحنه رسید ولی به جای دوای درد زخمی عمیق تر به جا نهاد چرا که دوعابر را زیر گرفت و کشت. راننده آتش نشانی نیز با پارک در جای اشتباه باعث شد ماشین آتش نشانی آتش بگیرد، پلیس با بی محلی باعث شده بود درگیری شدت بیشتری به خود بگیرد.عجب دنیای غریبی!
من اینطور فکر می کنم که دلیل بی محلی پلیس وابستگی تیرانداز به دسته های خلافکاری باشد. فردای آن روز به مزرعه آقای ردفیلد رفتم و دیدم شخصی دیگر جای هنری پیر را گرفته و با دقت با تراکتور جدیدش مشغول کار در مزرعه نیشکر بود.
اینها باعث شد دوباره به محله برگردم تا کاری را که نا تمام گذاشته بودم تمام کنم.وقتی بازگشتم متوجه شدم حضور زنان خیابانی در گروو استریت اثری به مراتب مخرب تر از مواد فروشان داشته و باعث شده نیروها آن طور که باید و شاید نسبت به گروو انگیزه نداشته باشد.
این زنان چشم خود را بر روی این حقیقت که انسان هستند پوشیده اند و خود را چون کالایی بی ارزش می فروشند.
برای انجام نقشه نیاز به تفنگ دارم ولی برای خرید اسلحه مقداری پولم کم است. به همین دلیل به یک ایستگاه شرط بندی در down town los santos رفتم تا شاید بتوانم پول مورد نیاز خود را بدست بیاورم.
به محض ورود به باشگاه دو مرد را می بینم که به دقت در حال بررسی مانیتور ها و نتایج هستند چند لحظه بعد به سراغ مسئول فروش بلیط می روند،پول هایشان را از جیب بیرون کشیده و چند بلیط می خرند یکی از آنان با دیدن نتیجه حسابی برافراشته شده و شروع به خودزنی می کند. به راستی که انسان ها دارند چه بلایی بر سر خود می آورند؟ اگر مجبور به اصلاح جامعه نبودم هرگز به چنین مکانی پا نمی گذاشتم.
۵۰۰ دلار روی اسب شماره سه شرط بندی کردم در کمال ناباوری سه هزار دلار بردم.
از باشگاه خارج شده و وارد اسلحه فروشی شدم.بی توجه به فروشنده سلاح به طبقه بالا رفته و سه نفر را دیدم که در حال تمرین تیراندازی اند. یک پیرمرد یک مرد جوان یک خانم جوان. همه آنها با ولع خاصی سمت اهداف شلیک و آنها را نابود می‌کردند‌.هر از چند گاهی به یکدیگر نگاه می‌انداختند از سر رضایت لبخندی تحویل یکدیگر می دادند.
این سه نفر فهمیده بودند که اگر می خواهمند زنده بمانند باید خشن باشند. باید بخورند تا خورده نشوند. از آنها فاصله گرفتم و به نزد فروشنده رفتم.مردی با ظاهر خشن و سیبیلی کلفت. به من گفت:(همه تفنگ های اینجا قانونی هستند). از او درخواست یک اسلحه کمری ۹ میلیمتری با خفه کن کردم. نگاهی به اطراف انداخت مقداری خم شد و تفنگ مورد نظر را روی میز گذاشت. حدود ۲۷۰۰ دلار
خرید کردم فروشنده به من گفت:(این انتخاب حرفه ای هاست، راستی یادت باشه من این اسلحه رو بهت نفروختم)
در راه بازگشت به گروو استریت نگاهی به خیابانها انداختم،شب شده بود. نور زرد چراغ های شهرحس دلتنگی عجیبی به من داد.احساس کردم شهر از من کمک میخواهد، شهر فریاد می کشید و منتظر ناجی خود بود.
به محله که رسیدم چراغ تاکسی را روشن کردم ناگهان یک مسافر دست بلند کردن یک زن خیابانی، یک طعمه.
می خواست به هتل جفرسون برود.
در این مدتی که راننده تاکسی بودم دو چیز را به خوبی یاد گرفتم:1_اینکه همه مردم عجله دارند2_ کوچه پس کوچه های لوس سانتوس.
او را در یکی از کوچه های خلوت نزدیک هتل جفرسون با شلیک گلوله به سرش به قتل رسانده جنازه‌اش را همانجا رها کردم و رفتم.
روزها و شبهای پس از آن کارم شده بود همین،گشتن، شناسایی و کشتن. جسد قربانیان را بیشتر در منطقه north park رها میکردم در همین بین کلبه ای بی در و پیکر را یافتم و ناخودآگاه احساس کردم که این کلبه نقش پر رنگی در زندگی من بازی خواهد کرد.
یک شب در حال پرسه زدن در خیابان های شهر بودم که عده‌ای از اعضای بالاس ها را دیدم. آن‌ها را زیر نظر گرفتم تا ببینم چه می کنند. یکی از آنها سیگاری روشن کرده بود دیگری بطری الکلی در دست داشت و آن را به دوستانش نیز قرض می داد، زن و مردی در حالی که دستان یکدیگر را گرفته بودند از کنار آنها رد شدند یکی از اعضای گنگ متلکی پراند ولی نه مرد جرئت کرد حرفی بزند و نه پلیس موتور سواری که آن طرف خیابان ایستاده بود. اعضای گنگ حتی به پلیس نیز توهین کردند ولی پلیس فقط راهش را کشید و رفت چرا که می دانست آنها عضو بالاسا هستند. عضویت در این گروه تبهکاری برای آنان مصونیت در پی دارد حتی در برابر قانون.
واقعاً چگونه می توان انتظار داشت که این پلیس های فاسد و ترسو فکری به حال شهر بکنند؟
طاقت از کف دادم با تمام توان آن چهار نفر را زیر گرفتم در همین حین افسر پلیسی که در آن نزدیکی ایستاده بود به من فرمان ایست داد ولی او را هم زیر گرفتم، همان پلیس موتورسواری که جرات نکرده بود به اعضای بالاسا هشداری ساده بدهد به سمت من حرکت کرد ولی حتی قبل از اینکه بتواند از موتور پیاده شود با شلیک گلوله ای به مغزش به زندگی فلاکت بارش پایان دادم.
حالا دیگر تمام پلیس های ایالت حتی اف بی آی نیز در پی دستگیری و کشتن من هستند.
در این مدتی که راننده تاکسی بودم ۳۷ علف هرز را از این جامعه پاکسازی کردم و حالا با تمام سرعت به سمت همان کلبه بی در و پیکری می گریزم که در موردش نوشته بودم.
الان درون کلیه مستقر شدم.صدای آژیر و هلیکوپترها را میشنوم،می دانم که به زودی خواهم مرد ولی من تا آخرین لحظه برای اصلاح جامعه تلاش کردم...

پ.ن:در ابتدا خواستم به صورت سربسته به برخی مسائل بپردازم ولی ترجیح دادم بزارم مطالب مثل عسل(: از قلمم جاری بشه.
The following 2 users Like larten93's post:
  • Dr.Smart, NobodyNobody123
پاسخ
#16
به نام ایزد گرما بخش دل ها
قلم و کاغد را آماده میکنم و شروع به یادداشت آنچه دیده ام میکنم باید آن قدر نگاه کنم که تصاویر یا معنا پیدا کنند و یا به پوچی و بی معنییشان واقف شوم اوه! یک چالش وجود دارد دیگر این تصاویر به مانند نقاشی های سابق ثابت نیستند پویانمایی های زنده ای هستند که به تصاویر قبلی جان داده اند.
پس باید بیشتر نگاه کنم اسپیکر کامپیوتر خود را خاموش میکنم تا هیچ چیز بر نگاه کردنم اثر نگذارد و خود را وقف نگاه کردن کرده باشم .
چشمانم نگاه میکنند و نگاه میدارند هر آنچه را میبینند در خود تا بلکه بار دیگر به تصاویر بی مهری نکرده باشند:
من فرید آدیتوره لباسی بلند سفید با قسمت هایی به رنگ سرخ پوشیده ام(میگویند هودی های امروزی از این لباس های بلند الگو گرفته اند) کلاهی به روی سرم که به پارچه ای شنل مانند و سپید که به روی دست چپم آویزان است متصل است
این شنل هم صورت ریش دارم را میپوشاند و هم نمیگذارد مچ بند فلزی و نقره ای ام را که زیر آن تیغ برنده ای قرار دارد دیده شود
یقه پیراهنی که پوشیده ام طوسی است و دو دکمه بزرگ روی آن قرار دارد.
آستین های بلندم با خط های به روی آن و انتهای گشاد آن
و کمربند قهوه ای رنگ با جیب های پشت آن که همین جیب ها با دکمه های فلزی و گیره های نقره ای مزین شده اند وجه دیگری به بر و رویم داده اند
پارچه ای قرمز رنگ زیر این کمربند و فلز طرح نگار دار روبروی کمربندم 
که خود این فلز نیز از نماد حشاشین و نماد برگ های زیتون و یاغوت سرخ در مرکز آن بهره میبرد از دیگر خصوصیات ظاهری من است.
پوتین های ساق بلند مشکی ام که ساقشان تا زیر زانویم رسیده در این سال ها در هر قدم همراهم بوده اند.
داشت یادم میرفت ناجی عدالتم را به شما نشان نداده ام 
ناجی عدالتم شمشیر برنده ای است با دسته ای طلایی که طرح آن مانند دو قلب به هم اتصال داده شده است و آن را در سمت چپ کمربندم قرار میدهم 
وقتی که به روم میرسیدم مدام به خواسته هایم فکر میکردم 
آیا من غذا و مسکن و عشق و احترام میخواهم 
بعد از جست و جوی بسیار در تراوشات ذهنم به این نتیجه رسیدم من اینها را نمیخواهم 
من ترانه ام را میخواهم 
ترانه ام چیست؟
به شما خواهم گفت [تصویر:  untitled_fx3n.png]
 در بدو ورود به شهر و وقتی از مونتریجونی باز میگشتم مدام به عدالت فکر میکردم با خود میگفتم آیا باید ترانه ام را فدای عدالت کنم؟
آیا ارزشش را دارد؟ میدانی زندگی من را میتوان به حکایت مولانا و شمس تعمیم داد آنها که هزار و یک اعمالم را اگر هزار تایش خوب باشد و و یک عملم بد باشد 
هزار عملم را به خاطر یک عمل فراموش میکنند 
ارزشش را دارند با مردم وطنم هستم با مردم امپراطوری روم شرقی (بیزانس)
میدانی در جامعه ای که هزار منهای یک میشود صفر 
این تلاش ها فایده ندارد 
شاید اشتباه میکنم
باید به دنبال ترانه ام بگردم شاید پاسخ در ترانه ام باشد
اینجا من، تو، و جایی است که ترانه هایم آغاز می شود:
مغلطه دیگر بس است باید شروع به گشتن کنم در این خیابان ها شاید هم ترانه ام پیدا شود و هم شما کمی با محل زندگی ام آشنا شوید
وقتی بیرون شهر بودم آنجایی که همیشه افراد فقیر حضور دارند پل های تخریب شده ساخته شده از بلوک های نقره ای و سنگی را دیدم
چمن زار ها و علوفه زار هایی را دیدم که بعضی سبز و تازه و بعضی زرد و شکسته بودند مثل علوفه هایی که برای دام ها مورد نیاز است
این علف ها همه جا روییده بودند به جز جاهایی که رفت و آمد در آن زیاد بود زیرا رفت و آمد باعث شده بود علوفه در آنجا رشد نکند و چیزی جز خاک رس و ماسه درآنجا دیده نشود
درختانی مختلف دیدم درختی مثل درخت گردو یا بلوط با تنه ای درشت و مستحکم با شاخه های پراکنده با برگ هایی سبز تا درختانی رشید مثل درخت کاج با  قامتی بلند  و برگ های سبز
من به غیر از اینها بوته های پخش شده در سطح شهر با برگ هایی سبز دیدم که بعضی از آنها گل های زردی به رویشان داشتند گل های زردی مثل گل بابونه
نرده های کنار خانه های خارج شهر با چوب های پوسیده ای به رنگ خاکستری ساخته شده بودند قطعه های این نرده ها به طور ناشیانه ای با طنابی محکم بسته شده بود اصلا نمای منظم و جذابی نداشتند 
وقتش است به خانه ها نیز سر بزنم خانه هایی مکعبی با دیواره های محکم که از سنگ های مربعی تشکیل شده اند که بنایشان به ترتیب به روی هم قرار داده و رنگی قهوه ای سوخته دارند
در های چوبی با طرح های هنری چهارخانه به رویشان و رنگ گردویی و دریچه ای کوچک که به نظر چشمی می آید 
بر روی بعضی در ها یک قسمت مستطیلی مثل کارت با پس زمینه زرد وجود دارد که به نظر با نوشته ای مشکی نام صاحب خانه را رویش نوشته اند 
در بیرون خانه ها کنار در یک محفظه سیاه رنگ فانوس وجود دارد که با غروب آفتاب به نظر خدای رومی هلیوس آن را ناخودآگاه روشن میکند و فلنوس بدون کنشی واکنش نشان داده روشن میشود 
با طلوع آفتاب هم دوباره خاموش می شود
پنجره های کنار خانه ها که دور تا دور آن را سنگ های مرمر سفید مانندی پوشانده نمای پنجره از نرده های چوبی چهارخانه ساخته شده و پشت شیشه پنجره پرده ای وجود دارد که صاحب خانه جهت ایجاد خلوتی خصوصی آن را استفاده کرده است
شب ها وقتی صاحب خانه از خدا بی خبر که نمیداند من ساعت ها پشت پنجره ایستاده ام چراغی روشن میکند نوری صورتی رنگ از پرده هایش ساطع می شود
سقف های شیروانی شیب دار با ترکیبی از نارنجی و نقره ای به نظر در ابتدا نارنجی یکدست بوده اند اما به مرور زمان زنگ زده و ترکیبی نارنجی و نقره ای به خود گرفته اند
دودکش های شومینه بر روی سقف ها یکدستی این سقف ها را با برآمدگی خود برهم میزنند روی آنها سایه بانی قرار دارد که باعث شده قطرات باران به درون شومینه ها نفوذ نکند و کناره های آن دریچه ای دارند که باعث می شود دود به راحتی از آن خارج شود 
صخره های سنگی در اطراف شهر با جلبک های سبز و پراکنده روی آن جلوه دیگر شهر را نمایان میکنند
[تصویر:  untitled1_i7qp.png]دیگر بس است خیلی وقت ندارم باید به مرکز شهر نیز سر بزنم 
تفاوت خانه های مرکز شهر با خانه های خارج شهر مشهود است 
خانه هایی طبقاتی با دیوار هایی ساخته شده با سنگ های مستطیلی مرتب که دیواره ها را به رنگ کرمی در آورده اند 
ستون های خانه ها پر از نگاره های هنری قرن 14 است
نگاره هایی که توصیفشان سخت است ولی سعی میکنم دیده هایم را به حضور برسانم
نگاره حلقه های طلایی بر روی ستون ها نگاره ای از خدایان رومی بالای پنجره ها
این پنجره ها نظام بهتری از پنجره های بیرون شهر دارند نظم در نرده های چهارخانه شان به خوبی دیده می شود 
در بالاترین قسمت از ستون ساختمان نگاره یک شیر دیده میشود که بالای سر آن یک تاج بزرگ قرار دارد
این نگاره ها همه رنگ طوسی دارند و این ساخته شدن آن ها باسنگ را ثابت میکند
سقف های خانه های مرکز شهر دو دسته اند بعضی از آنها مثل سقف خانه های خارج شهرند با همان تمثال و بعضی دیگر شکل متفاوتی دارند با اینکه سقف آن ها شیب دار است ولی رنگ آن ها تفاوت دارد و سفید با رگه های زنگ زده کرمی است
[تصویر:  untitled3_5rwv.png][تصویر:  untitled2_ki4o.png]وقتی از ساختمان ها دل کندم کلیسایی در مرکز شهر توجه ام را جلب کرد 
رنگ دیواره هایش خاکستری است و به نظر می رسد از بلوک های سیمانی ساخته شده باشند 
سقف آن میزبان یک گنبد گرد است که به روی این گنبد هم یک گنبد کوچکتر دیگر وجود دارد 
نمای روبرو و قسمت بالایی کلیسا حالتی مثلثی دارد مثل نقاشی هایی که در دوران کودکی میکشیدیم
روی همین نمای مثلثی یک دریچه دایره ای وجود دارد که سطح آن با اشکال هندسی تزئین شده ولی حالت توری مانند دارد یعنی بین این اشکال روزنه ای وجود دارد و به نظر جهت هدایت نور به کلیسا تعبیه شده است
ستون های کلیسا توسط نگاره های درهم تنیده شده بیضی بارنگ طلایی به تزئین در آمده 
پرچمی از روی سقف کلیسا آویزان است پرچم دورنگ قرمز و سفید با نمادی در مرکزشان 
نمادی که یک گنبد و دو پرچم سفید و نارنجی با نماد صلیب مشکی در مرکزشان و دو حلقه نارنجی و سفید کلید مانند (شاید هم دستبند)
را شامل می شود
پرچم حکومت به روی کلیسا نمیتواند بیانگر جدایی دین از سیاست باشد اما باز هم نمیتوان خرده گرفت 
زیرا دین یکی از دیگر عوامل رنسانس در اروپا بود[تصویر:  untitled7_zauz.png]
خیابان ها و معابر همه سنگ فرش شده اند سنگ فرش هایی به رنگ نقره ای 
خیابان ها با کاشی های منظم حالتی شطرنجی گرفته اند 
کنار بعضی ساختمان ها نرده بان های چوبی پوسیده به رنگ خاکستری برای رفتن به پشت بام ها وجود دارد 
به روی یکی از ساختمان ها خانه ای چوبی و استوانه ای با دریچه های کوچک پیدا کردم که مخصوص پرندگان ساخته شده است
این خانه پرندگان را ستونی ضخیم در ارتفاع نگه داشته بود و پایه آن هم حالتی گرد جهت حفظ تعادل داشت
سقف بعضی ساختمان ها با طنابی ضخیم و خاکی رنگ به هم متصل شده نمیدانم هدف از این حرکت چیست ولی میتوانستم با مهارت خاص خودم روی آن قدم بزنم 
پله های سنگی در مرکز شهر که خیابان ها را به هم اتصال داده اند نقره ای هستند و لکه های کثیفی رویشان دیده میشود 
علوفه های زرد ریخته شده در گوشه های این پله ها نوید پاکیزگی نمیدهند 
بر روی بام بعضی ساختمان ها دریچه ای ساخته شده از تخته چوبی وجود دارد که تکه ای آهن زنگ زده آن را قفل کرده است فکر میکنم راهی برای ورود به بام باشد 
روی بعضی ساختمان ها اتاقک های کوچک چوبی وجود دارد 
و بر روی دیواره چوبی آن طرح منظم لوزی شکل و روزنه دار دیده میشود 
در چهار طرف این اتاقک محلی برای ورود قرار دارد ولی این محل نه با در بلکه با پارچه ای قرمز رنگ پوشانده شده 
وقتی درون آن نشسته بودم از دید دیگران در امان بودم
و در نهایت بشکه های چوبی و استوانه ای بر روی بعضی ساختمان ها دیده میشود و فکر نمیکنم با نوشیدنی های حلال پرشده باشد
[تصویر:  untitled4_bs4s.png]
ترانه های من میان این ساختمان ها و معماری خاطره انگیز اواخر قرن 13 و اوایل قرن 14 مدفون شده است
من باید از میان این همه اختلاف طبقاتی و تضاد،
ترانه هایم را دریابم
میدانید من با مردم این شهر زیاد خاطره دارم شاید ترانه هایم در میان آن ها باشد 
میدانی آن ها چگونه اند ؟
بعضی از آنها موهایی بلند و سیاهرنگ دارند با ابرو هایی درشت و جدا از هم با چشمانی گرد و پوستی سفید بینی نسبتا بزرگ و ریش پروفسوری
پیراهنی سفید پوشیده اند که یقه آن مثل قلبی است با طرحی قطعه قطعه مثل کندوی عسل 
روی سینه لباس هایشان خط های موازی سیاه دیده می شود
آستین های پارچه ای گشادشان که روی آن نزدیک آرنجشان را با بندی سیاه بسته اند فکر کنم برای اینکه آستینشان حالت بدی نگیرد 
انتهای آستینشان را هم پارچه ای قهوه ای رنگ مزین کرده است که این پلرجه نیز اشکال ریزی به روی خود دارد

بر روی پیراهن سفیدشان عبایی مشکی رنگ پوشیده اند که تا زیر زانو هایشان میرسدو انتهایشان هم ردیفی سفید رنگ از پارچه دیده می شود
بر روی خود این عبا هم جلیقه ای قهوه ای پوشیده اند با طرح های پرلکنده 
شلوار تنگ سفید و کفش کالج مشکی این تنها ظاهر یکی از مردمان شهرم است مردی که ساعت ها برروی نیمکت سنگی نشسته بود 
به نظرم درآمد خوبی دارد زیرا لباس هایش از لباس های دیگر مردمان فقیر شهرم زیباتر است
مردمان شهرم دو دسته اند یا آنهایی که ظاهر زیبا و آراسته دارند و یا آنهایی که به خاطر فقر درون لباس های کهنه و قدیمی جا خشک کرده اند
[تصویر:  untitled8_0e1t.png]
یکی از مردمان محل که ظاهرش هم به نظر آشنا می آید این گونه لباس پوشیده بود
لباس سبز و رنگ و رو رفته ای که شانه هایش انقدری پاره شده اند و اتقدری دوخته شده اند که از چند متری کهنه گی شان مشهود است
آستین های کوتاه بدون هیچ آلایشی موهای مشکی ساد با ابرو های اندکی درهم و سیاه با بینی خرطوم مانند و لب های سرخ بدون هیچ ریش و سیبیلی 
جلیقه کهنه با رنگ سبز لجنی که دکمه نیز ندارد و جلوی آن را با نخی قهوه ای و ضخیم بسته اند 
آثار دوخت و دوز مکرر روی جلیقه اش هم دیده میشوند
شلوارک کوتاه و کبریتی به رنگ خاک و ساق بند خاک خورده و کهنه سفید این برادرم حتی کفش نیز ندارد و پا برهنه در تمام مدت کنار رفیق هایش ایستاده بود و غرق صحبت بود 
تفاوت میان این برادر و برادر قبلی مشهود است نه؟
وقتش است به خواهران هم سر بزنم خانم پیری که در یکی از کوچه پس کوچه های روم ساعاتی بر روی نیمکت سنگی نشسته بود 
خانمی با موهای مشکی موهایش حالتی خرگوشی داشتند به نظر آن گیره های الماسی شکل این بلا را سر موهایش آورده بودند
لباسی بلند و زرشکی که روی شانه های آستینش دکمه های قرمز رنگی دیده میشدند این خانم هم مانند آن مرد مرفه آرنج دست خود را با پارچه کرمی رنگ بسته است انتهای آستینش را هم همان پارچه کرمی رنگ صیقل داده است
صورت خواهرم خیلی چروکیده است به گمانم چرخ فلک میانه خوبی با او نداشته است
استخوان های گردنش بیرون زده و بروی گردنش گردنبند های نقره ای پر تلاطمی دیده میشود انتهای گردنبند سه یاغوت سفید و یک یاغوت سرخ بزرگ که در مرکز آن قرار دارد دیده می شود
بر روی لباس قرمز رنگش جلیقه ای قهوه ای با نقش و نگار گل ها و برگ ها پوشیده است انتهای این جلیقه را هم پارچه ای طلایی با نقوش ستاره ها جلا داده اند
این خانم هم از دیگر افراد مرفه شهر است 
اما قضیه آن طرف فرق میکند 
وقتی کتار این خانم با کمالات نشسته بودم 
دختری دیگری توجه ام را جلب کرد 
به نظر دختر همسایه مان است همان که کل روز ها با او گرگم به هوا و قایم باشک بازی میکردم وقتی بچه بودم بااو خیلی راحت بودم به قولی آدم بزرگ ها اصلا این چیز ها را نمی فهمند
از دور نگاهش کردم موهای فر و بلند و شرابی رنگش را دیدم چشمان درشت و ابرو های نازک و قهوه ای رنگش با لب هایی درشت و صورتی 
لباسی فیروزه ای پوشیده بود با آستین های کوتاه 
بر روی لباس بلندش هم جلیقه ای کوچک و زیتونی رنگ پوشیده بود
دامنی بلند به همان رنگ فیروزه ای که جلویش یک کیسه کیف مانند وجود داشت و کفش های کهنه خاکستری اش این نمایه نه چندان مجلل را تکمیل میکرد
زیاد نزدیکش نشدم نخواستم من را بشناسد 
کار های مهم تری دارم ترانه هایم مرا میخوانند باید سریعتر بروم
[تصویر:  untitled6_sgn6.png]
مردم انگاری دیوانه شده اند 
بعضی هایشان ساعت ها بدون کار خاصی گوشه ای می نشینند 
بعضی هایشان چند نفری کنار هم ایستاده و از وضعیت گلایه میکنند 
و بعضی هایشان هم بی هدف و بینهایت فقط قدم میزنند
گدایی گوشه دیواری روی علف های زرد نشسته و دست گدایی به سمت من دراز میکند، این نهایت تعفّن است 
بعضی هایشان هم بی هدف روی اسب های قهوه ای و یا سفید با یال های مشکی و پالانی سیاه با گوشه های نقره ای نشسته اند و فقط حرکت میکنند بدون مقصد خاصی 
یکی از همین اسب ها که صاحب خاصی نداشت را انتخاب کردم و سوارش شدم لذت وصف نشدنی ای دارد
وقتی بی حرکت ایستاده بودم یال های سیاهش را نوازش میکردم دم پرپشتش را نگاه میکردم  سم های سیاهش را تماشا میکردم و دوباره شروع میکردم به پرسه زدن در شهر با این اسب زیبایم
وقتی در شهر پرسه میزدم خانمی را دیدم که سرش را به روی سینه همسرش قرار داده بود گویا همسرش داشت اورا تیمار میکرد
مردی افسرده دیدم که سرش را به دیواری تکیه داده بود و در ذهن پریشان خود سیر میکرد
دو مرد فقیر دیدم که باهم جر و بحث میکردند
کشیشی دیدم که موهای فرق سرش ریخته بود و سیبیلی پر پشت داشت لباس قهوه ای و بلند و کهنه ای پوشیده بود و مردم را نصیحت میکرد
جمعیت موجود روبروی آن با اشتیاق به پند و اندرز های او گوش می سپردند
شهر من خیلی افسرده و ملتهب است
مردم یا امیدشان به جادو و جنبل است 
یا امیدشان به کشیش پر حرفشان است
و یا مثل پیرزن هایی که دور من را گرفته بودند و دائم التماس من را میکردند امیدشان به من است
شاید دوباره اشتباه کردم 
شاید ترانه ام دست مردم نیست
شاید ترانه ام دست نظامیان است
نظامیانی که لباس های زره ای قدرتمندی پوشیده اند کلاهی قرمز و لبه دار بر سر گذاشته اند و پوستی تیره دارند 
شلوار قرمز با پوتین قهوه ای که پوشیده بودند نمای جالبی به آنها داده بود 
اما علی رغم ظاهر زیبایشان اصلا رفتار خوبی نداشتند 
وقتی کنارشان می ایستادم من را هل میدادند و به نظر ناسزا میگفتند 
گویی گستاخی های مافوقشان روی آنها هم اثر گذاشته بود 
بعضی از آنها هم مثل گلادیاتور ها کلاه خود هایی فلزی روی سرشان گذاشته بودند که چشمانشان را پوشانده بود روی این کلاهخود ها موهای مصنوعی سرخ رنگی دیده میشد که ظاهر زیبایی به آن ها داده بودند
شمشیر های تیزشان با دسته ای قهوه ای با نقش و نگار طلایی 
آیا ترانه های من در دستان آنهاست آیا شمشیرهایشان را از ظلم بر هذر میدارند وغلاف میکنند یا شمشیرهایشان بر آتش ظلم می افروزند؟
هر چقدر گشتم ترانه ام را پیدا نکردم 
آیا ترانه من ارابه چوبی با چرخ های گرد پر از علوفه است که در کودکی هایم درونش پنهان میشدم و توسط مادرم اسپند روی آتش خطاب میشدم

یا اینکه ترانه من تماشای گوشت فروش بدون مشتری با آن کارد مضحک فرو رفته در تن و بدن گوشت است
نه ترانه من این چیز ها نمی تواند باشد مگر ترانه مسخره بازیست؟
ترانه من آلات شکنجه پراکنده در شهر است
ترانه من مسلخ انسان های بی گناه است که هنوز رد خون هایشان در این خونگاه نفرت انگیز مانده است
ترانه من هرم های ابلیسک و نوشته های رویشان روبروی کلیسا است 
نه باز هم ترانه ام نمیتواند این ها باشد
ترانه ام را پیدا کردم 
آری پیدایش کردم
ترانه من امید همچنان بیدار در تن مردم شهرم است
ترانه من بذر های بینش در حال رشد در ذهن های همچنان بیدار مردمان شهرم است
خوشحالم دیگر لازم نیست ترانه ام را فدای عدالت کنم 
زیرا نُت های موسیقی ترانه ام با قوانین نا نوشته عدالت در یک سو قرار میگیرد دیگر با هم تضادی ندارند
تیغ خود را از غلاف در می آورم از پشت به ظلم نزدیک می شوم
خنجرم را در قلب ظلم فرو میکنم و
 اینجا،
جایی است که من هستم، 
توهستی ،
ظلم مرده است
و 
جایی است که ترانه ها تمام می شوند...



پایان متن


کاربر Farid از گیمفا 
Feri_gfmfg
The following 3 users Like feri_gfmfg's post:
  • Dr.Smart, PEYMAN66, NobodyNobody123
پاسخ
#17
(01-03-2023, 08:57 PM)hosein_ghazali نوشته است:
گفتمان اول آکادمی
تمرین دوم





تمرین دوم گفتمان اول آکادمی، از شما می‌خواهد تا: 

یک بازی جهان‌بازِ تقریباً پرجزئیات را اجرا کنید و پس از تجربۀ مدتی در جهان بازی، متنی را آماده کنید و در آن، از مشاهدات خود به کامل‌ترین شکل ممکن و جزئیات بنویسید. فرض کنید به سفری دیجیتال رفتید و باید پس از آن، سفرنامۀ خود را بنویسید. از مشاهدات‌ خود در شهرهای تاریخی قدیم یا امکان خیالی موجود در جهان بازی بنویسید. از هر برخوردی که توجه شما را جلب کرد و هر منظره و هرشخصیتی که دوست داشتید توصیفی بنویسید و خصوصیاتش را مشخص کنید. 

مثال:

به شهر ولنتاین رفتم؛ در بدو ورود چوپانی دیدم که گله‌ گوسفندش را به چراگاه می‌برد. در ورودی شهر دوباره به انبوه گوسفندان و گاوهای نگه‌داری شده برخورد کردم و مزرعه‌داران و دام‌دارانی که با لباس‌های گِلی و خاکی، در حال تماشای دام‌های خود بودند و .....


برای انجام این تمرین یک هفته زمان وجود دارد. با تشکر

پس از اتمام بازی و گذشت و گذار کامل در سراسر غرب ممنوعه از بازی horizon forbidden west تصمیم بر این شد که به زیبا ترین منطقه بازی یعنی لاس وگاس بروم تا با دقت به تماشای شهر و npc ها در آن منطقه بنشینم، در بدو ورود به شهرِ روشنایی یعنی لاس وگاس، هولوگرام هایی وجود داشت که برج ها و هتل ها و...  را نور پردازی میکرد و باعث زیبایی شهر میشد البته هزار سال از ساخت این برج ها و هتل ها می گذشت و در زمانی که بازی درش جریان داشت چیزی جز خرابی و آوار از آن نمانده بود ولی این هولوگرام ها حداقل تصویری کامل از شکل و شمایل لاس وگاس در زمان قدیم را نشان میداد. منطقه لاس و گاس به این شکل ساخته شده بود که ساختمانی با معماری چینی در مرکز و ساختمان های دیگر به صورت نیم دایره در کنارش قرار گرفته بودند. مردم آن منطقه در ساختمانی که در مرکز قرار دارد، مستقر شده اند. پس از خواندن فایل های متنی در آن منطقه با داستان شهر بیشتر آشنا شدم.داستان از این قرار بود که نزدیک هزار سال پیش شهر لاس وگاس دچار بحران گرمای شدید و کمبود آب شده بودو اگر راه حلی پیدا نمی شد شهرِ روشنایی برای همیشه خاموش می شد . برای حل این مشکل تصمیم میگیرند که بر کوه های شمال لاس و گاس توربین های زیادی به شکل لانه زنبوری کنار هم گذاشته شوند تا بتوانند شهر را خنک تر کنند علارغم تکنولوژی بالای توربین ها، این پروژه به موفقیت دست پیدا نکرد.

 تاجری به نام استنلی چِن برای افزایش سرمایه اش و عملی کردن ایدهِ جاه طلبانه  خود با 88 هزار دلار در یکی از کازینو های لاس وگاس شرط بندی میکند و در کمال خوش شانسی سرمایه خود را به میلیون ها دلار می رساند و حالا میتواند ایده جاه طلبانه خود را که ساخت شهری در زیر لاس وگاس برای فرار از گرما است را بسازد، این پروژه به موفقیت میرسد ولی هنوز یک مشکل دیگر مانده بود و آن کمبود آب بود که استنلی چِن  با ساخت تصفیه آب پیشرفته میتواند آب های شور را هم قابل استفاده کند.بعد از این خدمات سرمایه خود را به 200 میلیارد دلار می رساند و با نجات دادن شهر ِروشنایی به قهرمان شهرش تبدیل میشود. در شب، شهر لاس وگاس با نور پردازی های خود مثل ققنوس از زیر خاکسترِ گذشته سخت و تاریک خود به پرواز در می آید و منظره ای نفس گیر را بوجود می آورد.
 
 با گشت و گذار در خرابه های لاس وگاس فایل های متنی پیدا میشود که تبلیغ برای شرکت در شو ها و برنامه های مختلف مثل شعبده بازی، شرکت در برنامه های استعداد یابی‌ و... نکته جالب در فایل ها این است که مردم با استفاده از هولوگرام به دیدن برنامه های سرگرم کننده مشغول بودند و تلوزیون دیگر از مد افتاده بود. با ورود به ساختمان مرکز شهر میتوان به شهر زیرین دست پیدا کرد و اصل شهرِ روشنایی در اینجاست با منظره ای چشم نواز و آینده گونه با استفاده از هولوگرام ها همچنین در شهر زیرین برج ایفل و شهر آتلانتیک هم به چشم میخوره.
بعد از داستان شهر خواستم که با مردم آن منطقه بیشتر آشنا شوم، هر npc مشغول کاری بود و هر کدامشان علایق ،اهداف، انگیزه ها و اخلاق متفاوتی داشتن که با انیمیشن روان و ظریف چهره آنها مشخص بود و کاملا با صحبت کردن با آنها لذت میبردم.حتی npc هایی که صرفاً برای پر کردن منطقه آنجا بودن با خوش رویی با اِلوی(Aloy) صحبت میکردند در حال برسی منطقه بودم که ناگهان صدای مردی که کنارش بالن بود ازدور دست به گوش رسید، نزدیک آن شدم. آن مخترع بلند پرواز  داشت مردم خود را به پرواز کردن بر فراز شهر با اختراع خود یعنی بالن خود تشویق میکرد ولی کسی آن درخواست را قبول نمی کرد تا اینکه مخترع، الوی را قانع کرد و الوی سوار بالن شد.بالن به فراز شهر لاس وگاس رسید و تمام شهر در زیر پای الوی بود و منظره ای عالی و به یاد ماندنی از نور های شهر لاس و‌گاس در شب بوجود آورد.(علت اینکه مردم پس هزار سال از دوران اوج تکنولوژی هنوز بالن برایشان یک اختراع بزرگ و انقلابی محسوب میشود اینه که آدم های قدرتمند هزار سال پیش تمام اطلاعات و دانش های مورد نیاز را پاک کرده اند و مردم باید دوباره از تیر کمون و نیزه شروع کنند.)
 در شمال غربی لاس وگاس علامت سوالی در نقشه چشمک میزد برای برسی به آنجا رفتم و هواپیمایی از زمان قدیم سقوط کرده بود در میان لاشه های هواپیما جعبه سیاه آن را یافتم و صدای خلبانی جوان که ظاهراً اولین پروازش بود و با شوق از پرواز خود لذت میبرد به گوش میرسید پس از اتمام صدای خلبان الوی با خود زمزمه کرد حداقل قبل از مرگش به آرزوی خود دست پیدا کرد. لحظه ای فضای بازی غم آلود و سنگین شد. پس از گشت و گذار بیشتر در شمال شهرِ روشنایی مسابقه اسب سواری با استفاده از روبات (Charger) برگذار میشد که توانستم پس از مسابقه ای نفس گیر برنده مسابقه شوم.پس از آن در حال خروج از شهر بودم که ناگهان چشمانم به آسمان شب بازی افتاد که پر از ستارگان نورانی و ماه کاملی که پشت ابر تقریبا پنهان شده بود برای دقایقی کنار آتشی نشستم و از آرامش و آسمان بازی لذت بردم و اینگونه ماجراجویی ام در شهر لاس وگاس تمام شد.

ممنون که تا آخر همراه بودید.
آکادمی گیمفا
Dr.Smart
The following 2 users Like Dr.Smart's post:
  • PEYMAN66, NobodyNobody123
پاسخ
#18
Heart 
(01-03-2023, 08:57 PM)hosein_ghazali نوشته است:
گفتمان اول آکادمی
تمرین دوم

[تصویر:  tyrtyrty_1j3a.jpg]


بازی برسی شده:assassins creed 2:انتقام ایتالیایی

مقدمه ای بر نوشتار

انگار همین دیروز بود که با پدرم به پاساژ طلا<<باید ذکر کنم که پاساژ طلا یک مرکز تجاری بزرگ برای عاشقان گیم هست>>رفته بودیم.به درون مغازه رفتیم و طبق معمول بازی را انتخاب کرردم.البته نه از روی نقد IGN یا دیدن گیم پلی آن بلکه از روی عکس و کاور جلد  S0 (43)

تازه با رسیدن به خانه بدبختی شروع میشد 
انتظار برای نصب بازی و خدایی نکرده ارور ناشناس و کرک و .... همه لحظات شیرین در عین حال ترسناکی بود
ولی بالاخره مزد تلاش خود را با این تصویر میگرفتیم

[تصویر:  udl6.png]


در ابتدا باید از آقای غزالی عزیز تشکر کنم که با این تکلیف من را مجبور کرد که بعد از سالها دوباره به تجربه AC2 بپردازم اما این بار با دیدی باز تر و توجه به چیز هایی که قبلا حتی وجودشان را انکار میکردم ولی الان برا من به مانند شخصیت اصلی،داستانی دارند این NPC ها در پشت آن صورت های به ظاهر بی روح 
الان دیگر به NPC ها به چشم فضا پر کن نگاه نمیکنم بلکه به این فکر میکنم که هرکسی میتواند قهرمان باشد!!

اگر ابتدا بازی AC1 را بازی کنید و سپس به سراغ AC2 بروید به این نتیجه میرسید که رنگ بندی محیط دستخوش تغییر شده و از آن فضای خاکستری مانند در بازی اول به فضایی زیبا تر و پویا تر در بازی دوم تبدیل شده!!ونیز از دیرباز شهر زیبایی بوده و UBISOFT هم به خوبی این فضا را پیاده سازی کرده!! 
در محیط اطراف همه نوع رنگی دیده میشود و به زیبایی از آن استفاده شده!!از قرمز بگیر تا آبی و سفید که ترکیب همه آنها با هم جلوه زیبایی به شهر داده مخصوصا در طول روز که با وجود خورشید سطح خانه ها براق تر دیده میشه و جلوه زیبایی داره!!
وقتی ما به RDR2 یا WITCHER3 نگاه میکنیم توقع یک بازی خفن با ظرافت بالا و انعطاف پذیری NPC و رفتار های معقولشون رو ببینیم.ولی داشتن همچین توقعی از باری مثل AC2 یکم بی انصافی میتونه باشه ولی در کمال تعجب UBISOFT شاهکار خلق کرده و حتی در زمینه هوش مصنوعی هم پرچم داره!!
راستش ایسن مورد رو که میخوام بگم امروز کاملا تصادفی برام اتفاق افتاد و خیلی برام جالب و زیبا بود!!
دم در خونه داوینچی بودم که دیدم یک مردی داره از زمین و زمان گله میکنه و بدو بیراه میگه به همه!!توجهم رو جلب کرد و همونجا وایسادم تا ادامه ماجرا رو ببینم و در کمال تعجب دیدم همه این ناله و فغان برای این بوده که معشوقش دیر اومده سر قرار<<پیش خودمون بمونه پیچوندش>>و اونم داشت دیگه گریه میکرد!!!
[تصویر:  download_(1)_ps7y.jpg]
تو این مدت خیلی به اطراف نگاه میکردم و متوجه گروهی از NPC ها شدم که همون پاپ کلیسا و آخوند های مسیحی ها هستن.در ظاهر انگار خیلی فرقی ندارن ولی به 2 گروه ردا قهوه ای ها و ردا قرمز،سفید ها تقسیم میشن!درواقع خیلی ریز شدم توی دیالوگ های این دو گروه و نتیجه ای که به دست اومد اینه که اون قهوه ای ها دست از مال دنیا کشیدن و به دنبال رستگاری کنج عزلت رو انتخاب کردن.
اون یکی گروه هم نه تنها دست رد به سینه مال و ثروت نزدن بلکه توی سیاست از مقام های بلند پایه هم هستن!!
یه چیز جالب دیگه:وقتی داری از کنار قرمز ها رد میشی متوجه میشی که دارن از سیلست حرف میزنن و وقتی خیلیی نزدیک میشی<<میری تو دلشون>>حرفشون رو قطع میکنن و میزنن به کوچه علی چپ S0 (86)
اگه سری AC رو بازی کرده باشید میشه یه گروه رو همیشه پیدا کرد!!
یکسری آدم واعظ و بیکار و آدم های بدتر از خودشون که جمع شدن دورش و اون هم داره ما اساسینز های بدبخت رو میکوبه<<یکی هم نمیگه بیا پایین سرمون درد گرفت>>!!
شاید پیش خودتون بگید تو مگه ایتالیایی بلدی که علیه اینا فکت صادر میکنی و میگی دارن به ما بد و بیراه میگن؟؟؟
در جواب باید بگم بنده از روی لحن و آوای کلماتشون فهمیدم که دارن بدجوری زیر آب ما رو میزنن Wall Wall
 
حالا میرسیم به مردم زحمت کش و شریف همیشه حاضر در صحنه!!مغازه دار های محترم.
البته الان که قیمت هاشون رو دیدم اینا بدتر از دیجیکالا قیمت میزارن رو اجناس آخه مرد حسابی یه شنل رو پول خون بابات سکه میگیری 124
خلاصه اینکه این مردم شریف برای کسب و کار خودشون تبلیغ میکنن و جالب اینجاس که بدونید بر خلاف انتظار که ما فکر میکنیم همه داد میزنن آتیش زدم به مالم، اینا برای هرکدومشون جمله مختلفی وجود داره!!
مغازه خیاطی یه جور میگه و مغازه نقاش هم یه چیز دیگه
ولی در نهایت همشون فقط یه جواب رو میدن:دفعه بعدی هم به ما سر بزن.
[تصویر:  6_8slg.jpg]
و اما میرسیم به شخصیتی که سال ها ذهن من رو درگیر کرده بود و به این فکر میکردم که چرا اینا اینجوری لباس میپوشن!!منظورم دکتر های محترم هست که اگه دیده باشین همیشه یک نقاب به صورت دارن و مثل کلاغ هستن!بعد از مدت ها تونستم بفهمم چرا
دلیلش رو توی دیالوگ ها میگه و بین NPC ها هم حرفش هست
درواقع اون زمان طاعون رواج داشته و خیلی از بیماری های واگیر دار دیگه به همین دلیل هم این ماسک ها رو میزدن به صورت تا از انتقال اون جلوگیری کنم.باز هم به لطف آقای غزالی من فهمیدم این رو وگرنه تا آخر عمر باید عزاب میکشیدم که چرا S0 (62)
[تصویر:  download_lg9s.jpg]
خلاصه که این بازی NPC های زیادی داره و خوشبختانه اینبار با دید باز تر من همراه شد و دیدن اونها برای من شگفت انگیز بود و تجربه خیلی زیبایی بود که تونستم اونها رو درک کنم
یه بار وقتی وارد منطقه تحت نظر شدم دیدم دو سرباز کنار هم وایسادن و دارن از سرد بودن هوا میگن و اینکه چرا باید اونها نگهبانی بدن!!
زیبا اینجا بود که من اون مرحله رو هرقدر هم سخت بود بدون کشتن اون دو تا تموم کردم و این حس که اونا هم احساسات دارن نزاشت دست به کاری غیر از این بزنم!!
یا وقتی از کنار کودکانی رد شدم که با پاهای برهنه بودن قلبم به درد اومد!!صحنه ای که بار ها بهش برخورد کرده بودم واز کنارش رد شده بودم رو از زاویه دیگری دیدم و با ریختن پول روی زمین به اون ها کمک کردم<<هرچند که بی فایده هست>> ولی این حس که NPC ها تنها کد هایی نیستن که برای خالی نبودن فضای بازی به وجود اومدن خودش باعث پیشرفت من در زندگی میشه
من یاد گرفتم که NPC ها مثل جامعه هستن
شاید برای ما معنی نداشته باشند ولی با گوش دادن به اونها میفهمیم که هرکدوم داستانی دارن و بی هدف به وجود نیومدن
امیدوارم باز هم بتونم همچین بازی رو در این نسل تجربه کنم اونم با دیدی که الان دارم
چقدر قدیم خوب بود
به قول مصطفی زاهدی عزیز:یاد باد آن روزگاران،یاد باد

نوشته:علی میرمحمدی معروف به کندریک لامار
دوست دار همتون
The following 2 users Like ali mir's post:
  • Dr.Smart, NobodyNobody123
پاسخ
#19
(01-03-2023, 08:57 PM)hosein_ghazali نوشته است:
گفتمان اول آکادمی
تمرین دوم





تمرین دوم گفتمان اول آکادمی، از شما می‌خواهد تا: 

یک بازی جهان‌بازِ تقریباً پرجزئیات را اجرا کنید و پس از تجربۀ مدتی در جهان بازی، متنی را آماده کنید و در آن، از مشاهدات خود به کامل‌ترین شکل ممکن و جزئیات بنویسید. فرض کنید به سفری دیجیتال رفتید و باید پس از آن، سفرنامۀ خود را بنویسید. از مشاهدات‌ خود در شهرهای تاریخی قدیم یا امکان خیالی موجود در جهان بازی بنویسید. از هر برخوردی که توجه شما را جلب کرد و هر منظره و هرشخصیتی که دوست داشتید توصیفی بنویسید و خصوصیاتش را مشخص کنید. 

مثال:

به شهر ولنتاین رفتم؛ در بدو ورود چوپانی دیدم که گله‌ گوسفندش را به چراگاه می‌برد. در ورودی شهر دوباره به انبوه گوسفندان و گاوهای نگه‌داری شده برخورد کردم و مزرعه‌داران و دام‌دارانی که با لباس‌های گِلی و خاکی، در حال تماشای دام‌های خود بودند و .....


برای انجام این تمرین یک هفته زمان وجود دارد. با تشکر

《 به نام خدا 》
سلام و درود خدمت همه شما دوستان عزیزم
امیدوارم هرجا که هستید سالم و سلامت باشید
امروز اومدم برای شما داستان سفر کوتاه و زیبام رو به دنیای وایکینگ ها تعریف کنم
سفری که هرچند کوتاه اما دلنشین و زیبا بود و تجربیات زیادی رو برای من به همراه داشت
داستان خودم رو با نقش آفرینی در نقش مردی به نام eivor که بخاطر اینکه در کودکی توسط گرگ گاز گرفته شده بود به wolf kissed معروف بود شروع کردم. مردی از سرزمین های شمال با هیکلی تنومند، مو های بافته شده و محاسن بلند و تتو هایی روی صورتش. ایور لباس هایی شبیه به بقیه جنگجویان شمالی و وایکینگ ها داشت؛ لباسی بلند به همراه پوست یک حیوان خز دار که دور گردنش پیچیده بود. روی کمر خود یک سپر به همراه بقیه ابزار آلات مبارزه اش مانند تبر هایش را داشت و البته که یک هیدن بلید که به شکل اشتباه روی دستش بسته شده بود ((((:
سفرم را درس شهر کوچکی به نام fornburg آغاز کردم
شهری کوچک و کوهپایه ای که در مجاورت دریا قرار داشت و مانند اکثر شهر های حوزه اسکاندیناوی با برف پوشیده شده بود.
در نگاه اول ساختار شهری بسیار زیبا بود
خانه های چوبی با سقف های شیروانی که دیوارهایشان با چیز هایی مانند جمجمه حیواناتی مثل گوزن و البته سپر های گرد تزئین شده بود.
در همان ابتدای ورودم به شهر، در بندرگاه یک دختربچه را دیدم که اندکی برایم عجیب بود. زیرا معمولا در بازی ها به دلایل مختلفی شاهد حضور شخصیت های اصلی یا npc های کودک یا نوجوان نیستیم. وقتی او را دیدم سوالی برایم بوجود آمد، اینکه آیا او damage میخورد؟?
پس با این تفکر شیطانی به او نزدیک شدم و این موضوع رو به صورت عملی امتحان کردم
که البته همونطور که میتونید پیشبینی کنید نتیجه آزمایش منفی بود و آسیبی به آن دختربچه وارد نشد ...
آنقدر از بندرگاه دور نشده بودم که شاهد صحنه جالبی شدم
دیدم که خدمه کشتی پیاده شده‌اند و با هم به سمت جایی در حرکت هستند؛ کنجکاو شدم که کجا میروند، پس به دنبالشان رفتم.
در آستانه یک کوه بلند به جایی مانند یک سرباز خانه رسیدیم
جایی تقریبا کوچک که از چند چادر و یک غار در دل کوه تشکیل شده بود. در سرباز خانه تعدادی از سرباز ها مشغول تمرین بودن و با شمشیر خود به یک تنه درخت ضربه میزدند، عده‌ای دیگر با یکدیگر حرف میزدند و تعدادی از سرباز ها هم قربانی تنبلی بازیسازان بودند و عملا هیچ کاری نمیکردند (:
همانگونه که گفتم، یک غار هم آنجا وجود داشت
وارد آن شدم و صحنه های جالبی را دیدم
آنجا یک غار کوچک بود که در وسطش آتشی روشن کرده بودند و تعدادی از سرباز ها دور آن نشسته و با هم گفت و گو میکردند.
وقت گذرانی در میان سربازان کافی بود
به هر حال آنها هم نیاز به استراحت دارند (:
به جاهای دیگر شهر رفتم
اولین جایی که به چشمم خورد، زمین تمرینی بود که برای اولین بار در بازی درون آن به تمرین با هیدن بلید پرداختیم.
آن طرف زمین تمرین، چندین مغازه وجود داشت که تعدادی از آنها نظرن را جلب کردند.
به طور مثال دقیقا پشت زمین تمرین یک ماهی فروشی بود که زنی در آن مشغول آماده کردن ماهی های صید شده بود.
جلو رفتم و با او همکلام شدم؛ ایور از او درباره اوضاع کارش پرسید و زن پاسخ داد که امروز نتوانسته ماهی بگیرد، زیرا قایق هایی که از آب میگذرند، آب را ناآرام میکنند و به همین سبب ماهی ها از صید زن فرار میکنند. وقتی که داشتند درباره ماهی گیری صحبت میکردند، در میان بحث ایور مزاح میفرماید و میگوید که حوصله ماهی گیری ندارد و ترجیه میدهد این کار رو با تیر و کمانش انجام بدهد! زن ماهی گیر هم از این ایده بدش نمی آید و میگوید که به امتحانش می ارزد.
کمی آن طرف تر صحنه جالبی را دیدم؛ قایقی نیمه کاره و مردی که سخت در حال تلاش برای درست کردن آن بود. جلو رفتم و با او نیز همکلام شدم. بنظر ایور از قدیم او را میشناخته زیرا با اشاره به یک داستان و تشبیه کردن آن مرد به آن داستان گفت که بنظر هیچوقت قرار نیست ساخت این قایق تمام شود! آن مرد هم با لحنی کمی جدی رو به ایور کرد و گفت: تو چوب خوب واسه من گیر بیار من دو روزه اینو تموم میکنم. اه!
ایور هم قول داد که اگه چوب مناسب پیدا کرد برای او بیاورد.
اما ایور جان بزار به عنوان کسی که کنترلت میکنه پیش بینیت کنم: تو هیچوقت به دنبال چوب نمیری و هیچوقت هیچ چوبی رو پیدا نمیکنی و اگر هم پیدا کردی احتمالا یادت رفته که به این مرد قولی داده بودی و در نتیجه خودت سبب پایان نیافتن کار قایق میشوی!
در هر حال، به راهم ادامه دادم
آن سمت شهر خبری از خانه نبود و همه مغازه بودند.
یکی فروشگاهی داشت، یکی آهنگر بود و .... در کل که هر کس دنبال کار خودش بود.
جلوتر که رفتم ناگهان دروازه های جهنم رو رو به خودم باز دیدم!!! شاید منظورم رو متوجه نشوید ولی بگذارید توضیح بدهم.
دیدم زنی به نام tekla در حال کری خواندن است و مردم را به مسابقه شراب خوری دعوت میکند!
اولش بر نفس دنیوی ام غلبه کردم و سعی کردم از آن دور شوم، اما وقتی کری خوانی های پیاپی او را دیدم، گفتم وقتش است که او را ضایع کنم تا دیگر نخواهد این کار های حرام را انجام دهد.
رفتم و مسابقه را شروع کردم
مسابقه اینطور بود که باید ۳ لیوان بزرگ شراب را میخوردی و هرکه زودتر این کار را انجام میداد برنده میشد.
مسابقه شروع شد و با هم به رقابت پرداختیم
مسابقه ای حساس، نفسگیر و جنجالی.
مسابقه ای پایاپای و نزدیک.
گاهی شرکت کننده اول جلو می افتاد و گاهی شرکت کننده دوم.
اشتباه نکنید، این گزارش فینال لیگ قهرمانان اروپا نیست بلکه شرح یک مسابقه شراب خوری است!
در نهایت همانطور که دوست داشتم و شما و خودم انتظار داشتیم، من مسابقه را باختم و خداروشکر نتوانستم در این مسابقه حرام پیروز بشوم
آن زن اکنون پیروز شد 
اما وقتی که مُرد، سر پل صراط این منم که پیروز میشم!
به هر حال نمکدان بودن کافی است، به ادامه داستان میپردازیم (:
همانطور که در ابتدا گفتم اینجا یک شهر کوهپایه‌ای هست و هرچه جلوتر میرویم، ارتفاع بیشتر میشود
و البته هرجه جلوتر میرفتم بیشتر وارد محیط های مسکونی میشدم
در این محیط ها معمولا اتفاقات جالبی در انتظارمان است
به طور مثال در همان ابتدا به مرد قصه گویی برخوردم که برای عده‌ای که جلویش نشسته بودند قصه هایی را تعریف میکرد، قصه هایی درباره اودین و میدگارد و آزگارد که من چیزی ازشون نفهمیدم، ولی همینقدر فهمیدم که داستان هایش اینقدر جذاب و زیبا بوده که یکی از افرادی که به قصه گوش میداد، ناگهان وسط قصه بلند شد و رفت!
آره دیگه خلاصه که ... (:
به پیشروی در شهر ادامه دادم
کنجکاو شدم که ببینم داخل خانه های شهر چگونه است
پس وارد یکی از خانه ها شدم
حقیقتا چیز چشم گیری وجود نداشت، زمین با کاه پوشیده شده بود، تعدادی هیزم جهت جلوگیری از یخ زدن در هوای اسکاندیناوی در کنار دیوار بود و تعدادی کمد و طبقه که چیز خاصی در آنها نبود.
وقتی از خانه خارج شدم متوجه شدم اینقدر پیشروی کرده ام که به انتهای شهر رسیده ام!
دروازه شهر، دروازه ای که معمولا مردم عادی نزدیک آن نمیشوند و فقط تعدادی سرباز وظیفه در حال خدمت کردن به مرز و بومشان هستند آنجا وجود دارند.
سربازانی که هنگام نگهبانی از شهر به آهنگ انجام وظیفه از آقای سروش nobody(ملقب به هیچکس) گوش میدادن!

کل شهر را گشته بودم جز یکجا
جایی که در همان نگاه اول کاملا قابل دیدن است، یعنی longhouse. خانه ای بزرگ با ظاهری عجیب که در مرکز شهر قرار داشت و محل زندگی پادشاه و خانواده اش و صد البته محل جشن و پایکوبی است.
واردش که شدم فضای جالبی داشت
آفتاب بیرون به چوب های قرمز رنگ دیوار میتابید و نور زیبایی بازتاب داده میشد.
تعدادی نوازنده در گوشه ای نشسته بودند و آهنگ های محلی آنجا را مینواختند.
ظاهر آنجا بسیار زیبا بود
جدا از معماری بی نظیرش، تزئین شدن دیوار ها با جمجمه حیوانات و سپر های وایکینگ ها جلوه زیبایی به longhouse دادا بود. و البته لوستر هایی که با عاج احتمالا فیل ساخته شده بودند و درون آنها شمع گذاشته شده بود.
اندکی آنجا نشستم و به نوای دلنشین ساز های محلی گوش دادم. سپس از آنجا خارج شدم و به ادامه ماجراجویی پرداختم.
نزدیک به غروب آفتاب بود و من تقریبا همه جای شهر را گشته بودم. پس ایده ای به سرم زد.
به نوک قلّه بلند ترین کوه اطراف شهر رفتم و از آنجا شاهد همه چیز بودم. آنجا شهر کوچکی بود و از بالای کوه با یک نگاه میشد همه جا را دید‌‌. نور های کوچکی که در شهر روشن بود جلوه جذابی داشت. تقریبا شب شده بود و شهر داشت به سکوت فرو میرفت. من نیز در سکوت کم کم این سفر پر ماجرا را به اتمام رساندم .....

در نهایت هم بسیار سپاسگذارم که وقت گذاشتید و داستان من رو خواندید (:
شب و روزگار خوش.
The following 2 users Like AMIR WAZOWSKI's post:
  • NobodyNobody123, Dr.Smart
پاسخ


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گفتمان دوم آکادمی: ترجمه و هنرمندی موجود در برگرداندن کلام hosein_ghazali 9 139 دیروز, 07:09 PM
آخرین ارسال: ali mir

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان