داستان رویای یک سرمربی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان رویای یک سرمربی
#1
خیلی ها می گویند که شغل هایی چون معلمی، مهندسی و پزشکی به شدت اضطراب آور هستند اما اگر من بودم، یک شغل دیگر را هم کنار آن ها قرار می دادم؛ شغل مربیگری و آن هم مربی تیم فوتبال. محبوب ترین و پربیننده ترین ورزش جهان که هر طرفداری آن قدر بر تیم خود تعصب دارد که بر روی جان پدر و مادرش چنین احساسی را نشان نمی دهد، به خصوص این که تیم محبوبش ببازد. از همه گله مند می شود و عصبانیتش را با نوشتن فحش ناسزا در شبکه های اجتماعی منتقل می کند. خداشکر تیمی که من سرمربی آن هستم، تا حالا نتایج اسف باری نگرفته است که طرفداران متعصب و دوآتیشه تیم از من گله ای داشته باشند. خداشکر {تا همین چند وقت پیش} در همه ی بازی ها داورها به نفع ما سوت می زدند و عوامل پشت پرده خیلی هوای مان را داشتند اما وقتی سرمایه تیم و پول مربی به ته می کشد، عوامل پشت پرده و داور هم دیگر هوای آدم را ندارند و اوضاع  به شدت اضطراب می شود. آن هم در زمانی رخ می دهد که هفته بعد با یکی از بزرگترین تیم های باشگاهی جهان بازی داریم. حدس بزنید که چه کسی در آن تیم بزرگ بازی می کند؟ بازیکنی که در دقیقه 90 سر تیم ملیمان را برید. بله آن بازیکن رام نشده و کوتوله افسانه ای یعنی لیونل مسی است.
این چند روزه آن قدر این بازیکن به خوابم آمده که رویایم را به کابوس جهنمی تبدیل کرده است. هر شب خواب می بینم که این مرد با آن ریش های قهوه ایش، یکی یکی بازیکنان تیمم را دریبل می زند و دروازه تیمم را باز می کند. تماشاچیان متعصب هم بعد از هر گلی که مسی میزند، به جای این که مسی را هو کنند، تشویقش می کنند و بالعکس من را مورد ضرب و شتم قرار می دهند. این کابوس ها برایم تبدیل به عذابی شده است. هر بار که شبکه های اجتماعی را چک میکنم، می بینم که همه استیکر مسی و یا لنگ شش تایی یا چهارتایی برای من ارسال می کنند. آن قدر اعصابم را بهم ریخته اند که تصمیم گرفتم همه ی شان بلاک کنم. متاسفانه در کنار این کابوس های مقابله با مسی، یک حادثه ناگوار هم برایم رخ داده است، زن برادرم در حادثه تصادف جانش را از دست داده و دل من و برادرم را داغ دار کرده است. از همه بدتر این است که من خودم را مقصر مرگ زن برادرم می دانم ؛چون ماشینی که چند ساله گوشه پیلوت افتاده و دنده اش هم از کار افتاده بود، برای چند ساعتی به او قرض دادم که به سوپر مارکت برود، خرید کند و برگردد که متاسفانه این حادثه برایش اتفاق افتاد. حالا برادرم از همان موقع باهام صحبت نمی کند و حتی منتظر است که انتقامی خونین از من بگیرد. کلا روزگار به نفع من پیش نمی رود.
بالاخره برای خلاص شدن از این کابوس ها و تهدید های برادرم، تصمیم گرفتم به پیش یک جادوگر بروم. جادوگر بی نام و نشان که شهرت و آوازه ی زیادی در کل شهر دارد. می گویند که هم پیش بینی صحیح می کند، هم مرده را زنده می کند و هم تمام غم و غصه ها را از طرف می گیرد. البته خیلی ها می گویند که او ریاکار است و پلیس به دنبال شاهد و مدرکی است که هرچه سریعتر او را دستگیر کند. من سریع دست به کار شدم که پیش او بروم. پیدا کردن آدرس وی با وجود تکنولوژی های امروزه، کار راحتی بود. شبانه بدون اطلاع زن و بچه ام، به پیشش رفتم. در خانه را زدم و جادوگر در را باز کرد. آب دهانم را قورت دادم که میخواستم خودم را معرفی کنم، او زودتر مرا شناخت و حتی اعلام کرد که میدانسته که بالاخره من به پیشش می آیم. من که همانطور حاج و واج مانده بودم، اجازه داد که داخل خانه اش شوم. داخل شدم و نگاهی به اطراف خانه اش کردم. بیشتر شبیه سگدونی بود تا خانه. بساط قلیان و تریاکش هم بر پا بود و یک لحظه فکر کردم که می خواهد از طریق بساط مواد مخدرش ، من را از این فشار های روحی و روانی خلاص کند که اگر این کار را میکرد، قطعا هرچه سریعتر خانه را ترک میکردم اما وقتی از تمام اعمال و کارهایی که من در زمینه فوتبال و برنده شدن تیمم بدون این که من چیزی به او بگویم، مثل بلبل برایم تعریف می کرد، واقعا بهش ایمان آوردم و منتظر بودم که من را از این بدبختی خلاصم کند. او همچنین گفت که خیلی دیگر از آدم های معروف دنیای فوتبال و حتی اهل هنر هم پیش من آمده اند. او گفت که حتی رضا عطاران شب قبل اختتامیه جشنواره فیلم فجر به پیشم آمده و ازم خواست که آن بازیگر جوانی که در آن فیلم ***** بازی کرده بود را طلسم کنم که آن امشب جایزه نگیرد و به جایش جایزه به من برسد که چنین اتفاقی هم واقعا رخ داد. او گفت که اگر میخواهی از این کابوس ها و عذاب وجدانی که از زمان تصادف زن برادرت گرفتی، رها بشی، باید به دنیای فکر و خیالت بروی و  مستیقما با مشکلاتت ملاقات کنی.  من که همچنان دو دل بودم، قبول کردم که من را راهنمایی کند که چگونه وارد دنیای تخیلاتم شوم. او معجونی برایم درست کرد که شکل و شمایلش شبیه یک نوشیدنی خوشمزه بود تا یک معجونی عجیب و غریب که مثلا تو فیلم ها دیده بودم. معجون را با ترس و اضطراب سرکشیدم و لیوان را به او تحویل دادم. تا این که میخواستم بگم که چه زمانی این معجون بر من اثر می گذارد، سریع از حال رفتم و بیهوش شدم و بر روی زمین افتادم. جادوگر بعد از این که مثل جنازه رو زمین افتادم. پاهایم را گرفت و داخل اتاقی برد.
سیاهی جلوی چشمانم را گرفته بود اما احساس خفگی داشتم. چشمانم را باز کردم و دیدم سرم در درون توالت فرنگی پر از آب است. سرم را بیرون آوردم و گوشه ای نشستم تا نفسم سرجایش بیاید. اطرافم را نگاه کردم و مات و مبهوت مانده بودم. نگاهی به لباسم کردم که شبیه لباس فراش ها بود. در را باز کردم و دیدم در دستشویی استادیوم ورزشی هستم. همان موقع مردی با همان لباس فراشی داخل شد. سر و وضعم را دید تعجب کرد و میخواست از حالم باخبر شود. من تظاهر کردم که حالم خوب است اما تو سرم پر از علامت سوال بود ؛ این که آن جادوگر بی پدر ومادر چی به خیک ما داده که باید سر از استادیوم ورزشی دربیاورم؟ کارگر دستور داد که اگر حالم سرجاش آمده، بلند شوم و کل سرامیک های دستشویی را طی بکشم. او حتی من را با نام دیگر صدا زد که تعجب کردم.
بلند شدم و با چهره ای اخم مو، طی میکشدم و تو دلم فحش های ناسزایی به آن جادوگر می دادم که ناگهان صدای موسیقی از بیرون دستشویی شنیدم. طی را کنار گذاشتم و از دستشویی بیرون آمدم. وارد سالن شدم. سالن سوت و کور و خالی از آدم بود اما موسیقی غربی همچنان در سالن می پیچید. تصمیم گرفتم که بفهمم که این موسیقی از کدام اتاق می آید. کمی جلوتر رفتم و دریافتم که صدای موسیقی از اتاقی با دری طلایی بیرون می آید. قبل از این که در را باز کنم، متن روی در را خواندم که نوشته بود «اگه میخوای مسی رو مهار کنی، بیا داخل!» خب من هم کنجکاو شدم و در را باز کردم. وارد اتاق شدم. همه جا سیاه بود. دنبال کلید چراغ می گشتم که بالاخره با لمس کردن دیوار نزدیک به در، کلید را پیدا و چراغ را روشن کردم. سپس متعجب به اطراف اتاق نگاه کردم. بر روی دیوار، مانتیور ها و تلویزون های کوچکی وصل شده بودند و فیلم  بازی ها و هنرنمایی های مسی را نشان می دادند. من که همچنان محو تماشای مانتیور ها بودم. جلو آمدم و دیدم که دو نفر  با کت و شلوار شیک کنار تخته وایت بوردی تکیه داده اند و من را نگاه می کنند. جلوتر آمدم و چهره یکی از آن ها را شناسایی کردم. بگو کی بود؟ سرمربی که با مسی کار کرده و بهتر از هر کسی او را میشناسد. بله پپ گواردیولا. همان کچلی که امروزه او را نابغه و مغز متفکر فوتبال می دانند. من آرزو داشتم که حتی یک بار تاکتیکی مثل گواردیولا تو تیمم بچینم که متاسفانه نشد، چون تاکتیکش همان تیکی تاکا معروف و مبتنی بر پاسکاری های متعدد و کوتاه است. متاسفانه چون ایرانی ها تو پاسکاری خوب کار نمی کنند. منصرف شدم که چنین تاکتیکی را برای تیمم به کار ببرم. در هرصورت من به شدت تعجب کردم که گواردیولا اینجا چکار می کند. او به زبان اسپانیولی صحبت می کرد و متوجه حرفهایش نمی شدم اما نفر دومی مترجم او بود و به زبان فارسی همه را برایم ترجمه می کرد. او ابتدا من را ریاکار و آدم فاسد خطاب کرد که چندبار از عصبانیت صدایم را بالا بردم و هرچی از دهنم بود به پپ گفتم. از سبک مسخره تیکی تاکایش گفتم که زیبایی فوتبال را از بین برده و هم از او شکایت کردم که چرا بازیکن کوتوله ای به نام مسی رو به دنیا معرفی کرد؟ پپ با همان زبان شیرین اسپانیولی به من گفت که اگر میخواهی تیمت برنده بشه، باید مسی رو مهار کنی و تنها راه مهارشم اینکه فضاهایی که مسی بیشتر در آن حضور دارد، با کمک مدافعانت آن فضا ها را پر کنی که این بازیکن نتواند نزدیک محوطه جریمه تیمت شود. او که دست به ماژیک شده بود و تکتیک مقابله با مسی را بر روی تخته وایت بورد می کشید، برایم تعجب آور بود. خیلی دقیق و مثل معلم های ریاضی تاکتیک ها را به من آموزش می داد. من تو کل دوران سرمربیگری ام، یک بار هم دست به ماژیک نشدم که تاکتیک درست و حسابی به بازیکنانم یاد بدهم. قبل بازی تو رختکن فقط سه چیز را بهشون می گفتم؛ 1- نگران نباشید چون خدا با ماست 2- توپ رد بشه، اما بازیکن خیر و سومی این که فقط زیر توپ بزنید بقیش حل است!
صحبت های پپ من را گیج کرد. خسته شدم و به مترجمش گفتم که دیگه متوقف کند. به این معنی نبود که هیچی از حرفهایش را متوجه نشدم. کلا میخواست بگوید که باید دفاعی بچینی و سپس روی ضد حمله برنامه ریزی کنی. وقتی این رو با خودم تکرار کردم. ناگهان برقها رفت. تو تاریکی چند لحظه ای ماندم و برق دوباره آمد. اما در اتاق نه خبری از پپ و نه خبری از مانتیور ها بود. دوباره تعجب کردم. با صدای بلند فریاد زدم و دوباره جادوگر را نفرین کردم. از اتاق بیرون اومدم. درمانده و بی هدف شده بودم. کارگر دوباره پیشم آمد و سطل آب و طی را دوباره جلویم قرار داد. او دوباره دستور داد که این دفعه سالن را طی بکشم و گفت تا چند ساعت دیگر، تماشاچیان مثل گاو و گوسفند داخل ورزشگاه می شوند و باید سالن رو مثل دسته گل تحویلشون بدهیم. سوالی پیش آمد که از او پرسیدم که قراره چه مسابقه ای برگزار بشه؟ او گفت که تیم ملی ایران با تیم بارسلونا. همه میخوان آن بازیکن آرژانتینی را نزدیک ببینند. او حتی نام سرمربی تیم ملی ایران را هم گفت و نکته عجیب برایم این بود که نام سرمربی تیم، نام من بود. من که زبانم بند آمده بود میخواستم اعتراف کنم که آن شخص سرمربی من هستم اما او باور نمی کرد و حتی من را آدمی معتاد و بنگی خطاب کرد.. کارگر از سالن خارج شد.
من که از صحبت های کارگر، پپ و حضور بی دلیلم در ورزشگاه، کلافه شده بود. تصمیم گرفتم که از ورزشگاه خارج شوم و سری به بیرون بزنم. سریع از طریق پله های اضطراری از سالن خارج شدم. با سرعت فراوان، از پله ها پایین آمدم. فکر کنم ده دقیقه ای از پله ها پایین می آدم اما به انتها نمی رسیدم. نفسم در میان راه بند آمد. حالت تهوع هم گرفتم و کمی استفراغ کردم. گوشه ای تکیه دادم تا سلامتی ام دوباره برگردد. همیشه در موقعیت های اضطراب آور، سیگار میکشم. واقعا لازم بود در آن موقع یک نخ سیگار بکشم که خوشبختانه در درون جیم لباسم، هم نخ سیگار بود و هم فندک. سیگار را روشن کردم و چند پکی زدم. حالم به جا آمد. دختر بچه کوچکی پیشم آمد. 10 یا 9 سال بیشتر سن نداشت. پرچم ایران بر دستش بود اما نکته جالب این بود که لباسی بر تن داشت، لباس تیم بارسلونا بود. دختر بچه که انگار گم شده بود، پیشم آمد و او هم به دیوار تکیه داد. او با چهره ای اخم مو، بهم دستور داد که جلویش سیگار نکشم چون گفت که دود سیگار برایم مضر است. من هم سریع سیگار را خاموش کردم. من و دختر بچه چند دقیقه ای بدون این که با هم صحبت کنیم، به هم نگاه می کردیم. دختر بچه بالاخره  سر صحبت را باز کرد. او گفت که از بازیکنی مثل مسی متنفر است. اما ازش پرسیدم که پس چرا لباس بارسلونا بر تن کرده ای؟ او نگاهی به من انداخت و گفت که برای هدفی این لباس را پوشیدم. نمیدانستم از چه هدفی صحبت می کند. فکر میکردم که دارد با خودش در اطراف ورزشگاه بازی می کند. برای این که با او بیشتر گپ بزنم، ازش چند تا سوال فوتبالی پرسیدم. از کلمه خود فوتبال گرفته تا اطلاعات عمومی. لامصب دختر بچه مثل یک طرفدار حرفه ای جواب همه ی سوالاتم را داد. من تعجب کرده بودم. حتی او بیشتر از من فوتبال را می دانست. در وسط صحبت های فوتبالی دختر بچه، او ناگهان اسم من را صدا زد. اسم واقعیم را. من که چشمانم از تعجب گرد شده بود. از او پرسیدم که چگونه من را میشناسد؟ او گفت که تو از طرف فرد مرموزی مامور شدی که ماموریتی مهم و اضطراری قبل از شروع بازی انجام دهی. من که نمی دانستم از چه ماموریتی صحبت می کند. او به من گفت که تا چند دقیقه دیگر در پارکینگ ورزشگاه بیایم و سوار ماشین پرایدی شوم. دختر بچه از پله ها پایین رفت. دنبالش نرفتم. نگاهی به دیوار کردم که راه ورود به پارکینگ را نشان داده بود. راه را در پیش گرفتم.
وارد پارکینگ شدم. تماشاچیان همانطوری که حدس زده بودم، با جیغ و داد فراوان از پله ها بالا می رفتند تا وارد سالن شوند. من به اطراف پارکینگ خیره شده بودم. دنبال ماشین پراید میگشتم که متاسفانه همه ی ماشین ها پراید بودند. ناگهان نور چشمک زنی را دیدم و دختر بچه را در داخل ماشین دیدم که در را برایم باز گذاشته است اما از دور، فرد دیگری را هم دیدم که پشت فرمان نشسته بود. داخل ماشین شدم. دیدم دختری با نقاب پلاستیکی از چهره مسی پشت فرمان نشسته است. نقاب را برمیدارد. با دیدن چهره اش تعجب کردم. او زن برادرم بود که پشت فرمان ماشین نشسته بود. من که از هیجان فراوان زبانم بند آمده بود و از دیدن چهره اش، اشک در چشمهایم جمع شده بود. من میخواستم سریع از او عذر خواهی کنم از بابت آن اتفاق ناگواری که برایش اتفاق افتاده بود اما او حرفم را قطع کرد و سریع مثل ماموران *****ی، به من ماموریتی را داد که مسی را به قتل برسانم. من که سعی میکردم که خودم را به وی معرفی کنم اما او مدام وسط حرفهایم می پرید و نقشه ماموریت را به من می گفت. او گفت که مسی قبل بازی در زیرزمینی متروکه، پارتی خودمانی برگزار کرده است که هیچکسی خبر ندارد. مسی چند دقیقه قبل بازی آن جاست و سپس وارد رختکن می شود. تو باید سریع تر داخل زیرزمین بشوی و بعد به سمت دستشویی بروی. اسلحه ای را که در توالت فرنگی جاسازی کردم را برداری و تیری در سرش خالی کنی. من که کلا در حالت متعجب بودم. سعی کردم که خودم را از این کار منصرف کنم اما او گفت که تو تنها کسی هستی که میتوانی این کار را انجام بدهی. اگر مسی به ایران گل بزند و ایران ببازد، هم سرمربی و هم تو و کل مملکت با خاک یکسان می شود.  یک طوری صحبت میکرد که انگار من ناجی تک و تنها کشورم هستم. از حرف هایش خندم گرفته بود اما خودم را نگه می داشتم. او گفت که باید کت و شلواری را بر تن کنی و بعد داخل زیرزمین بشوی. او صندوق عقب ماشین را باز کرد. من که از آخر نتوانستم از او عذرخواهی کنم اما او خودش بر زبان آورد که عذر خواهیم را قبول می کند و برایم آرزوی موفقیت کرد. من که دیگر خیالم راحت شده بود و نفسی راحت کشیدم. کت و شلوار را از صندوق عقب برداشتم. کنار ماشینی پنهان شدم و لباس ها را برتن کردم. بعد از پوشیدن لباس، نگاهی به سر و ضعم کردم. عینهو شبیه جیمز باند شده بودم. به سالن استادیوم برگشتم.
با توجه به آدرسی که زن برادرم داده بود، زیرزمین را پیدا کردم. نزدیک درب شدم. دو تا بادیگار قوی هیکل جلوی در بودند و مانع ورودم به زیرزمین شدند. آن ها گفتند که باید یک کارت وی آی پی به همراه داشته باشی. من نگاهی به جیبم انداختم که شاید کارت را داشتم باشم که خداشکر داشتم. کارت را نشان دادم ام آن هاا متوجه شدند که کارت متعلق به فرد دیگری است. فهمیدم که لباسی که زن برادرم به من داده است، لباس دزدیده از مغازه ای بوده است. آن ها با من دست به یقه شدند اما من تونستم آن ها را ضربه فنی کنم. از قدرتی فیزیکی که در مقابل آن ها نشان دادم، تعجب کردم. داخل زیر زمین شدم. پارتی مختلط در زیرزمین برگزار شده بود. مردم با موسیقی لاتین در وسط زیرزمین می رقصیدند و مشروب می نوشیدند. از میان آن ها عبور کردم. مسی را از دور دیدم که تک و تنها نشسته و نوشیدنی میخورد و لبخندی هم به مردم میزند. به طرفش رفتم. پیش وی نشستم و از گارسن درخواست آب معدنی کردم. مسی یک طوری من را نگاه می کرد که انگار من را می شناسد. لبخند ملیحی به من زد و با زبان اسپانیولی  سر صحبت را با من باز کرد. من هم ناگهان با زبان اسپانیولی جوابش را دادم. تعجب کردم که من اسپانیولی را از کجا یاد گرفته بودم؟ فکر کنم از وقتی که این کت و شلوار را برتن کردم، به آدم دیگری تبدیل شده ام. مسی مدام تیم ملی را مسخره می کرد و می گفت که امشب قرار است هتریک کند. او حتی سرمربی تیم ملی را هم آدمی ریاکار و بی سواد خطاب کرد. من که خونم به جوش آمده بود و واقعا میخواستم که همان لحظه کارش را تموم کنم. به سمت دستشویی رفتم. در دستشویی را باز کردم و یواشکی، در روی توالت فرنگی را برداشتم و دیدم که تفنگی جاسازی شده است. تفنگ را غلاف کردم و در جیبم گذاشتم. به سمت آینه رفتم. صورتم را آبی زدم و نفسی عمیقی کشیدم و رفتم که بروم مسی را بکشم. مسی که گرم صحبت با دوستانش بود. یقه اش را گرفتم و در میان جمعیت، او را گروگان گرفتم و از در پشت زیرزمین با وی فرار کردم. در را قفل کردم که نتوانند بادیگاردهایش دنبالم بیایند. مسی که به شدت ترسیده بود، تفنگ را به سمتش گرفتم. مسی بر روی زمین نشست و التماسم میکرد که او را نکشم. در همان لحظه دو دل بودم، از یک طرف یاد تاکتیک های پپ افتادم که چطوری میشود مسی را مهار کرد و از طرف دیگر به نقشه ی زن برادرم فکر میکردم. چشمانم را بستم و تصمیم نهایی ام را گرفتم و از کشتنش منصرف شدم. تفنگ را درون سطل انداختم و یقه اش را گرفتم و با عصبانیت به صورتش زل زدم و گفتم : من محسن برومند، سرمربی تیم ملی ایران هستم و هیچ وقت یک ایرانی را تهدید نکن!!!
حرف من، مسی را ترساند. سرش را تکان داد و او را رها کردم که فرار کند. من که همچنان درمانده و خسته بودم، فریادی بلند کشیدم و از جادوگر خواستم که دیگر من را از دنیای تخیلاتم بیرون بیاورد. در سالن شروع به قد زدن کردم. کت قهوه ای در گوشه ای افتاده بود. کت سیاه را از تن درآوردم و کت قهوه ای را پوشیدم و پاپیون را هم از گردنم برداشتم. فردی من را صدا زد که گفت همه منتظر حضور تو در زمین فوتبال هستند. من که حالا سرمربی تیم ملی ایران هستم و به آن باور کردم، به سمت ورودی به زمین فوتبال رفتم. داخل زمین شدم و دیدم همه ی تماشاگران من را تشویق می کنند. چشمانم را بستم و صدای آژیر پلیس را می شنیدم. یک ندایی از درونم می گفت که وقت بیدار شدن است.
بعد از چند لحظه ای چشمانم را باز کردم. فهمیدم به دنیای واقعی برگشتم و دیدم  بر روی تختی دراز کشیده ام. صدای آژیر ماشین پلیس را می شنیدم. از لولای در، سالن را نگاه می کردم که پلیس ها بالاخره جادوگر را دستگیر کردند و با خود می بردند. البته من هم دوست نداشتم گیر پلیس ها بیوفتم. نگاهی به اطراف کردم که راهی برای فرار پیدا کنم. پنجره ای دیدم و با گذاشتن تکه ای چوپ و بالا رفتن از آن، از خانه ی جادوگر بیرون آمدم. بدون این که پلیس ها متوجه شوند. به ایستگاه اتوبوس رفتم و با آمدن اتوبوس سوار شدم. آن قدر درمانده بودم که تصمیم گرفتم که بر روی صندلی های عقب اتوبوس بشینم. نشستم و نفسی عمیق کشیدم. حال، خیالم از قبل خیلی راحت تر شده بود؛ هم طلب حلالیتم را از زن برادرم گرفتم و هم راه مهار مسی را از سرمربی مورد علاقم یاد گرفتم. به شدت آماده ی رویارویی با مسی هستم
2 تشکر از ارسال Origami2008:
  • Maziyar Hemmati, White Beard
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  [داستان] شوالیه تاریکی Darkmax204 2 614 08-09-2018, 03:32 AM
آخرین ارسال: White Beard
  داستان-چگونه والدین را برای خریدPS4راضی کنیم؟ Rise of Duty 64 15,168 05-15-2018, 05:37 PM
آخرین ارسال: masoodsd
  ادامه داستان AC M.E.R.L.I.N 2 657 12-05-2015, 03:10 PM
آخرین ارسال: Moien_fr
  پیش درآمدی بر داستان نقش آفرینی "پایان افسانه‌" Mr. Lord 9 736 11-27-2015, 02:50 AM
آخرین ارسال: CTTR
  داستان همو کامل کنیم، این داستان: پایان نامه درس تاریخ Moien_fr 46 3,244 11-16-2015, 01:03 AM
آخرین ارسال: Mr. Lord

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان