08-23-2016, 12:20 AM
(آخرین ویرایش: 08-24-2016, 04:07 PM، توسط alone gamer2.)
به نام خدا
.
نام داستان : من هنوز زنده ام
سبک : تخیلی ، آینده نگرانه
نام نویسنده : طاها آدم عارف
.
.
(مقدمه)
.
خب ... کی فکرش رو میکرد یک روزی این اتفاق بیفته؟ کی فکرش رو میکرد این اتفاق که یه زمانی همه برچسب شایعه بهش میچسبوندن و خیلی راحت از کنارش رد میشدن به واقعیت بپیونده؟ چرا به جای اون رویا های رنگارنگ این کابوس لعنتی به واقعیت پیوست؟ واقعاً چرا ؟ .... ولی خب نمیشه کاریش کرد ، بالاخره خودخواهی های ما آدم ها کار دستمون داد . الان ساعت هفت صبحه و همسر و دخترم هنوز خوابن.
هر روز صبح قبل از اینکه اونا بیدار بشن از خواب بلند میشم و از پشت شیشه به درخت های توی باغ زل میزنم . البته نه درخت های واقعی ... فقط یه مشت درخت های مصنوعی ... آخه زمین به لطف ما آدما آلوده تر از اونی شده که بتونیم توش چیزی بکاریم ولی خب همین درخت های مصنوعی اونقدر ها هم بد نیستن . حداقل به درد این میخورن که منو یاد گذشته ها بندازن ... یک رویای مصنوعی بین کلی کابوس بی پایان ... خب بگذریم ، بد نیست یکم در مورد خودم حرف بزنم . اسم من Damon هستش ، نمیدونم اون آدمایی که منو سوار ماشین های گرون قیمت با لباس های پر زرق و برق میبینن چه اسمی روم میزارن ؟ یک سرمایه دار ؟ ... یک پولدار ؟ ... یک آدم خوشبخت ؟ ... شاید هم یه آدم عوضی که فقط به دنبال پوله و دیگران براش حتی به اندازه ی اون آدامسی که گوشه ی پیاده رو تفش کردن و همه از روش رد میشن ارزش ندارن . ولی پشت این ظاهر شاد و خوشبخت یک قلب غمگین و پاره پاره اس که از خیلی ها زخم خورده ... فقط به خاطر اینکه طرفدار انسانیت بوده ... نمیدونم تحمل این سختی ها ارزشش رو داشت یا نه ؟ ولی حداقل من اون آدم کثیفی که که اونا فکر میکنن نیستم ... من فقط یک انسان هستم و طرفدار انسانیت و به کسی اجازه نمیدم که اون رو پایمال کنه چون ...
من هنوز زنده ام و تا آخرین لحظه ی عمرم به کسی این اجازه رو نمیدم.
.
.
.
(این فقط یک مقدمه بود تا کمی با شخصیت اصلی داستان آشنا بشید در ضمن اگه کوتاه بود ببخشید آخه تازه اول راهم)
.
نام داستان : من هنوز زنده ام
سبک : تخیلی ، آینده نگرانه
نام نویسنده : طاها آدم عارف
.
.
(مقدمه)
.
خب ... کی فکرش رو میکرد یک روزی این اتفاق بیفته؟ کی فکرش رو میکرد این اتفاق که یه زمانی همه برچسب شایعه بهش میچسبوندن و خیلی راحت از کنارش رد میشدن به واقعیت بپیونده؟ چرا به جای اون رویا های رنگارنگ این کابوس لعنتی به واقعیت پیوست؟ واقعاً چرا ؟ .... ولی خب نمیشه کاریش کرد ، بالاخره خودخواهی های ما آدم ها کار دستمون داد . الان ساعت هفت صبحه و همسر و دخترم هنوز خوابن.
هر روز صبح قبل از اینکه اونا بیدار بشن از خواب بلند میشم و از پشت شیشه به درخت های توی باغ زل میزنم . البته نه درخت های واقعی ... فقط یه مشت درخت های مصنوعی ... آخه زمین به لطف ما آدما آلوده تر از اونی شده که بتونیم توش چیزی بکاریم ولی خب همین درخت های مصنوعی اونقدر ها هم بد نیستن . حداقل به درد این میخورن که منو یاد گذشته ها بندازن ... یک رویای مصنوعی بین کلی کابوس بی پایان ... خب بگذریم ، بد نیست یکم در مورد خودم حرف بزنم . اسم من Damon هستش ، نمیدونم اون آدمایی که منو سوار ماشین های گرون قیمت با لباس های پر زرق و برق میبینن چه اسمی روم میزارن ؟ یک سرمایه دار ؟ ... یک پولدار ؟ ... یک آدم خوشبخت ؟ ... شاید هم یه آدم عوضی که فقط به دنبال پوله و دیگران براش حتی به اندازه ی اون آدامسی که گوشه ی پیاده رو تفش کردن و همه از روش رد میشن ارزش ندارن . ولی پشت این ظاهر شاد و خوشبخت یک قلب غمگین و پاره پاره اس که از خیلی ها زخم خورده ... فقط به خاطر اینکه طرفدار انسانیت بوده ... نمیدونم تحمل این سختی ها ارزشش رو داشت یا نه ؟ ولی حداقل من اون آدم کثیفی که که اونا فکر میکنن نیستم ... من فقط یک انسان هستم و طرفدار انسانیت و به کسی اجازه نمیدم که اون رو پایمال کنه چون ...
من هنوز زنده ام و تا آخرین لحظه ی عمرم به کسی این اجازه رو نمیدم.
.
.
.
(این فقط یک مقدمه بود تا کمی با شخصیت اصلی داستان آشنا بشید در ضمن اگه کوتاه بود ببخشید آخه تازه اول راهم)
S.I.T.M.D