امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان بازی های قدیمی وجدید ( خطر اسپویل )
#1
خطر اسپویل $ خطر اسپویل
داستان MAX PAYNE 3

چند سال پس حوادث قسمت دوم , مکس خود را از اداره پلیس نیویورک بازنشست کرد و به هوبوکن نیوجرسی مهاجرت کرد و در این مدت میزان مصرف الکل و مواد مخدرش را هم افزایش داد. همه چیز از جایی شروع شد که مکس در یک کافه تریا در یک درگیری با پسر آنتونی دی مارکو رئیس یک گروه مافیایی محلی با رائول پاسوس برزیلی آشنا شد. رائول از مکس درخواست کرد تا برای انجام یک ماموریت شخصی و حفاظتی با او به آمریکای جنوبی سفر کند چون با شرایط ایجاد شده ماندن در نیوجرسی برای هر دوی آنها نا امن است. ولی مکس از این درخواست سرباز می زد ولی کشته شدن فرزند دی مارکو توسط مکس تنها چیزی بود که باعث شد مکس همراه با پاسوس به برزیل برود.
پس از مهاجرت به برزیل مکس و پاسوس برای حفاظت از خانواده برانکو که ساکن سائوپائولو بودند در قالب محافظ برای این خانواده مافیایی انجام ماموریت می کنند. سه برادری که متشکل از رودریگو (بیزینسمن) ویکتور (سیاستمدار) و مارسلو (عیاش و برگزار کننده پارتی) در یکی از پارتی ها که در پنت هاوس رودریگو جریان داشت رودریگو و همسرش فابیانا توسط یک گروه گنگستر که معروف به کوماندو سومبرا هستند ربوده می شوند. اما مکس هر دوی آنها را نجات می دهد. یک بار دیگر فابینا و خواهرش جیوانا که عاشق رائول پاسوس است همراه با مارسلو در یک نایت کلاب توسط همان گروه گنگستری مورد هدف قرار می گیرند و این عملیات آدم ربایی با به دام افتادن فابیانا همراه می شود. بنابراین چاره ای جز پرداخت غنیمت برای آزاد سازی آنان برای خانواده رودریگو باقی نمی ماند از طرفی جیوانا و رائول عاشق هم بودند و جیوانا از پاسوس انتظار داشت تا خواهرش را آزاد کند بنابراین مکس و پاسوس همراه با پول به قرارگاه که یک استادیوم فوتبال می باشد می روند. ولی این معامله توسط گروه یاغی شبه نظامی جناح راستی مشهور به کراچا پره تو مورد کمین قرار می گیرد و در لحظه تحویل دادن پول توسط آنان دزده می شوند. ماکس و پاسوس تصمیم می گیرند به پایگاه کوماندو سومبرا حمله و گروگانها رو نجات داده و فرار کنند. اما در نهایت بااینکه مکس جیوانا و مارسلو را نجات میدهد ولی گنگسترها همراه با فابینا فرار می کنند.
جلسه ویژه ای با حضور مکس پین٫ رائول پاسوس٫ رودیرگو و ویکتور برانکو و آرماندو بیکر که فرمانده واحد پلیس ویژه (در زبان پرتغالی : یونیداده فورچاس اسپسیاز : UFE) برزیل است برگزار می شود .شبه نظامیان کراچا پره تو از دیوار امنیتی شرکت رودریگو عبور کرده و موفق به دخول می شوند و رودریگو را به قتل می رسانند. در بین درگیری شرکت به آتش کشیده می شود ولی مکس موفق به فرار از مهلکه می شود. مکس متوجه می شود که فابیانا در محله فاوه لا سائوپائولو نگهداری می شود و هدف اصلی گروه خود مکس پین است. و دلیل اصلی تمام حمله ها به خانواده برانکو اوست. بار دیگر ناراحتی و غم تمام وجود مکس را فرا می گیرد و خود را به خاطر تمام مشکلاتی که برای خانواده برانکو ایجاد شده سرزنش می کند. او بانی تمام مشکلات ایجاد شده است. بار دیگر مصرف زیاد الکل و داروهای مسکن ضد درد ذهن و بینایی او را تحت تاثیر قرار می دهد. مکس پین تنها کاری که باید انجام می داد جبران مشکلاتی بود که باعث آنها شده بود. مکس موهایش را کامل می تراشد و از خوردن زیاد مشروبات الکلی خودداری می کند و خود را برای یک تلاش دیگر برای نجات فابیانا آماده می کند.
ویلسون داسیلوا که یک مامور کمیسر محلی است و به عنوان کارآگاه فعالیت می کند اسراری را برای مکس در مورد رودریگو برانکو فاش می کند. اسراری که حاکی از ارتباط مخفیانه رودریگو با شبه نظامیان یاغی کراچا پره تو است. طبق مدارک رودریگو آنان را اجیر کرده تا روستاهای زمین ها اطراف سائوپائولو را پاک سازی کنند. تا به شکل زمین هایی در بیایند که رودریگو بتواند برای ساخت و ساز در آنها اقدام به کسب مجوز کند. داسیلوا به مکس توضیح می دهد که معتقد است UFE و ویکتور برانکو کاملا با مخمصه ای که مکس در آن افتاده در ارتباط هستند. مکس در منطقه فاولای سائوپائولو به جستجوی مارسلو و فابینا و جیوانا می پردازد و موفق به یافتن آنها می شود ولی با صحنه دلخراش کشته شدن فابینا توسط سرانو سردسته گروه کوماندو سومبرا مواجه می شود قبل از اینکه مکس بتواند کاری را صورت دهد سرانو پس از تمام کردن کار فابیانا، مارسلو و جیوانا را برداشته و پا به فرار می گذارد. در این بین مکس متوجه می شود که مبلغ غنیمتی که برای آزاد سازی گروگانها که در استادیوم فوتبال توسط شبه نظامیان کراچا از گروه سومبرا دزدیده شده بود طی یک معامله بین گنگستر های کوماندو سومبرا و شبه نظامیان در ازای تحویل گروگانها به شبه نظامیان مبادله شد. حالا مکس می داند که جیوانا و مارسلو در دست شبه نظامیان کراچا پره تو است و ماموریت نگهداری آنها به شخصی به نام میلو رگو سپرده شده که با قصاوت تمام مارسلو را در آتش می سوزاند و به صورت فجیعی به قتل می رساند تا یک سناریو فرمالیتو برای توجیه حمله کراچا باشد چراکه مارسلو برادر کوچک ویکتور سیاستمدار است که جزو سران شبه نظامیان است و با بیکر هم دست است.
مکس میلو رگو را پیدا می کند و او را از بین می برد و جیوانا را نجات می دهد رائول پاسوس به موقع با هلیکوپتر سر می رسد ولی همراه با جیوانا پرواز می کند و مکس از همراهی با آنان باز می ماند که البته توسط داسیلوا نجات داده می شود. فلش بک به گذشته : مکس و پاسوس در پاناما کانال در یک پارتی که در کرجی تفرجی برگزار می شود در حال محافظت از مارسلو هستند که توسط دزدان دریایی موسوم به پارتیزان مورد حمله قرار گرفته است. و در واقع هدف آنان دسترسی به محتویات جعبه ای است که احتمالا حاوی محتویات مهمی است که پارتیزان ها برای به دست آوردن آن به کرجی تفریحی مارسلو حمله کرده اند. مکس نمی داند که این جعبه حاوی چه چیز مهمی است اما تنها چیزی که متوجه شد این بود که دیگر جعبه در کرجی نیست. پس از درگیری مکس متوجه می شود پاسوس همراه مارسلو توسط یک قایق همراه با محتویاتی که پارتیزان ها به دنبال آن بودند در حال دور شدن می باشند. در این لحظه مکس متوجه شد که او و رائول پاسوس به عنوان سپر بلای برانکو ها استخدام شدند و در واقع برانکو ها دست در عملیات قاچاقی دارند که به صورت مافیایی مدیریت می شود.
داسیلوا مکس پین را از وجود یک هتل که کراچا پره تو و کوماندو سومبرا در حال ورود به آن رویت شده بودند آگاه کرد. مکس پس از بررسی هتل متوجه شد که در واقع اینجا پایگاه اصلی اعضای مافیای قاچاقچی و افسران فاسد UFE است که با همدستی آنها ترتیب انتقال محموله ها برای سو استفاده قاچاقچیان داده و راه برای آنها هموار می شود. مکس متوجه می شود که سرانو یکی از قربانیان این دسیسه است که فقط جنبه سوپاپ اطمینان برای گروه مافیایی دارد و بزودی هم توسط ارگان خلافکار حذف خواهد گردید. مکس تصمیم می گیرد که ساختمان را منفجر و نابود کند و پاسوس هم قبل از اینکه آلوارو نوس سردسته کراچا پره تو به سمت مکس شلیک کند ترتیب کشتن نوس را بدهد. مکس متوجه محموله موجود در کشتی می شود. همینطور متوجه می شود که پاسوس از نقشه اش بی خبر است. البته مکس پاسوس را به خاطر این مسئله سرزنش نکرد و او را بخشید چرا که پاسوس کسی بود که به کمکش توانست از مخمصه ای که در آن گرفتار شده بود بگریزد و به برزیل بیاید. داسیلوا با داشتن مدارک کافی به این نتیجه می رسد که پشت همه مسائل بیکر و ویکتور هستند. بنابراین از مکس خواست تا جریان را طوری پیش ببرد که راه را برای به دام انداختنشان به صورت قانونی هموار کند. مکس با با نبرد وارد ساختمان UFE می شود تا از مجرم بودن گروه زیر دست بیکر و مزدور بودنشان برای شرکت رودریگو پرده بردارد… پس از مواجهه با ویکتور او به مکس توضیح می دهد که از برادرش پول بیشتری را برای تحقق مبارزات سیاسی اش طلب کرده و همینطور او بود که از کراچا پره تو خواسته بود که در استادیوم کمین کنند تا پول را از چنگ مکس و پاسوس در بیاورند تا به اهدافش که با نیت مبارزه بود برسد. پس از درگیری ویکتور و بیکر پا به فرار می گذارند ولی مکس آنها را تعقیب می کند و در درگیری بیکر به شدت در آتش می سوزد و مرگ تلخی تجربه می کند. در همین حین ویکتور سوار بر هواپیمای جت در حال گریز می باشد که با کمک داسیلوا مکس موفق به متوقف کردنش می شود. داسیلوا در حالیکه افتادن تحقیر آمیز ویکتور را دید مکس را متقاعد می کند که ویکتور می تواند به زندگی فرومایه و پست خود ادامه دهد بنابراین از کشتنش صرف نظر می کنند. یک هفته بعد… مکس در یک ساحل آرام در باهیا در حال تماشای خبر می باشد… طبق اخبار UFE به دلیل دست داشتن در کارهای غیر قانونی و قاچاق و چند جرم دیگر به صورت نامحدود منحل شده و ویکتور در پی این رسوایی ها دست به خود کشی زده… مکس حالا از تعطیلاتی که در باهیای مکزیکو می گذراند لذت می برد و آماده ادامه زندگی آرامی می شود که در پیش رویش است.

داستان MAX PAYNE 1


داستان بازی مکس پین در کوچه های تنگ وتاریک نیویورک سیتی اتفاق میافتد ...مکس یک مامور است که به تازگی صاحب فرزندی شده او هر روز صبح به سر کار خود در ادامه ی پلیس مرکزی شهر میرفت و در آنجا مشغول حله پرونده های زیادی بود... مدتی میگذرد یک روز هوا کمی سرد بود کریسمس نزدیک میشود و صدای زوزه ی باد از دور به گوش میرسد مکس بعد از کار پر مشغله ی خود به خانه باز میگردد در همین حال متوجه ی چندین معتاد به زور وارد خانه شده اند مکس بعد از اطلاع از این ماجرا قصد نجات خانواده ی خود را دارد که یکی از آنها دختر خورد سال به همراه همسرش را به قتل میرساند! چندین معتادی که به خانه ی مکس آماده بودند احتیاط به ماده ای به نام Valkyr از نوع B.B بودند و در اصطلاح عامیانه به آن Valkyr. B.B میگویند البته این مسئله بعد ها مشخص میشود ولی مکس از این جریان خبری نداشت... حال مکس پین کمی شکسته شده حدود سه سال از مرگ همسر و فرزندش میگذرد قبرستان آنها فاصله ی زیادی تا خانه ی مکس ندارد به همین دلیل هم مکس بیشتر اوقات به دیدن آنها میرود. همان طور که گفتیم مکس بعد از سه سال کارگاه مخفی در زمینه ی تحقیق بر روی مواد مخدر های مختلف میشود او نیز یک ماموریت جدیدی دارد و آن هم وارد شدن به خانواده ی بزرگ Punchinello البته مکس باید در ابتدا اعتماد آنها را نسبت به خود جلب میکرد به همین دلیل هم چندین ماموریت برای خانواده ی Punchinello انجام دهید اگر بخواهیم در مورد این خانواده ی مافیایی صحبت کنیم باید گفت آنها یکی از تولید و صادر کننده گان مواد مخدر بودند و حتی در آزمایشگاه های خود موارد مخدر های جدیدی تیر تولید میکردند حال مکس خود را وارد این خانواده یا به نوعی گروه مافیایی کرده ... مکس پین در طول ماموریت خود یک پیغام از طرف همکارش Hensley دریافت میکند مبنی بر این که Alex را در مترو ای که چندین خیابان با مکس فاصله نداشت در آنجا ملاقات کند. الکس یکی از ماموران اداره ی مبارزه با موارد مخدر ، دوست و هم بازی کودکی مکس پین است! مکس خود را به مترو میرساند وقتی سعی میکند به پیش الکس برود ناگهان مشاهد میکند الکس با شلیک مردی از پشت کشته شده در همین هنگام پلیس های سر خواند رسید آنها با انجام تحقیقات خود متوجه میشوند مضمون اصلی قتل Alex Balder مکس پین است و به شکلی مکس دیگر نمیتواند کار خود را ادامه دهید از این رو هم پلیس ها تحت تعقیب او هستند! خبر این اتفاق در ایستگاه مترو از طریق موارد فروشان به دست خانواده یPunchinello میرسد و آنها نیز هویت اصلی پین را پیدا کرده متوجه میشوند که او یک مامور پلیس است! به همین دلیل قصد دارند تا به سرعت او را بکشند چرا که مکس پین وارد خانواده ی پانچینلو شده بود و بسیاری از آمار آنها را داشت و این میتوانست برای آنها بسیار بد باشد چون اطلاعات بسیار مهمی بود ؛ مکس پین متوجه میشود که خانواده ی پانچینلو قصد گشتن او را دارند به همین دلیل هم به فکر این می افتد خودش زود تر کار آنها را تمام کند مکس ابتدا از Jack Lupino شروع میکند او را در محل کارش تعقیب کرده و با چند شلیک حسابش را میرسد جک یه نوعی سرپرست خانواده محسوب میشد و نقش مهمی در حمل نقل مواد مخدر داشت حال توجه ی گروه به مکس کمتر میشوند اما خطر همیشه به دنبال اوست در همین هنگام پین با خانم جوانی به اسم Mona Sax آشنا میشود ، با بررسی در پرونده ی مونا مشخص میشود او یک مزدور است و برای پول دست به هر کاری میزند ، مونا در ابتدا بسیار مهربان مکس را به یک نوشیدنی حاوی داروی مسکن دعوت میکند مکس بعد از خوردن نوشیدنی بی هوش میشود مونا نیز منتظر است تا خانواده ی Punchinello او را پیدا کنند هنوز هدف دقیق Mona Sax از این کار مشخص نبود اما صد در صد دلیلی برای این کار خود داشت ؛ مکس به وسیله ی مهارت های خود موفق میشود به شکلی از دست مافیا فرار کند او به شکل اتفاقی انبار سلاح های روسی که متعلق به خلاف کاران خیابانی است پیدا کند البته تعدادی از نگهبان ها را میکشد ؛ حال مکس بسیار قدرتمند است و از این سلاح ها میتواند برای رسیدن به اهداف خود و نابودی خانواده ی پانچینلو استفاده کند ، مکس پین حال تمام مرکز خود را برای یکی از اعضای خانواده به نام Don گذاشته اما بعد از مدتی او به وسیله ی یکی از ماموران پلیس کشته میشود ولی مکس به از ادامه ی تحقیقات خود متوجه میشود Don تنها یک مهره ی کوچک در خط قاچاق مواد Valkyr بود! نیکوله هورن یکی از دشمنان مکس پین است اما خود را در جایگاه یک پلیس کار میکند او مدتی با مکس ارتباط کاری خواهد داشت اما خودش مواد Valkyr را به مکس تزریق میکند و او را در حالت خودش رها کرده تا کشته شود!! هنوز دلیلی اصلی کار نیکوله مشخص نبود! مکس در آن شرایط به شکل شگفت انگیزی زنده می ماند و توانست خود را نجات دهد حال هیچ خبر از خانواده ی Punchinello و نیکوله نبود حال مکس برای پیدا کردن آنها چه سر نخی دارد مکس دیگر بی خیال تحقیقات میشود اما بعد از مدتی یک جمله یادش می آید که میتواند راه او را به سر نخ جدید باز کند و آن هم جمله ی آخر خانم نیکوله هورن بود ( منو به اسلحه ی سرد ببر) آخرین جمله ای بود که مکس پین قبل از بی هوش شدن شنید! اون به جمع آوری اطلاعات مختلف به سک کارخانه ی ساخت مواد اولیه رنگ هدایت میشود مکس بعد ها متوجه میشود Valkyr یک پروژه ی نظامی بود که برای نیرو بخشیدن به سربازان استفاده میشد و آنها در نظر روحیه در جنگ بسیار قدرتمند میشدند مکس بعد از مدتی متوجه میشود افرادی که به خانه ی مکس آماده بودند و همسرش را کشتند از مواد Valkyr استفاده کرده بودند و این که مکس در کارشان فضولی کرده بود به همین دلیل به دستور نیکوله هورن تعدادی از آنها را به خانه اش میفرستد . در اینجا لحظه ای است که حال مکس بسیار عوض خواهد شد چرا که او متوجه ی بسیاری از اتفاقات میشود و هویت اصلی B.B را بعد از تحقیقاتی پیدا میکند ، B.B همان فردی بود که الکس را در ایستگاه مترو با شلیک از پشت سر به قتل رساند ، همان طور که در بازی مشاهده میکنید B.B به مکس تلفنی میزند و با او در گاراژی قرار میگذارد حال نبردی شروع میشود مکس و B.B به تعقیب گریز میپردازند درگیری کمی ادامه پیدا میکند او اسلحه ی قدرتمندی دارد ولی مکس پین با استفاده از مهارت های خود B.B را میکشد در همین هنگام مکس در حال خارج شدن از پارکینگ بود که تلفنی به او میشود مردی به اسم Alfred Woden با او صحبت میکند و از پین میخواهد به ساختمان Asgard برود Asgard یکی از اعضای مهم این پروژه بود به مکس پین اطلاعات بسیار دقیقی از هویت نیکوله هورن میدهد در ضمن او به مکس میگوید اگر میخواهد از اتهاماتی که به او در مورد قتل الکس و تبرئه شود نیکوله را بکشد مکس در صحبت با این مرد ناگهان توسط نیرو های نیکوله هورن مورد حمله قار گرفته و کشته میشود اما پین از پنجره ( مراحل آخر بازی) موفق به فرار میشود اما Asgard مشخص نیست چه بلایی سرش آمده! ، مکس به دفتر خود میرود و با دیگر با خانم Mona Sax بر خورد میکند اما این بار مو نا از چیز عصبانی است به طرف مکس شلیک میکند در همین لحظه ماموران امنیتی سر میرسند چندین بار دستور تسلیم شدن به مونا میدهند اما او گوش نمیکند و توسط سربازان کشته خواهد شد ، مکس کمی را خود را ادامه میدهد نیکوله هورن به طرفش می آید و در حالی که فکر میکند مکس زخمی و نا توان است به او می گوید همسرت خیلی در کار ما فضولی کرد و ما هر برای انتقام همسر و فرزند تو را کشتیم و ... این حرف خشم مکس را بر انگیخت بعد از کشتن تعدادی نیکوله هورن را تا بام ساختمان دنبال میکند هوا کمی سرد است نیکوله به سرعت سوار هلیکوپتر میشود مکس با نشانه گیری دقیق به سیم ها آنتن آنها را پاره کرده و آنتن به هلیکوپتر برخورد میکند نیکوله هورن نیز کشته میشود. پلیس ها مثل مور ملخ همه جا را محاصره میکنند نیرو های امنیتی سر میرسند مکس دستگیر میشود در طول راه Asgard را میبیند اما میداند که هیچ اتفاقی برایش نخواهد افتاد.  

داستان DMC


چندین میلیون سال پیش وقتی موجودات اهریمنی تمام زمین را به اشغال خود در آورده بودند در این میان یک شوالیه افسانه ای که به اسپارد معروف بود قصد داشت زمین را از شر موجودات اهریمنی پاک کند او همین طور به کار خود ادامه داد اما در مبارزه با فرمانروای اهریمنان او را شکست سختی میدهد و در مکانی به نام Last hell فرمانروای موجودات اهریمنی را زندانی میکنند جایی در اعماق جهنم مکان ناشناخته ای که جز اسپارد کسی از این مکان خبر نداشت! مردم از اسپاردا یک انسان قهرمان یاد میکردند ؛ از آن ماجرا سال ها گذشت ... و دیگر کسی از اسپاردا خبری نداشت اما تعدادی از روستاییان اعتقاد داشتند شوالیه اسپارت شب ها به دنبال شکار اهریمنان میرود و به نوعی صدای او را میشنود، اسپاردا نیمی اهریمن و نیمی انسان بود او دنبال فردی میگشت که کنارش باشد به همین دلیل هم عاشقی دختری از نژاد انسان میشود و با او ازدواج میکند و بعد از مدتی زندگی حاصلش دو فرزند پسر به نام نرو و ورجیل میشود هر دو فرزند ظاهری انسانی داشتند ولی هنوز نیمی از اهریمن در وجود این دو وجود داشت اما این طور که به نظر میرسید ورجیل کمی خشن تر و همیشه به نوعی همانند یک اهریمن رفتار میکرد اما نرو بر خلاف برادرش عمل میکرد او مهربان و دلسوز بود سال ها از این موضوع میگذشت و دو برادر در رفتار خود عرق بودند و در کنار یک دیگر به خوبی خوشی زندگی میکردند اما خوشبختی برای مدتی دوام نیاورد فرمانروای موجودات اهریمنی (موندس) به شکل ناشناخته ای از زندان فرار میکند ، حال او میخواهد از اسپاردا انتقام بگیرد به همین خاطر موندس به محل زندگی خانواده ی اسپاردا میرود و در یک حمله ی ناگهانی به خانه ی وی خانواده ی اسپاردا را گروگان گرفته و به همان مکانی که فرمانروای موجودات اهریمنی زندانی بود (Last hell) میبرد و اسپاردا را برای تصویه حساب به همان محل فرا میخواند ، موندس برای خالی کردن خشم او همسر اسپاردا را در جلوی چشمانش به قتل میرساند حالا نوبت به دو فرزند اسپاردا میرسد که همانند مادرشان کشته شوند! در همین هنگام که موندس در حال نزدیگ شدن به دو فرزند بود دانته با تنه زدن به نگهبانان موندس فرار میکند و تنها ورجیل برادر دانته اسیر موندس میشود ؛ فرمانروای موجودات اهرمنی بسیار باهوش است او قصد دارد تا از ورجیل به عنوان خدمت گذار و زیر دست خودش استفاده کند ، او قصد دارد ورجیل را همانند خودش او را یک موجود پلید و اهریمنی بسازد حال نرو و دانته به سرعت راه شان از یک دیگر جدا خواهد شد!
طبق اعتقاد خاندان اسپاردا گردنبندی وجود دارد که در صورت تکمیل شدن قدرتی اسپارد یعنی شمشیری که قدرت نابودی شیطان را دارد را به دست آورد! اما این گردنبند کجاست؟! اسپاردا وقتی دو فرزندش 6 سال داشتند اسپاردا گردنبند را میان دو بردار به دو نیمه ی مساوی تقسیم میکند و در صورت تکمیل شدن یک دیگر قدرت شمشیر شیطان کش به دست می آید. دانته در طول ماجرای اول به شکار شیاطین مشغول است اما در همین هنگام نیرو های شیطانی در حال افزایش قدرت های خود هستند و این مسئله میتوانست برای دانته بد باشد ؛ زمانی که دانته پای بر زمین میگذارد همانند دوران اسپاردا شیاطین بر روی زمین حکومت خواهند کرد موجودات عظیم جسته ی اهریمنی در همه جا وجود دارند و دانته کمی پیش در حال مبارزه با آنها است ... موندس فرمانروای نیرو های اهریمنی که هیچ گاه از کارهای خبیث خود دست بر نمیدارد حال قصد دارد قدرت خود را چندین برابر کند و همین که تنها کلید نابودی خود یعنی شمشیر اهریمن کش اسپاردا را از بین ببرد. موندس حال به دنبال نیمه ی دوم گردنبند یعنی دانته میگردد بعد از جستجوی زیاد بالاخره محلی که دانته در آن قرار دارد را پیدا کرده و برای اطلاعات بیشتر موندس جاسوس ویژه ی خود را به سوی دانته روانه میکند جاسوسی تمام اهریمنی با ظاهری انسان نما به نام Trish وارد زندگی او میشود ، ابتدا از دانته میخواد تا برایش ماموریتی انجام دهید و دانته ماموریتی که در اصل یک تله بود را قبول میکند. همین طور که فهمیدید ماموریت Trish در اصل یک تله برای دانته بود!! وقتی دانته به محلی که ترش گفته بود میرود متوجه ی تله میشود قصد بازگشت را داشت که ناگهان با ورجیل بردارش بر خورد میکند!! دانته با دیدن برادر خود تمامی اتفاقات گذشته را با یاد می آورد و قصد دارد انتقام خود را از موندس بگیرد ، Trish که متوجه میشود اوضاع دانته بسیار خراب است به نوعی از کار خویش پشیمان شده و از دستورات فرمانروای اهریمنان موندس سرپیچی میکند و به دانته کمک میکند تا بحال اصلی موندس را پیدا کند در آخر دانته به همراه تراش به پیش موندس میرود اما در همین هنگام تراش توسط موندس کشته میشود و به سرعت از محل حادثه فرار میکند چرا که موندس به نوعی از دانته میترسد!
Trish در لحظه های آخر به دانته میگوید!
در حالی که تراش بر روی زمین افتاده و اشک های زیادی بر روی صورتش جمع شده به دانته میگوید:
تراش : من از شیطان بود خودم متنفرم!
دانته اشک را بر روی چشمان تراش پاک میکند
دانته : او دیگر شیطان نیست ، زیرا شیطان هرگز گریه نمیکند!
بعد از مرگ تراش دانته کنترول خود را از دست میخواهد و به نوعی قدرت اهریمنی اش افزایش می یابد و قصد دارد انتقام سختی از موندس بگیرد به همین دلیل فرمانروای موجودات اهریمنی (موندس) را پیدا کرده و او را نابود میکند.


نسخه ی دوم بازی از آنجایی شروع خواهد شد :


بعد از نابودی موندس توسط دانته موجود اهریمنی جدیدی به نام آربوس جای او را خواهد گرفت . حال معلوم نبود که آربوس از کجا پیدایش شد! آربوس شکیلی بسیار زشت تر از موندس داشت و قوی و مستحکم تر راه موندس در در پش گرفته خود او قصد داشت تا با جمع کردن اجسام اهریمنی قدرت خود را کامل کند ، در همین هنگام شخصیت جدیدی به نام لوسیا وارد بازی خواهد شد او از نیت آربوس با خبر شده و قصد دارد جلوی این کار پلید او را بگیرد اما همان طور که میدانید یک دختر نمیتوانست با راحتی از پس فرمانروای بزرگی همچون آربوس بر آید ، لوسیا بعد از جمع آوری اطلاعات فراوان سر از یک موزه در خواهد آورد لوسیا همین طور که مشغول جمع آوری اطاعات بود ناگهان موجود اهریمنی به طرفش حمله میکند موجودی که از دست دانته فرار گرده بود و به سمت موزه روانه شد دانته بعد از کشتن موجود اهریمنی با لوسیا آشنا میشود و اینجاست داستان بازی یک یار جدید را برای دانته پیدا میکند ؛ دانته در آن هنگام زیاد با آربوس آشنایی نداشت اما لوسیا به دلیل جمع آوری اطلاعات فراروان دانته را از کار آربوس با خبر میسازد ؛ لوسیا از دانته خواهش میکند تا جلوی آربوس را بگیرد دانته هم همانند یک ماموریت ساده پیشنهاد لوسیا را نیز قبول خواهد کرد ، لوسیا بعد از مدتی قدم زدن با دانته او را دعوت به خانه خویش میکند دانته نیز پیشنهاد لوسیا را پذیرفته و به خانه میروند در خانه دانته با مادر لوسیا آشنا میشود و بعد از قرار دادن اطلاعات مهمی در مورد آربوس با دانته قرار میگذازد : او به دانته میگوید اگر آربوس را نابود کند او هم اطلاعات زیادی در مورد پدر دانته (اسپاردا) دارد که در اختیارش قرار خواهد داد ... دانته که مشتاق این اطلاعات بود به پیش آرابوس میرود تا کارش را بسازد ، در آخرین بخش های بازی مشخص میشود لوسیا نیمه ای شیطانی دارد و آن پیر زن هم مادر واقعی اش نیست در همین موقع لوسیا گریه میکند و دانته او را دلداری میدهد و کلمه ی قبلی خود را تکرا میکند ( تو شیطان نیستی چرا که شیطان هر گز گریه نمیکند) حال دانته وقتی به سراق آرابوس رفت در مبارزه ای بسیار سخت با آرابوس میجنگد و دانته ی قهرمان آرابوس را نابود میکند.


نسخه ی سوم بازی از آنجایی شروع خواهد شد :


در نسخه ی سوم پیشتر بازی به دو برادر تاکید کرده همان طور که در بالا هم گفتیم تا زمانی که دو نیمه ی گردنبند در کنار یکی دیگر قرار نگیرند قدرت کامل خویش را نخواهند داشت ؛ دانته ی قهرمان همانند پدر راهش را ادامه میدهد و هب شکار شیاطین مختلف میرود . اینبار ورجیل اسیر تاریکی و شیطان خواهد شد چرا که ورجیل به کمک مرد ناشناسی به تام آرخام قصد دارد تا نیمه ی دوم گردنبند را به دست آورد در همین حال هم به ورجیل نیز وعده های زیادی داده است! ورجیل قصد دارد برای رسیدن به هدف خود بردارش دانته را بکشد! اما دانته زودتر با خبر میشود ، دانته در همین هنگام به برج شیطان میرود تا با ورجیل صحبت کند و او را از خر شیطان پایین آورد دیگر روح ورجیل اسیر شیطان شده بود حال ورجیل قصد داشت تا هدف های تاریکی را دنبال کند بالخره هدف موندس به نهال رسید... اما اسپاردا در میان این همه تاریکی یک نور روشن داشت و آن هم پسر اسپاردای قهرمان دانته بود.


نسخه ی چهارم بازی از آنجایی شروع خواهد شد :


چندین سال بعد از گذشت واقیع قبلی تعدادی از اهریمنان در یک کلیسای بسیار قدیمی در شهر فورتونا پناه گرفتند ، در همین هنگام سازمان قدرتمندی به نام Order of the Sword تشکیل شد در این گروه شوالیه های جوان برای نابود کردن اهریمنان مختلف آموزش و پیشتبانی میشدند در این میان دانته پسر اسپاردا بزرگ در میان این همه شوالیه خوش درخشید .
در این میان شخصیت جدیدی به بازی نیز اضافه شده است و آن هم نرو است ؛ هدف اصی نرو نابود کردن دانته است تا دیگر کسی به دنبال باز کردن دروازه ی تاریکی و قدرت دادن اهریمنان نباشد اما این تنها ابتدای راه است و نروی جوان نمیداند با چه کسی سر کار دارد دانته پسر اسپادا قهرمان یک انسان معمولی نیست او چندین فرمانروای اهرمینان مختلف مبارزه کرده و همه ی آنها را شکست داده است پس نابود کردن دانته کار آسانی نیست اما داستان بازی تنها به اینجا ختم نخواهد شد بلکه در نسخه ی چهارم به چیز های بسیار جالبی برخورد خواهید کرد.

 

 
ناخدایی خسته در تسخیر طوفانم رفیق
در دل دریا اسیر مکر شیطانم رفیق
صخره ای هستم که سیلی میخورم از دست موج
امپراطوری غم از دست یارانم رفیق
کاش هرگز دل نمی بستم به مرجانهای آب
طعمه ای در کام خشک نارفیقانم رفیق
#2
خیلی عالی بود
لطفا داستان batman arkham city رو هم قرار بدید

 
 
#3
فقط اول پست بنویس اسپویل شدید که همه آگاهی کامل داشته باشند ممنون[img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
#4
(12-24-2014, 01:14 AM)arezghost نوشته است: خیلی عالی بود
لطفا داستان batman arkham city رو هم قرار بدید

 

چشم عزیزم


 

(12-24-2014, 01:20 AM)FIRELION نوشته است: فقط اول پست بنویس اسپویل شدید که همه آگاهی کامل داشته باشند ممنون[img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
رعایت شد عزیز


 

داستان Batman Arkham CITY

کوییسنی شارپ پس از جهت دهی این وقایع و با استفاده ابزاری از بدام انداختن جوکر توسط بتمن، در رقابت برای کسب سمت شهردار گاتم پیروز گشت. بتمن برخلاف اطلاع از راز شوم شارپ و مبتلا بودن وی به بیماری روانی، برای جلوگیری از این اتفاق تاثیرگذار در گاتم اقدامی نکرد. با توجه به اینکه نه تیمارستان آرخام و نه زندان دروازه سیاه (Blackgate) – زندان اصلی گاتم – برای نگه داری جنایتکاران و اعمال جنون آمیزشان مستحکم نبود، شارپ قسمت فقیر نشین گاتم را تبدیل به زندانی بزرگ تر کرده است و نام آن را شهر آرخام (AC) نهاده. شهر آرخام تنها بر یک قانون استوار است: “قصد فرار رو از سرت بیرون کن !” (یادآور زندان سونا در فرار از زندان). نصب هیوگو استرنج (Hugo Strange) نیز به عنوان رئیس شهر آرخام، سناریوی شارپ را تکمیل کرده است و برای اجرای تنها قانون شهر آرخام، بهترین تیم امنیتی دنیا، TYGER را اجیر کرده که البته نیم نگاهی نیز به دستگیری بتمن خواهند داشت. با توجه به اینکه همیشه سری داستان های بتمن – چه در سری کتاب های کمیک و چه فیلم و بازی های مبتنی بر داستان های خفاش محبوب DC – داستان هایی شخصیت محور و نمادگرا می باشد، شخصیت پردازی قهرمانان و ضد قهرمانان آن کاری مهم در پیش برد عمق محبوبیت عمومی این سری داشته؛ تا جایی که حتی می توان محبوب ترین ضد قهرمان کتاب های کمیک، جوکر را در دل داستان های خفاش و حتی محبوب تر از خود او یافت. این مهم نتیجه ایست که نه با یک سال یا دو سال که با نزدیک به ۷۰ سال کار بر روی این سری و معرفی شخصیت های کوچک و بزرگ محقق گشته که حتی لیست کردن آنها به چندین و چند صفحه می انجامد. همانطور که گفته شد، بازی های ویدئویی بتمن نیز از این قاعده مستثنی نیستند؛ در ادامه به بررسی و ریشه یابی مهمترین شخصیت ها در شهر آرخام می پردازیم. Batman: قتل پدر و مادر بروس وین (Bruce Wayne) در مقابل دیدگانش در کودکی، بزرگ ترین انگیزه در راستای تبدیل شدن به شوالیه تاریکی برای وی به حساب می آید و از دوران کودکی وی در اندیشه انتقام بوده است؛ انتقامی که در تعاریف ذهنیش، بیشتر نه از نوع شخصی، بلکه جنبه ای فراتر پیدا کرده و در جامعه ای فسادگرا در بطن، به دنبال انتقامی برای تمام اقشار و لایه های جامعه بوده. او که ریشه در خانواده ای ثروتمند دارد، با تلاش هایش کم کم به یکی از ثروتمند ترین اشخاص در شهر گاتم تبدیل شده است.

او پس از مشاهده قتل پدر و مادرش، عزم خود را جذم می کند و با تمرینات فیزیکی و آماده سازی ذهنش، نگهبان پنهان گاتم باشد. بروس به دلیل ویژگی های روان پریشی و تبدیل شدن به شوالیه تاریکی گاتم، بسیاری از ویژگی های ظاهری و غریزی خفاش را قرض گرفته است. شخصیت نهان وی، او را از برقراری روابط عاطفی، باز نداشته که البته هیچ گاه هم در زندگی شخصی خود و برقراری روابط عاطفی موفق نبوده است. از جولی مدیسن (Julie Madison) تا ویکی ویل (Vicki Vale) که شخصیت های اجتماعی داشته اند تا شخصیت های پنهانی و شبیه به خود بتمن مثل Wonder Woman و ساشا برداو (Sasha Bordeaux)؛ حتی گرایشات وی به شخصیت های نیمه منفی – یا بهتر بگوییم، ضد قهرمان – مانند زن گربه ای و Talia al Ghul نیز انکار ناپذیر بوده است. شخصیت بتمن، برای اولین بار در اواخر دهه ۴۰، توسط باب کین (Bob Kane) و بیل فینگر (Bill Finger) در شماره ۲۷ سری Detective Comics، معرفی شد و خیلی زود جای خود را در دل کمیک دوستان بازی کرد و یک سال بعد، سری کمیک مختص این شخصیت با نام “The Bat-Man” پا به عرصه کتاب های کامیک گذاشت. با توجه به اینکه نسخه Arkham Asylum در بحث شخصیت پردازی عالی عمل نکرده، شخصیت اصلی بازی تنها بتمن است و خبری از بروس وین و بعد شخصی زندگی خفاش نیست – تنها در برخی قسمت ها آن هم به صورت سربسته، محدود و در خدمت داستان اصلی، به ریشه های پیدایش خفاش اشاراتی می شود. ولی در Arkham City، به نظر ابعاد شخصی وی نیز وارد داستان شده و حتی با توجه به اصل حضور زن گربه ای، دیالوگ های بین بتمن و زن گربه ای در نمایش های بازی و ماهیت رابطه بین این دو شخصیت، شاید شاهد عناصری شبه رمانس نیز در داستان بازی باشیم. یکی از مسائل امیدوار کننده، صداپیشگی کوین کانروی (Kevin Conroy) در نقش بتمن است که کسانی که با سری انیمیشن های محبوب و تحسین شده بتمن آشنایی داشته باشند، با صدای وی نیز آشنایی محسوسی خواهند داشت و حتی در AA نیز هر بار که بتمن لب به سخن می گشود، صدای وی به حسی نستالژیک منجر می شد.
Quincy Sharp: شارپ، سرپرست تیمارستان آرخام، طی سه سال گذشته عمر خود را وقف درمان بیماران روانی در تیمارستان آرخام کرده است. او پس از وعده هایی در مورد کاهش جرم و جنایت در گاتم به عنوان شهردار شهر انتخاب شده است. در بازی پیشین پس از کش و قوس های پیرامون این شخصیت و پیدا کردن ۲۳ آیتم “Chronicle of Arkham”، بازیباز به راز عجیب و شکه کننده وی پی می برد. او دچار بیماری روانی اسکیتزوفرنیست و شخصیت دیگر وی، روح آمادئوس آرخام، تاسیس کننده تیمارستان آرخام است. این موضوع به معنی عدم تعادل روحی شارپ و همچنین مشارکت در چندین قتل است. باید دید عکس العمل بتمن در شهر آرخام نسبت به شارپ چیست. وی در یکی از اولین اقدامات اجراییش به عنوان شهردار گاتم، قسمت فقیر نشین شهر را به منظور گسترش تیمارستان آرخام خریداری کرده و شهر آرخام را تاسیس می کند. Hugo Strange: او یکی از دشمنان دیرینه بتمن است و در اولین حضورش در دنیای بتمن، عنوان دانشمندی را یدک می کشید که به دنبال طراحی ماشین ایجاد کننده مه بود تا هر شب از آن استفاده کند و اعضای گروهش بدون فاش شدن هویتشان، به دزدی از بانک بپردازند. او یک بار بتمن را در دام خود گرفتار کرده و به طور کامل از هویت وی آگاه است.
او هنوز هم به دنبال بتمن است و تا کنون بسیاری روش ها از جمله کنترل ذهن را برای به دام انداختن وی امتحان کرده. او تنها به دنبال تصاحب هویت بتمن است. در ویرایش های بعدی، شخصیت او به عنوان روانشناس بتمن مطرح می شود و به همین دلیل است که از شخصیت بتمن مطلع است. هیوگو استرنج حالا از جانب شارپ، عهده دار شهر آرخام شده و با استفاده از این سمت اجرایی، بیش از پیش به هدف دیرینه خود نزدیک شده است. Joker: محبوب و البته مشهورترین Villain سری داستان های بتمن که از بهار سال ۴۰ و در اولین شماره کمیک Batman، به عنوان دشمن اصلی بتمن معرفی شد و همواره نیز به عنوان اصلی ترین دشمن بتمن شناحته می شود. طی چندین دهه حضور در داستان های مختلف، ویژگی های شخصیتی و فلسفه های متفاوتی از شخصیت وی به تصویر کشیده شده. محبوب ترین حضور فیزیکی وی در غالب هیث لجر (Heath Ledger)مرحوم در عنوان سینمایی شوالیه تاریکیِ نولان و اصیل ترین – و نزدیک ترین آن به اصل و ریشه های جوکر – در غالب جک نیکلسون در بتمنِ تیم برتون است. با توجه به سابقه طولانی این شخصیت، داستان های زیادی پیرامون پیدایش وی وجود دارد که شاید در مهمترین آنها، افتادن وی در تانکری از زائدات شیمیایی را دلیل اصلی تغییرات ظاهری – سفید شدن پوست، سبز شدن موها و قرمز شدن لب ها – و همچنین تاثیرات عمیق در روح و روان وی دانسته باشند. البته قبل از این اتفاق نیز جوکر شخصیت مثبت و سربه راهی نداشته و با لقب Red Hood به خرده جرایمی مثل دزدی از شرکتی که در آن به عنوان مهندس شیمی استخدام شده بود، مشغول بود و کم کم به سردسته گروهی گانگستری تبدیل می شود. جوکر، بسیار باهوش است و در عمق روح بیمار وی حس شوخ طبعی سادیسم واری به چشم می خورد. جوکر در زندگی شخصی بتمن، مسبب اتفاقات تراژیک بسیاری بوده که مهم ترین آنها فلج شدن باربارا گوردن (ملقب به زن خفاشی) و مرگ جیسون تاد (رابین دوم) بوده است. به همین دلیل همیشه رویارویی وی با بتمن، ماهیتی فراتر از ظاهرش به خود می گیرد. گویا جوکر از تاثیرات داروی مخرب Titan جان سالم بدر برده و در شهر آرخام حضور خواهد داشت. ولی با توجه به تاثیرات این دارو، به نظر دیگر خبری از آن جوکر پر تحرک گذشته نیست و او بیشتر نقشه های خود را از دور رهبری می کند. ولی با همه این اوصاف باز هم جوکر از مهم ترین دشمنان بتمن خواهد بود. Two Face: شوالیه سفید شهر، هاروی دنت (Harvey Dent) زمانی یکی از متحدان بتمن، وکیل قابل احترام و چهره مردمی شهر گاتم بود، ولی همه چیز بعد از اتفاقی که برای صورتش افتاد تغییر می کند. یکی از جنایتکاران، روی یک طرف صورت وی اسید پاشید و بعد از آن دچار اختلالات روانی و اسکیتزوفرنی شد و خود را “دو چهره” نامید. تصمیمات مهم (به خصوص موقعیت های مرگ و زندگی) خود را به وسیله سکه معروفش انجام می دهد. سکه ای که هر دو طرف آن شیر است که در یک طرف آن صورتی سالم حکاکی شده و طرف دیگر آن همان صورتیست که خراشیده شده است.
پس از دستگیری وی و انتقال به تیمارستان آرخام، تلاش دکتران برای جدا کردن شخصیت وی از سکه اش – که شاید بوسیله ی آن بیماری روانی وی درمان شود – بی نتیجه ماند، ولی پس از اتفاقاتی، بتمن سکه را به او بر می گرداند و [برای قرار دادن وی در موقعیت احساسی] به او می گوید که با این سکه در مورد زندگی وی تصمیم بگیرد، که پس از انداختن سکه، Two Face به بتمن می گوید که خوش شانس است و می تواند برود، ولی بعد از رفتن بتمن، مشخص می شود که طرف خراشیده سکه آمده بود و Two Face می گوید که تصمیم وی برای زنده ماندن بتمن دروغ ۱۳ بوده است! شخصیت مرد دو چهره، توسط باب کین و بیل فینگر برای اولین بار در شماره ۶۶ کامیک DC با نام هاروی کنت معرفی شد و سپس در شماره های بعدی نام او به هاروی دنت تغییر یافت. او در AA، حضور نداشت ولی در AC یکی از دشمنان اصلی بتمن محسوب می شود. مرد دو چهره با هدف کسب احترام بیشتر، در قسمتی از شهر آرخام فعالیت می کند و در یکی از نمایش های بازی نیز در مورد زندگی زن گربه ای با سکه اش تصمیم می گیرد و می خواهد برای کسب احترام بیشتر بین زندانیان، او را در تانکر اسید بیندازد که بتمن سر می رسد و او را نجات می دهد. تروی برکر (Troy Baker) در شهر آرخام، صدای خود را به مرد دو چهره قرض خواهد داد. Penguin: پنگوئن (اسوالد چسترفیلد کُبلپات – Oswald Chesterfield Cobblepot) یکی از دشمنان دیرینه و پایدار بتمن (پایدار از این لحاظ که همه دشمنان بتمن طی چندین سالی که از حضورشان برای اولین بار در کمیک DC می گذرد دچار تغییرات عمده ای شده اند ولی پنگوئن کمتر از ریشه های خود فاصله گرفته) که برای اولین بار در شماره ۵۸ کمیک DC در سال ۱۹۴۱ پا به دنیای داستان های کمیک گذاشت. پنگوئن، مردی فربه و کوتاه قد است و همه وی را با چتر مدرنش می شناسند. او خود را “جنتلمنی از جنس جنایت” نامیده است. تجارت وی با کِلاب شبانه ای که دارد، پوششی برای جنایت های زیرزمینی وی بوجود می آورد. پنگوئن به هیچ بیماری روانی مبتلا نیست و تمام فعالیت هایش نتیجه کنترل وی بر افکارش است. بتمن نیز از وی به عنوان منبع اطلاعاتی خود استفاده می کند و مجبور است او را تحمل کند. پنگوئن در نسخه تیمارستان آرخام حضور نداشت ولی بیوگرافی وی در صورت اسکن چترهای وی در عمارت آرخام به صورت آیتمی unlockable، وجود داشت. حضور این شخصیت در شهر آرخام به عنوان یکی از villainـها تایید شده و صداگذاری وی به عهده نولان نورث (Nolan North) خواهد بود. ظاهر وی در این بازی بازبینی و اصلاح شده و دیگر خبری از ظاهر پنگون وار وی مثل انگشتان به هم چسبیده و سبک راه رفتنش نیست. کِلاب Iceberg Lounge او در تریلرهای به نمایش در آمده از بازی به چشم می خورد. هدف و نقش وی در داستان و گیم پلی بازی هنوز مشخص نیست. Riddler: برای ثابت کردن برتری هوشش نسبت به پلیس و بتمن، در جنایاتی که انجام می دهد، معماها و پازل های پیچیده ای را طراحی می کند؛ به همین دلیل است که کارهایی که انجام می دهد به نوعی شاخص است و به شدت جلب توجه می کند. معمولاً کتی سبز رنگ، کلاهی سبز یا مشکی به تن دارد و علامت خاص وی، علامت سوالیست که روی کتش حک شده.
بر خلاف دیگر دشمنان بتمن، او دچار بیماری روانی نیست و تنها به دلیل غرور بیش از حد و اندازه، در پی بروز دادن ضریب هوشی بالای خود است، به همین دلیل طعمه های خود را با دستان خود نمی کشد و با تله های مرگ باری که طراحی می کند، در پی محک زدن هوش طعمه های خود است. Edward Nygma در دوران کودکی پس از صحبت های معلمش در مورد برگذاری مسابقه حل پازل، شبانه به صورت مخفی وارد مدرسه شده و پازل معلم خود را از کشوی میزش در می آورد و تا نزدیکی های صبح به تمرین آن می پردازد تا بتواند آن را در کمتر از یک دقیقه حل کند. کم کم همه نوع معما و پازل هایی که بدست می آورد را حل کرده و به خدمت شرکت برگذاری فستیوال پازل در می آید و با پازل های سختی که طراحی می کند، پول خوبی بدست می آورد؛ تا زمانی که به فکر تقابل هوشی با “بزرگترین کارآگاه دنیا”، خفاش داستان ما می افتد … در AA، مرد معمایی نقش کمرنگی در داستان و گیم پلی بازی داشت و بخش فرعی بازی در تعامل با معماهای جنون آمیز Riddler در جریان بود. ولی در AC، نقش وی بسیار پررنگ تر شده و بتمن باید از جنایات وی که از نظر خود او بهای هوش بسیار بالایش و از بخت بد طعمه های وی، هوش پایین آنها بوده، جلوگیری کند، به ساختمان های مورد نظر مرد معمایی برود، نقش خفاش آزمایشگاهی او را بازی کند تا جان انسان های بیگناه را نجات دهد و … . گفتنیست، مدیر community استودیوی Rocksteady، وجود ۴۳۶ تروفی مربوط به Riddler را برای بازی تایید کرده است. Catwoman: سلینا کایل (Selina Kyle) برای اولین بار در شماره نخست کمیک بتمن ظاهر شد که با نام “The Cat” شناخته می شد. از همان ابتدا و در تقابل های اولیه او با بتمن، هر دو درگیر رابطه ای پیچیده شدند. در شماره ۶۲ـی کمیک بتمن، به نحوه پیدایش شخصیت گربه گرای وی پرداخته شد. محوریت شخصیت وی طی گذشت زمان دچار تغییراتی اساسی شده است، به طوری که ساختار شخصیتی وی، طی دهه ۷۰ تا ۹۰، از یک villain، بیشتر شکل و شمایلی ضدقهرمانانه به خود می گیرد.
سلینا در خدمت شرکتی هواپیمایی و به عنوان یک مهماندار هواپیما زندگی عادی خود را دارد ولی پس از ضربه ای که طی حادثه سقوط هواپیما به سرش وارد می شود، در نهایت جان سالم به در می برد. پس از آن، گرایشات سلینا به جرم و جنایت در قالب شخصیت گربه محورش و همچنین علاقه ای که به جواهرالات دارد، وی را به دزدی سوق می دهد. زن گربه ای یکی از شخصیت های تاثیرگذار در شهر آرخام خواهد بود که البته شاید نتوان نام دشمن را به زن گربه ای نسبت داد ولی با توجه به دزدی های اشیاء گران قیمت، تا حدودی در جبهه مخالف بتمن قرار می گبرد، ولی همیشه به دلیل حضور وی در داستان و هم سو شدن منافعش با بتمن، این دو شخصیت را در یک جبهه قرار می دهند، اما تفاوت در ریشه انگیزه های آنها، در نهایت مشی رفتاری و هدف آنها را از یکدیگر جدا می کند. رابطه پیچیده بتمن و زن گربه ای: بتمن با هر یک از شخصیت های موجود در سری کمیک های بتمن، رابطه خاصی برقرار می کند؛ رابطه ای پیچیده. برای مثال رابطه بتمن با جوکر یا مرد دو چهره یا هر کدام از Super-Villainـهای سری بتمن به شکلی خاص و منحصر به فرد رقم می خورد. این ویژگی تنها در مورد شخصیت های منفی صادق نیست و می توان ماهیت خاص روابط بتمن را حتی در ظاهر روابط دوستانه و عاطفی وی نیز به وضوح دید. یکی از جالب ترین روابط بتمن که ریشه در دوران آغازین این سری کمیک محبوب دارد، رابطه وی با زن گربه ایست. وقتی بتمن را زیر نقاب سیاه و در حال مبارزه با چهره تاریک گاتم می بینیم، شاید فراموش کنیم که بروس نیز مانند انسان های دیگر درد را احساس می کند، می ترسد و حتی عاشق می شود. بروس با اینکه می داند زن گربه ای شخصیتی روراست نیست و شاید حتی علاوه بر ظاهرش، باطنی فریبنده داشته باشد، باز هم از توجیه خود برای تلاش در راستای تغییر رفتار خودسرانه (و گربه صفتانه) زن گربه ای دست بردار نیست. کارگردان بازی، Sefton Hill در این باره می گوید: “بتمن به دنبال {بیدار کردن} ویژگی های مثبت افراد است که زن گربه ای را نیز شامل می شود. او به زن گربه ای علاقه دارد و در عین حال از قسمت های تاریک شخصیت وی نیز مطلع است.” زن گربه ای باعث می شود بتمن مانند بچه های مدرسه ای که درگیر روابط عاشقانه می شوند، هر کاری که از او می بیند را فراموش و او را ببخشد و این ویژگی چیزیست که شخصیت بتمن را باورپذیر می کند، اتفاقاتی که می تواند برای هر کسی پیش بیاید. و این خصوصیت یکی از معدود چیزهایی بود که فقدان آن در نسخه تیمارستان آرخام به وضوح دیده می شد. شخصیت هایی که معرفی شدند مهم ترین شخصیت های بازی بودند که مستقیماً در گیم پلی و داستان تاثیر گذار هستند.
ناخدایی خسته در تسخیر طوفانم رفیق
در دل دریا اسیر مکر شیطانم رفیق
صخره ای هستم که سیلی میخورم از دست موج
امپراطوری غم از دست یارانم رفیق
کاش هرگز دل نمی بستم به مرجانهای آب
طعمه ای در کام خشک نارفیقانم رفیق
#5
چرا هیچکس نمیاد بنده عجب شانسی دارم
ناخدایی خسته در تسخیر طوفانم رفیق
در دل دریا اسیر مکر شیطانم رفیق
صخره ای هستم که سیلی میخورم از دست موج
امپراطوری غم از دست یارانم رفیق
کاش هرگز دل نمی بستم به مرجانهای آب
طعمه ای در کام خشک نارفیقانم رفیق
#6
سلام داداش [img]images/smi/s0 (74).gif[/img][img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
ممنون واسه زدن این تاپیک عالی[img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
اگه زحمت نباشه داستان بازی HALO رو بزار ممنون[img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
[تصویر:  m51x_photo_2016-10-04_19-13-01.jpg]

We all start with innocence, but the world leads us to guilt.
#7
ممنون. لطفا داستان max payne 2 رو هم بزار.
only call of duty series
#8
(12-24-2014, 01:52 PM)'FARCRYFORGTA' نوشته است: چرا هیچکس نمیاد بنده عجب شانسی دارم

 

میخونم!!!تشکر هم که میکنم!![img]images/smi/s0 (60).gif[/img]

 
وقتی برنده میشوی، نیازی به توضیح نداری! وقتی می بازی چیزی برای توضیح دادن نداری!

وقتی یک ملت برای فرهنگ و نژاد و ملیت خویش ارزشی قائل نشد و حقی را که طبیعت برای نگاهداری نژاد پاکش به او ارزانی داشته بود پایمال ساخت و به بیگانگان روی آورد و تسلیم شد دیگر حق ندارد از شکست و بدبختی سیاسی که خودش باعث آن شده است شکایت کند
                                           
                                                    آدولف هیتلر
#9
(12-24-2014, 02:09 PM)Alireza25 نوشته است: سلام داداش [img]images/smi/s0 (74).gif[/img][img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
ممنون واسه زدن این تاپیک عالی[img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
اگه زحمت نباشه داستان بازی HALO رو بزار ممنون[img]images/smi/s0 (74).gif[/img]
حتما تا عصر میذارم عزیز نوکرم



 

(12-24-2014, 02:32 PM)long shot نوشته است:
(12-24-2014, 01:52 PM)'FARCRYFORGTA' نوشته است: چرا هیچکس نمیاد بنده عجب شانسی دارم

 

میخونم!!!تشکر هم که میکنم!![img]images/smi/s0 (60).gif[/img]

 
فدایی داری ممنونتم


 

(12-24-2014, 02:24 PM)mjsh نوشته است: ممنون. لطفا داستان max payne 2 رو هم بزار.
تا عصر حتما داداشم



 

داستان بازی HALO Wars

سفینه ی Spirit of Fire برای بررسی سازمان کاوننتها به سیاره ویران هارویست فرستاده شد، در این زمان کاتر متوجه می شود که کاوننت ها در قسمت شمالی مشغول حفاری قسمت هایی هستند. زمانی که UNSC اصلی در یک پایگاه مرزی در هرویست اسیر شده بود ، کاتر دستور می دهد ، جهت ارزیابی حفاری ها و کشف آن به جلو حرکت کنند ، درمسیر تحت تسلط اربیتر ، آنها یک وسیله پیشرو را کشف کردنند. افراد خیلی سریع برای شکست دادن کاوننتها به جلو حرکت کردنند قبل از آن که کاوننتها بتوانند تاسیسات را از بین ببرند ، و در همین حین آندرس می رسد. او تشخیص داد که این تاسیسات ، نقشه بین سیاره ای است ، و نقاطی از منطقه ی انسانها را در ارکدیا تعیین کرد.
پس از دفع ضد حمله کاوننتها در ساختمان فوروانر ، Spirit of Fire به آرکدیا سفر کرد ، جایی که کاوننت ها شروع به یورش و کشتار مردم و افراد غیرنظامی کردنند. آنها توانستند با نیروهای ویژه اسپارتان تماس بگیرند و با کمک آنها جلو روند. کاوننتها یک سپر مغناطیسی برای مخفی کردن یک اسلحه غول پیکر ساختند ، اما UNSC با استفاده از تجهیزاتی توانستند دستگاه حفاری کاوننتها را از بین ببرند. اما اربیتر و آندرس توانستند از این سیاره فرار کنند.
فورج و اسپارتها به Spirit of Fire بازگشتند و سیگنال نامعلوم آندرس را در سیستم ستاره ای دیگری درسیاره ای نا شناخته دنبال کردنند . سطح این سیاره پارازیت های فراوانی از فلودها دارد، کسانی که جنگ و سازش و هر حس زندگی آنها ، با زد و خورد است. یک ارتباط میکانیکی به اشتباه در داخل سیاره فعال می شود. فلودها روی سفینه هستند ، و طلایه دار آنها حس می کند که مرگ دشمنانشان و همچنین نابودی UNSC نزدیک است. افراد متوجه می شوند که این سیاره واقعا یک گودال است ، با یک فضای داخلی قابل سکونت و خورشید کوچک . نقشه کاوننتها ، فعال کردن ناوگان خفته ی بسیار پیشرفته ای (starships ( در داخل کره زمین است که با استفاده از آن بتوانند تمام مردم را نابود کنند.
در حالی که سفینه های پیشرو در حال فعال شدن هستند، آندرس که بوسیله ی دستگاه های انتقال فرار کرده بود، نجات یافته است. کاتر تصمیم می گیرد که ناوگان پیشرو را از بین ببرد اما قبل از آن اجازه می دهد که کاوننتها از آن استفاده نمایند. آندرس نقشه ای جهت منفجر کردن سفینه فستر تنظیم می کند تا بتواند منبع نور را به سمت خورشید سیاره حرکت دهد ، که بوسیله این انفجار می خواست یک ستاره ی نورانی تر از خورشید ایجاد نماید. قبل از اینکه آنها بتواند یک راکتور را آماده کنند ، فورج و اسپارتان در کمین اربیتر بودند. اسپارتان، فورج و الیین را برای کشتن اربیتر می فرستد. راکتور در طول جنگ آسیب دیده است . و باید به شکل دستی عمل انفجار را انجام دهند. فورج داوطلبانه این ماموریت کشنده را به عهده می گیرد ، چراکه در جنگ های آینده مورد نیاز می باشد. Spirit of Fire خارج می شود چراکه برای راکتور بار اضافی محسوب می شد، ناوگان پیشرو از بین می رود. و فورج نور را حرکت داده و خیلی سریع خارج می شود ، Spirit of Fire در فضا به سمت چپ رانش پیدا می کند. افراد برای اینکه بتوانند برای مدت طولانی تری قدرت و شرایط خود را حفظ کنند وارد محفظه ی sleep cryonic می شوند. کاتر به گذشته و به محفظه ی خالی فورج نگاه می کند .
اگر این بازی بر روی حالت "Legendary" به اتمام برسد ، Serina بیدار می شود و به کاتر می گوید : اتفاقی افتاده
ناخدایی خسته در تسخیر طوفانم رفیق
در دل دریا اسیر مکر شیطانم رفیق
صخره ای هستم که سیلی میخورم از دست موج
امپراطوری غم از دست یارانم رفیق
کاش هرگز دل نمی بستم به مرجانهای آب
طعمه ای در کام خشک نارفیقانم رفیق
#10
علی بود آفرین ادامه بده

 

اگه تونستی نقد هیتمن ابسولیشن رو هم بذار

 
حال من رااگرنمیفهمی عقربی رادچارآتش کن.


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  ادامه ی داستان فرانچایزها MWOLFM 26 7,029 04-02-2015, 10:20 AM
آخرین ارسال: MWOLFM
Heart داستان بازی های ویدیویی اسپویل شدید MWOLFM 11 4,742 03-03-2015, 11:53 PM
آخرین ارسال: Gladiator
  رد خون... ( داستان + مسابقه) adam76 9 3,668 02-20-2015, 05:03 PM
آخرین ارسال: Station
  داستان جنی که میخواهد تبدیل به فرشته شود. بروز میشود The Last King On The Earth 1 1,978 12-29-2014, 09:38 PM
آخرین ارسال: Station
  داستان یک سرباز مرده ... (قسمت هفتم اضافه شد) The Wolf Of Rivia 43 11,795 12-26-2014, 11:27 PM
آخرین ارسال: The Wolf Of Rivia

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان