Forum Gamefa | انجمن بازی های کامپیوتری گيمفا
ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد - نسخه‌ی قابل چاپ

+- Forum Gamefa | انجمن بازی های کامپیوتری گيمفا (https://forum.gamefa.com)
+-- انجمن: انجمن های عمومی (https://forum.gamefa.com/Forum-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C)
+--- انجمن: گفت و گوی آزاد (https://forum.gamefa.com/Forum-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF)
+--- موضوع: ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد (/Thread-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF)



ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد - SCORPION - 12-07-2012

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:


دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!


اینطوری تعریف میکنه:


من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و
هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.


اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!


راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.


دیگه بارون حسابی تند شده بود.


با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.


من هم بی معطلی پریدم توش.


اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.


وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!


خیلی ترسیدم!


داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.


هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!


تمام تنم یخ کرده بود.


نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.


تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.


تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده


نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.


ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.


از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.


در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.


اینقدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو
تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند.



یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:


ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هول میدادیم


سوار شده بود!!!؟ Confused45:


RE: ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد - Avenged Devil - 12-07-2012

دمت گرم عجب چیز باحالی بود خوشم اومد Confused74:Confused74:Confused74:
اون اول حسابی حالت ترس بهم دست داد اما آخرش Confused45:Confused45:Confused45:Confused25:Confused25:Confused25:Confused25: اینطوری شدم..........
ممنون .Confused74:Confused74:Confused74:Confused74:
Confused45:Confused45:Confused45:
ClapConfused418:Confused42:


RE: ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد - mohammad13 - 12-07-2012

باز شد.


RE: ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد - GamerStation - 12-07-2012

كپي هست و بسته شد
اگه مطالب كپي ميخوايد بزاريد تو چت روم بزاريد چون اونجا اشكال نداره ولي تاپيك كپي ايجاد نكنيد
ممنون Confused74:


RE: ماجرای ترسناک که واقعا اتفاق افتاد - Maximum-Dev - 12-07-2012

کپی هم نباشه برای یک جک تاپیک نباید زد.